آرشیو پنج‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۸، شماره ۴۵۶۴
هنر و ادبیات
۱۱
یادداشت

به مناسبت سالروز درگذشت محمد قاضی

از زوربای زمانه

ابوالفضل الله دادی

سال ها قبل و زمانی که روزهای دانشجویی را از سر می گذراندم، در جلسه ای که برای نقد و بررسی آثار یکی از نویسندگان فرانسوی در دانشگاه برگزار شده بود، بحث به ترجمه های فارسی کتاب های این نویسنده رسید. آنجا جرقه ای در ذهن یکی از اساتیدم زده شد که چند روز بعد آن را در دفترش با من و تعدادی دیگر از دانشجویان و اساتید در میان گذاشت.

استاد بزرگوار در نظر داشت تعدادی از ترجمه های فارسی مشهورترین آثار فرانسوی با متن اصلی مطابقت داده شده و نتیجه این کار تحقیقی در قالب مجموعه مقالاتی بلند منتشر شود. قرار شد حضار هرکدام سه اثر را برای بررسی انتخاب کنند و فهرست خود را تا یک هفته دیگر به حضرت استاد ارایه دهند. جالب آنکه حتی بعدا قراردادی هم بسته شد و استاد متعهد شد که در ازای این کار حق الزحمه ای نیز به هر کدام از ما پرداخت کند. من هم پس از امضای قرارداد، سه اثر را انتخاب و کار تطبیق آنها را برعهده گرفتم: «طاعون» آلبر کامو با ترجمه مرحوم «سیدرضا سیدحسینی»، «ت‍پلی» نوشته گی دو موپاسان و ترجمه مرحوم «محمد قاضی» و اثری دیگر از یک نویسنده مشهور فرانسوی که از سوی یکی از ناشران مهم ایرانی منتشر شده بود، با ترجمه مترجمی که آن روزها تازه نامش بر سر زبان ها افتاده بود و این روزها برای خودش اسم و رسمی به هم زده است. ترجمه کتاب سوم متنی بود پر از غلط های دستوری و نگارشی.

علاوه بر این ظاهرا مترجم اعتقادی هم به سبک نگارش نویسنده نداشت و برای متن زبان شکسته را انتخاب کرده بود، حال آنکه متن اصلی کاملا رسمی بود.

تعدادی ضرب المثل هم در دل متن اصلی جا خوش کرده بود که همه معادل های فارسی سرراستی داشتند و همه بلااستثنا اشتباه و جابه جا ترجمه شده بودند!

خب کار با ناامیدی محض شروع شده بود اما خبر نداشتم که در ادامه قرار است با چه متون و ترجمه های نابی مواجه شوم. ترجمه بعدی طاعون سیدرضا سیدحسینی بود. آقای سیدحسینی ترجمه ای تمیز و شسته ارایه داده بود که هر خواننده ای را سر ذوق می آورد.

ذوق اصلی برای من اما جای دیگری بود: اواخر بررسی این ترجمه قرار شد دیداری هم با خود مترجم داشته باشیم اما مسوول این کار آنقدر دست دست کرد که متاسفانه خبر درگذشت سیدحسینی رسید و من مغموم، با وجود همه اصرارها رضایت ندادم مقاله ام در باب ترجمه طاعون منتشر شود، اگرچه متن آن تا حد بسیار زیادی در ستایش کار ایشان بود. شگفتی و غافلگیری اصلی اما با اثر بعدی در انتظارم بود: تپلی گی دو موپاسان با ترجمه محمد قاضی که انتشارات امیرکبیر عبدالرحیم جعفری آن را منتشر کرده.

گی دو موپاسان یکی از کشف های من در روزهای کتابخوانی دوره لیسانسم است. من دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد، ادبیات فرانسه خوانده ام و به اقتضای رشته ام با آثار نویسنده های فرانسوی بسیاری سر و کله زده ام اما باید اعتراف کنم که موپاسان به عنوان یکی از قهارترین نویسنده های داستان کوتاه حتی روی افکارم نیز تاثیر گذاشته است. علاوه بر این پیش از تپلی بسیاری از ترجمه های عالیجناب قاضی را نیز خوانده بودم و نیاز به گفتن نیست که تا چه اندازه به او و کارش ارادت داشتم.

با این حال با بررسی تطبیقی این کتاب بود که فهمیدم او چه اعجوبه ای بوده است. معادل ها چنان دقیق انتخاب شده بودند که این پرسش پیش می آمد که آیا قاضی اول تپلی را به فارسی نوشته و بعد موپاسان آن را به فرانسه برگردانده یا برعکس! کلمه به کلمه و خط به خط آن ترجمه از چنان دقتی برخوردار بود که تصور نمی کنم کسی بتواند پا جای پای قاضی بگذارد.

حتی برخی اصطلاحات انتخابی آقای مترجم را به مجموعه کلمات دیکسیونری اضافه کردم که آن روزها همیشه روی میز کارم بود.

به گمانم مقاله ای که برای این بررسی تطبیقی نوشتم از بیست صفحه فراتر رفت؛ نوشته هایی که حالا نمی دانم در کدام کشو خاک می خورند و همین نوشته مرا به فکر واداشته که سراغی از آن حضرت استاد بگیرم و بپرسم چه بر سر آن مجموعه آمده و چرا چاپ نشد. به هر حال همه این سال هایی که به صورت پراکنده تدریس هم کرده ام، یکی از متون اصلی کلاس های ترجمه ادبی همین متن موپاسان بوده تا دانشجویان به خوبی با مترجمی استثنایی و هنرش آشنا شوند که درخشان ترین ستاره آسمان ادبیات ایران است.

با این حال این اواخر با وجه دیگری از وجود و زندگی قاضی نیز آشنا شده ام: «خاطرات یک مترجم» برای من کشف دوباره قاضی بود.

این کتاب که سال ها تجدید چ‍اپ نشد و اخیرا نشر کارنامه آن را یک بار دیگر منتشر و به بازار فرستاده، مردی طناز را به تصویر می کشد که از پس زندگی ای مشقت بار به یکی از برترین مترجمان این ملک تبدیل شده است؛ مترجمی که دوست داشت تعداد ترجمه هایش به 100 عنوان برسد اما روزگار او را از ما گرفت تا همراه او در خوشی تحقق این رویا شریک نشویم. قاضی در «خاطرات یک مترجم» نه مترجم که راوی باکفایت قصه های شیرین روزگارش است؛ تجسم «زوربای ایرانی» است همان طورکه خودش دوست داشت صدایش بزنند.