آرشیو شنبه ۷ دی ۱۳۹۸، شماره ۳۶۰۸
روزنامه فردا
۱۶
تحلیل

سالگرد حادثه کشتی سانچی است

رویا افشار

حالم خوب نیست... زنگ زدم به مادر یکی از...

_ سلام مادر

_ سلام

_ زنگ زدم...

- داشتم خفه می شدم، اگه به دادم نرسیده بود...

_ زنگ زدی ببینی هنوز زنده ام یا نه؟

_ زنده اید شکر خدا...

_ تو هم که هنوز زنده ای...

_ من صخره نوردم مادر...

_ آره، تو صخره نوردی، فقط دریانوردها رو آب تو آتیش می سوزن...

_ دلم می خواست خوب باشید...

_ خوب که هستم، آن قدر بی غیرت شدم که حتی مرگ پسرم هم نکشتتم...

_ این طور نگید...

_مراقب خودت باش... صخره ها تو سرما یخ می زنن و لیز میشن... کاری نداری؟

_نه مادر... دلم براتون تنگ شده...

_می دونم، اما دلش رو نداری بیای دیدنم...

_ببخشید...

_ راحت باش...  راحت باش... چرا گریه می کنی؟... من می فهمم...

_ دارم خفه میشم...

_ شاید به خاطر دوده... میگن هوا خیلی بده... چرا حرف نمی زنی؟... می دونم... برو... راحت باش... فقط سال دیگه این موقع زنگ نزن...

تماس رو قطع کرد... دارم خفه میشم... دارم خفه میشم...

یکی از کنارم رد شد، بد نگاه میکنه... لابد فکر کرده دیوونه ام...

عق می زنم... عق می زنم... اما ته دلم هیچی نیست که بالا بیاد... عق می زنم... دارم خفه میشم...

دختر جوونی کنارم ایستاد...

_ خانم... خوبید؟...

بدجوری نگاهش می کنم... چطوری به نظرش رسیده من خوبم...

_ کمک می خواید؟ کاری می تونم براتون بکنم، برم از این مغازه براتون آب بگیرم؟

_ آب؟!؟

_ شاید یه نوشیدنی شیرین بهتر باشه...

_ من صخره نوردم...

_ ها؟!

_ تو سرما صخره ها یخ میزنن و لیز میشن...

_ خب... حالا می خواید برید صخره نوردی؟ تو این هوا؟

_ پس چطوری سال دیگه، همین موقع به مادرش زنگ نزنم؟

دخترک انگار ترسید... اول آروم... بعد با قدم های بلندتر از من دور شد...

داد زدم...

_ سالگرد کشتی سانچی ه... کشتی سانچی... دریانوردها که رو آب تو آتیش سوختن...

دخترک شروع به دویدن کرد...

من دارم عق می زنم... فردا باید بساطم رو جمع کنم بروم بالا... شاید دو، سه روزی تو ارتفاعات حالم رو ثابت کنه... دنده هام درد گرفت آن قدر که عق زدم... بوی دود تموم نمیشه...