آرشیو پنج‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۸، شماره ۷۲۵۷
صفحه آخر
۱۶
نگاه

یادداشتی در سوگ امیر کاووس بالا زاده استاد اسطوره شناسی دانشگاه

میلاد و مرگ در ترکیب جادویی اسطوره

دکتر اردشیر صالح پور

هنگامی که زال، این مظهر خرد در شاهنامه از کوه و آشیان سیمرغی به ایرانشهر می آید، به منظور ارزیابی مورد پرسش و آزمون موبدان قرار می گیرد و سوالات گوناگون از او پرسیده می شود. از جمله درباره مرگ: «موبد چهارم از او پرسید؟»چهارم چنین گفت کان مرغزار/ که بینی پراز سبزه و جویبار / یکی مرد را تیز داسی بزرگ/ به سوی مرغزار اندر آید سترگ / همی بدرود آن گیاه خشک و تر/ نه بردار از او هیچ کار سر.» «زال پاسخ می دهد:  بیابان و آن مرد با تیز داس / کز او خشک و تر آید اندر هراس / تر و خشک یکسان همی بدرود/ و گر لابه سازی سخن نشنود/ دروگر زمان است و ما چون گیاه/ همانش نبیره همانش نیا/ جهان را چنین است ساز و نهاد/ که جز مرگ را کس ز مادر نزاد»

به تمثیل و تشبیه شاعرانه مرگ در این آزمون به دروگری و «زمان» تشبیه شده که در سبزه و جویبار «تمثیل زندگانی» با تیز داس خود کشتزار زندگی را درو می کند و نه خشک و تر می شناسد و نه عجز و لابه... این همان استعاره ای است که در شعر شاعر معاصر «فروغ فرخزاد» نیز به عبارتی وام گرفته شده است که: «مرگ از باغچه کوچک ما می گذرد/ داس به دست/ و گلی چون لبخند می برد از بر ما...»

در اساطیر بشری و جهان ایرانی مرگ میلاد قدیمی ترین مظاهر میتولوژی اند. همچنان که میداس شاه یونانی مدت های مدیدی در جنگل پی به اسارت گرفتن سیلنوس دانا، یار نزدیک دیونیزوس بود. هنگامی که او را به بند کشید پرسید؟ ای دانا بهترین چیز برای انسان چه می تواند باشد. سیلنوس بی جنبش ماند و هیچ سخن نگفت و چون میداس او را تحت فشار قرار داد لبخندی بر لبان آورد و گفت ای موجود فانی، فرزند تقدیر و تیره بختی، چرا ناچارم می کنی چیزی بر زبانی آورم که بهتر است هرگز آن را نشنوی؟ بهترین چیز فراتر از دسترس توست. نخست زاده شدن و نیست بودن است و پس از آن بهترین چیز زود مردن است.

نیچه فیلسوف آلمانی پس از نقل این روایت می افزاید که آنان برای تاب آوردن دهشت هستی ما بین خود و این زندگی، «ایزدان» را می آفریند و سپس در این راستا «زیبایی و هنر» را چندانی که هنر را کامل کننده و حد کمال هستی تعریف می کند تا بتواند انسان را به ادامه زندگی بفریبد و دل خوش کند و در گل اشتیاق تداوم زندگی را حتی در نزد بزرگ ترین قهرمانان نامیرا را هم برانگیزد.

و درست برخلاف نظر سیلنوس در اساطیر یونان، نزد آنها بدتر چیز «زود مردن» است و پس از آن به طول کلی «مردن» است... اما به راستی انسان چگونه می تواند نامیرا شود. تنها به یمن کار و آفرینش... آنچه انسان را به جاودانگی و ماندگاری می کشاند تنها تاثیر و آفرینش است. در این فاصله تنها موهبت فضیلت است که در برابر مرگ می تواند زندگی بخش باشد.

به همین اعتبار در اساطیر میلاد و مرگ توامان زیست می کنند. چه در هم نوایی و چه در تنازع، با هم به سر می برند. همراهانی جدا ناشدنی اند. بنیاد و فلسفه هستی بر این تضاد دوگانه شکل گرفته اند و مرگ را باید حد زندگانی و قلمروی تلاقی بودن و نبودن دانست. خورشید زندگی جوهر کامل خود را تنها هنگامی آشکار می سازد که در افق های این قلمرو رنگ می بازد و غروب می کند. زندگی با مرگ به نتیجه می رسد و از طریق همین نتیجه گیری ست که معنا می شود. تنها در مرگ است که می توان به شناخت زندگی نائل شد و تولستوی نویسنده بزرگ روسی همین معنا را به ترکیبی شاعرانه بیان کرده است؛ «نباید هیچ انسانی را پیش از آنکه بمیرد خوشبخت نامید.»

تاریخ فلسفه و تفکر بشر چیزی جز پرداختن به مساله حیات و ممات نیست. همنوایی مرگ و زندگی همچون شب و روز است و حکیم فرزانه طوس در برابر مرگ، این پدیده شگفت به حیرت ایستاده است؛ «اگر مرگ داد است بیداد چیست/ ز داد این همه بانگ و فریاد چیست».

و شوپنهاور معتقد است که زندگی چیزی جز نبرد با زندگی نیست. نبردی که به مرگ می انجامد.

و به قول «هایدگر» انسان آغشته به نیستی است. مرگ، تصادف نه بلکه یک قانون است که از همان ابتدای حیات با زندگی پیوستگی دارد. ما همگی مست مرگیم و بیمار آن و هر آنچه مشاهده می کنیم استعاره ای از مرگ است و بیهوده نیست که سقراط تمامیت فلسفه را تامل بر مرگ می شمارد و هگل تاریخ را محصول کنش بشر با مرگ می داند. ما باکسب آگاهی از مرگ می توانیم شناخت خود از زندگی را ژرفا بخشیم و در واقع مرگ آشنایی دیدگان ما را به روی هستی می گشاید.

باری در این روزگار مرگ و میر و عرصه سوگوار و آسمان غمبار، خبرکوتاه مرگ امیر کاوس بالازاده، همکار و دوست گرامی و استاد اسطوره شناسی دانشگاه، جهانی تاریک را به تیرگی اساطیری مرگ در برابر مان قرار داد. به راستی که خبرهای مرگ چقدر زود می پیچد. همین هفته پیش در کنفرانس تئاتر شناخت حضور داشت و حالا کلاس های درسش در دانشگاه چه خالی ست. یادش گرامی

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی/ فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست «حافظ»