آرشیو چهار‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸، شماره ۳۶۱۸
ادبیات
۸
شیرازه

مردی فقط با یک عکس

«سرشبی غروبا آمده بود. پریشان احوال می زد. پریشان حالی را همیشه ها خب داشت. اما آن شب یک باکی ش هم بود. همین جوری گفتم بود وقتی می آمد. یکهو می دیدی رفت. یک ماه دو ماه بلکه هم پنج ماه می رفت بی خبر. خودش بعدش می آمد. نمی پرسیدم. که چه؟ هرکی به تنور دلش چه آتشی چه هیزمی هست کی خبرش هست؟ دیدم آمد. همان توی عتبه ی در نشست. نیامد داخل. گفتم ها ایرمان کراهت ندارد عتبه؟ سر به سنگینی پایین و بالا کرد. گفتم سیب می خوری؟ نه حرف نه تکان سر. گفتم خیر باشد. حالا هم می گویم خیر باشد. چشم تیز کرده جلو روش توی تاریکا. انگار بگیر همین حالاست. گفتم یک کف دست سنگک هم هست مال ظهر. نه. توی تاریکای جلو روش بود. می دانست. حکمن می گویم حالا که می دانست. خبرش کرده بودند. چه می دانم. می آمد می نشست عطر سیب که می پیچید پا می شد. می گفتم ها؟ می گفت این رفیقان من خوش شان از این بو نمی آید سید. کسی نیست. یعنی کسی نبود. تنها بود. تنها می آمد به چشم ظاهر. خب رفیقان؟...».

آنچه آمد سطرهایی بود از «بحر و نهر»، تازه ترین رمان منیرالدین بیروتی که در نشر نیلوفر منتشر شده است. بیروتی نویسنده ای است که در آثارش به زبان و نثر و نیز امکانات روایی ادبیات کلاسیک ایران توجهی ویژه دارد. توجه به زبان و ظرفیت های کلمات را حتی در عنوان همین رمان او، «بحر و نهر»، نیز می توان دید. بر پیشانی رمان عبارتی از «تذکره الاولیاء» عطار درج شده است. رمان با نقل تکه هایی از یادداشت هایی آغاز می شود که ظاهرا از آن مردی است که خودش مرده و یک گونی یادداشت از خودش به جا گذاشته. مردی که طبق آنچه نقل می شود و بخشی از آن هم در آغاز آمد، آدمی غریب بوده با وجوهی مبهم و مرموز. مردی که «یک عکس بیشتر ندارد» و «می گویند همه ی عکس هاش را سوزانده. هرچی که تا آن وقت بوده آتش زده و به باد داده. هیچ چیزی از خودش از شکل و شمایل اش باقی نگذاشته. این مرد که نه خوراک داشته نه خواب. فقط یک عکس که تا انگار همیشه از خودمان بپرسیم چرا؟ چرا همین یکی؟» و آن گاه توصیفی از چهره مرد در عکس می آید. رمان با چنین آغازی طرحی از معمایی را می افکند که گویا به تدریج باید گره از آن گشوده شود و وجوه گوناگون آن از خلال روایتی چندلایه آشکار شود. عشق و مرگ از جمله مضامین محوری این رمان تازه منیرالدین بیروتی است. از منیرالدین بیروتی تاکنون رمان های «چهار درد»، «سلام مترسک»، «ماهو» و مجموعه داستان های «فرشته»، «تک خشت»، «دارند در می زنند» و «آرام در سایه» منتشر شده که از این میان رمان «چهار درد» و مجموعه داستان «تک خشت» جایزه گلشیری را از آن خود کرده اند. آنچه می خوانید قسمتی دیگر از رمان «بحر و نهر» است: «...من رفتم و دیدم این کوچه ای را که نوشته. وسط های خیابان ارم. روبه روی بازارچه ای که از قدیم معروف بوده به بازارچه ی شیخ - گذری هست به اسم گذر عظیم خان. خود گذر مسقف است و سقف اش طاق ضربی درست مثل بازار بزرگ با سوراخ هایی آن بالا توی اوج که هر ساعت روز که بروی نور تونلی ساخته مورب از ذرات ریز رقصان. ظهر بود که رسیدم و تونل نور مثل لوله ای از عمق و گودی سقف کشیده شده بود تا وسط های زمینی که پاهای من روی اش بود. زمین با این که آسفالت است اما کنده کنده ای است و هر گوشه اش چاله آبی و آب سیاه لجن وار. شن و ریزه سنگ های قیرمالی شده. لب چاله ها پاشیده. مغازه ها دو ور کوچه کنار هم و چسبیده به هم و هرچی که بخواهی هست و در معرض فروش. از خواربار، لوبیا و عدس و نخود و لپه و برنج که گونی گونی جلوی مغازه ها چیده شده بگیر تا چایی فله ای درشت و سیاه و خرما و رطب اهواز و بم و آبادان و بعد نانوایی سنگک سه پله پایین تر از زمینی که روی آن قدم می زنی و تا ارده فروشی با بوی روغن تازه و داغ و شیرینی پزی و میوه فروشی و کتاب فروشی دنج و قدیمی و یک مغازه ی کوچک قهوه فروشی که عطر قهوه هاش پیچیده و دست آخر حمامی قدیمی که سردر آن زیر طاقی قدیمی یک تابلوی چوبی پوسیده آویزان شده که چوب چهارگوشه اش خورده شده و روی آن نقطه دو کلمه باقی مانده: گرمابه... خان. که البته همان گرمابه عظیم خان باید باشد. و جالب این که هنوز هم مشتری های خودش را دارد. من خودم سروتن همین جا شستم! ایرمان با عمو رامیار بارها گویا به این حمام آمده اند و سروتن شسته اند. در ورودی کوچک و زورخانه ای است. آهنی هم هست. فقط به پهنای شانه های آدمی متوسط القامت عرض دارد. حتمن باید قامت خم کنی برای ورود. همان طوری که ایرمان خودش نوشته، که انگار در و با هر چیزی که بوده دنبال معنا و تفسیری پس پشتی (به قول خودش) می گشته...».