آرشیو چهار‌شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، شماره ۷۲۷۷
بچه های کوچه پشتی
۱۶
داستان نوجوان

خوابی که نباید می دید

امیرحسین ملک نیا/ 15 ساله

این نوشته ساخته تخیل نویسنده است و هرگونه شباهت با افراد یا اتفاقات کاملا از روی تصادف است.

کامران، فردی معتقد به خرافات است. او در یک داروخانه کار می کند و همکارانش اکثر اوقات او را «کامی» صدا می زنند، به غیر از زمانی که درخواستی از او دارند که در آن زمان او را «آقا کامران» یا «آقای محمدزاده» صدا می زنند. کامران مجبور است برای اینکه بتواند زندگی اش را بگذراند، تا دیر وقت کار کند.   کامران آینده بهتر را در بیشتر کار کردن و بیشتر حقوق گرفتن می بیند. در روز شاید یک ساعت یا کمتر استراحت می کند و کمتر از 6 ساعت در شبانه روز می خوابد تا شاید در آینده بتواند یک کسب و کار برای خودش راه بیندازد و زندگی راحت تری داشته باشد. او در روز سه شنبه، دوم خرداد، ساعت شش صبح به داروخانه رفت تا آن روز بیشتر کار کند و در نتیجه در آخر ماه، حقوق بیشتری بگیرد. در شب همان روز، کامران در داروخانه مشغول کاربود که از فرط خستگی خوابش برد. او در خواب دید که صبح یک روز، از خواب بلند می شود و خبر تصادف یکی از دوستانش را به او می دهند و او با عجله از خانه بیرون می رود و هنگامی که با عجله قصد عبور کردن از خیابان را دارد با یک ماشین سفید رنگ تصادف می کند و زمانی که در حال انتقال به بیمارستان است در اثر باران شدید و لغزش زمین راننده کنترل خودرو را از دست می دهد و خودرو چپ می کند و به دره ای سقوط می کند و هنگامی که به خود می آید متوجه می شود که مدت زیادی در کما بوده و...

کامران از خواب پرید! مضطرب بود و ترسیده. با خود کمی حرف زد و تصمیم گرفت فردا که به خانه رفت، تا دو روز در خانه بماند و از خانه بیرون نرود. اما باز فکر کرد و با خود گفت:«من که چنین خوابی دیده ام حداقل تا سه چهار روز نباید از خانه بیرون بروم!» و بر آن شد تا چند روزی در خانه بماند. او این خبر را به چند نفر از همسایه ها گفت اما همسایه ها به او خندیدند و به او گفتند: «یک خواب بوده و ارزش بیرون نرفتن را ندارد.» اما کامران به حرف های آنها توجه نکرد.  یکی از همسایه ها تصمیم گرفت کاری کند. او به همسایه ها پیشنهاد داد که همگی یک شب به پارک روبه روی منزل شان بروند و کامران را هم با خود ببرند تا به او ثابت کنند که در بیرون از خانه اتفاقی نخواهد افتاد. همسایه ها هم قبول کردند و قرار شد که یک شب ساعت 21 به پارک روبه روی ساختمان بروند و شام را هم در آنجا صرف کنند. اما کامران قبول نکرد و همسایه ها هم هر چقدر اصرار کردند تاثیری نداشت. یکی از همسایه ها گفت:«حالا که کامران با ما نمی آید ما خودمان می رویم تا به کامران ثابت شود که برای ما اتفاقی نمی افتد و برای او هم اتفاقی نخواهد افتاد.»

همسایه ها از این پیشنهاد استقبال کردند و به پارک رفتند.

ساعت 21:30 شب بود که کامران قصد بیرون رفتن به سرش زده بود که پشیمان شد و گفت فردا شب به پارک می روم و آنها را هم با خود می برم و از آنها معذرت خواهی می کنم. امشب خطرناک است و ممکن است هنگامی که بیرون بروم اتفاقی بیفتد.

اما هنگامی که کامران داشت فکر می کرد زمین لرزه ای به قدرت 7.6 ریشتر در عمق کمی از زمین اتفاق افتاد و بعضی از کسانی که در خانه هایشان بودند جان سپردند اما کسانی که بیرون از خانه هایشان یا در خیابان ها بودند یا سالم ماندند یا کمی زخمی شدند. کامران هم روی کاناپه اش دراز کشیده بود که متوجه زمین لرزه شد و هنگامی که خواست بلند شود و از خانه بیرون بیاید در اثر ریزش سقف جانش را از دست داد. نکته اینجاست که کامران در آخرین لحظات زندگی اش هیچ چیز درباره خوابش یادش نبود و تنها بر اساس عقل و منطق تصمیم گرفت که به زیر چارچوب در برود و بعد به بیرون از خانه برود.

و در آخر کامران ماند و سقفی که داشت فرو می ریخت و خوابی که نباید می دید...