آرشیو پنج‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۸، شماره ۴۵۶۴
پنج شنبه روز آخر نیست
۱۵

بوی عطر

امید توشه

دستم را از روی زنگ برداشتم. دیگر داشتم ناامید می شدم. تلفنش رو خاموش کرده بود، اما می دانستم جز همین آپارتمان نیمه خالی، جای دیگری نرفته. دوباره دستم را روی زنگ فشار دادم. یک ربعی می شد پشت در بودم. در باز شد پیرزن همسایه بود. پرسید: «دوستشی؟» با سر جواب دادم. به چشم های هم نگاه کردیم. راه را باز کرد. یک طبقه را از پله بالا رفتم. در آپارتمان را زدم. داد زدم: «می دونم خونه ای... باز کن وگرنه می شکنم.» در را باز کرد. معلوم نبود پف و سرخی چشمانش از گریه است یا بی خوابی. حرفی نزد. جلو راه افتاد. رفت روی کاناپه دراز کشید. یک ظرف پر از زیر سیگاری. دستمال های کاغذی مچاله شده هم این طرف و آن طرف روی زمین. به زحمت بلند شد و نیم خیز شیشه را از روی میز برداشت و چند جرعه نوشید. چشمانش پر اشک شد. بلافاصله یک سیگار روشن کرد. دودش را از روی لب خیسش داد بیرون.

«از کی تا حالا سیگاری شدی؟» جواب نداد. انگار من آنجا نبودم. بلند شد. دوری توی هال زد.

رو به کتابخانه خالی و پشت به من زد زیر گریه. اول از آن بی صداها. شانه هایش می لرزید. قامت مردانه اش تکان می خورد. بعد نتوانست جلوی صدایش را بگیرد و هق هقش در آپارتمان نیمه خالی پیچید. یکی، دو دقیقه همین طور زار زد. بعد برگشت سمت من و تی شرت سیاهش را بالا کشید و آب دماغش را گرفت. دید من هم گریه کردم: «واسه همین میگم نمی خوام کسی رو ببینم.» دستپاچه دست کشیدم روی گونه ام. رفت یک سیگار دیگر برداشت. از وسایل خانه فقط بنجل ها مانده بود. همه را فروخته بودند. قرار نبود بعد رفتنش اینجا بماند.

قاب عکس سالگرد ازدواج شان گوشه کتابخانه بود. من آن گوشه دارم با دست یکی را صدا می زنم که بیاید داخل کادر. زن و شوهر جوان وسط کادر می خندند. با تمام وجود می خندند. تازه خبر پذیرش مریم آمده بود. آن شب کلی سر به سر محسن گذاشتیم که وقتی پایش برسد آنجا، تو را ول می کند، بس که اخلاق نداری. مریم هم مثلا دلش می سوخت و کله کچل محسن را می بوسید. آمده بودم که رفقیم را دلداری بدهم، اما خودم اشک می ریختم. محسن انگار دلش خنک شده باشد، گفت: «با این گریه می کنی، با این عکس گریه می کنی؟ پس با این چه کار می کنی؟» با خشونت دستم را گرفت و برد سمت اتاق خوابی که تختی در آن نبود. جلوی کمد دیواری دستم را ول و آرام در کمد را باز کرد. دو زانو نشست جلوی کمد. در چمدان را باز کرد و درونش یک کیسه پلاستیکی زیپ دار بود. بعد انگار بخواهد چیز مهمی را توضیح بدهد، برگشت سمت من: «چمدون رو از خونه مامان آوردم. فروشنده این کیسه هم تضمین داد هوا ازش رد نمیشه.» بعد نگاه کرد که خوب متوجه شدم یا نه. سر تکان دادم. بعد دوباره چرخید سمت چمدان و در حالی که داشت کیسه را با احتیاط بر می داشت، زیر لب حرف هم می زد: «می دونی که نور و هوا دشمن مولکول های بو هستند دیگه. نباید نور بخوره. برای همین فقط بیا بشین. من یک کم زیپ رو باز می کنم، تو سریع بو کن.»

نگاه کردم. شال پشمی سفید مریم بود. هنوز بالای سرش ایستاده بودم، برگشت و با چشمان سرخش، خشمگین نگاهم کرد: «چرا بدم تو بو کنی؟» زیپ را باز کرد. زمزمه می کرد: «اون شب فرودگاه امام خیلی سرد بود. دم گیت یک روسری از چمدون درآورد و این شال رو انداخت دور گردنم. گفت تو کچلی تا برسی به ماشین سردت میشه. بعدشم این بوی عطرم رو میده. دلت تنگ شد بو کن. تا بوش تموم بشه کار تو هم درست میشه و میای.» اینها را گفت و دوباره سرش را از لای زیپ کیسه کرد تو و بو کشید.