آرشیو چهار‌شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، شماره ۴۵۸۴
هنر و ادبیات
۸
فیلم

درباره «1917» به کارگردانی سم مندس

رهایی با شکوفه های گیلاس

ابوالفضل رجبی

فیلم «1917» مثل دونده ای می ماند که قرار است تا آخر عمرش بدود. حال فرض کنید که ما هم باید همراه با آن بدویم و شاید در این دویدن به نقطه ای برسیم که آرزو کنیم کاش این تیر به ما بخورد تا از این شنای بر نعش مردگان راحت شویم. سم مندس نویسنده و کارگردان، فیلمی ساخته است در باب واقعیت گفته شده از جنگ جهانی اول که به نظر می رسد که تا حدودی ماجراهایی که بر پدربزرگش گذشته در شکل گیری این روایت نقش داشته اند. جنگی که به نسبت جنگ جهانی دوم، زیاد مورد توجه فیلمسازان نبوده است. در «1917» می توان بر لاشه ها گریست؛ لاشه های سربازان رها شده در میدان، لاشه گندیده اسب ها و این خلقی انسانی به موازات به کارگیری حیوان و انسان به جای ماشین افزار و آلات جنگی در جنگ جهانی اول است. جنگی که در آن نیروهای انسانی رودرو و در مصاف های خونین پیاده نظام به مسلخ می رفتند. مندس تصویر کاملی از فضای حاکم بر جنگ جهانی اول ارایه می دهد اما چیزی به آن نمی افزاید. به عبارت دیگر مندس خود را گرفتار روایتی تکراری از جنگ می‎کند و آن ضد جنگ بودن فیلم است. او با ساخت دایره ای به دور فیلم، آغاز و پایان را به هم می چسباند تا مخاطب را به نقطه آغازین برساند. اما نمی تواند از مرزهای خودساخته خود فراتر برود و مخاطب را هم در این مرز گیر می اندازد و اجازه تخیل بیشتر را به او نمی دهد، چراکه همه چیز در لحظه حال رخ می دهد.

تمام تلاش مندس ساخت «اکنون» بوده است. «1917» برپایه تکنیک سکانس- پلان شکل می گیرد و تنها در صحنه بیهوشی اسکوفیلد در نبرد با تک تیرانداز آلمانی است که با یک تک کات روبه رو می شویم. جایی که زمان در تعلیق تاریکی، اجازه ایستادن را به فیلم و بیننده می دهد. شاید اگر کسی جز راجر دیکینز، فیلمبردار این فیلم بود «1917»، «1917» نمی شد. شخصیت خود فیلم بیشتر بر این تکنیک استوار است و دوربین دیکینز نقش اصلی را بازی می کند تا جایی که گاهی ما هم احساس می کنیم به عنوان شخص سوم همراه با اسکوفیلد و بلیک در حال بردن مهم ترین پیغام جنگ برای نجات جان 1600 نفریم؛ چراکه همین که آفتاب طلوع کند آنها در تله عقب نشینی آلمان ها خواهند مرد. مندس سعی دارد آدم های معمولی ای در قامت قهرمان خلق کند؛ قهرمانانی که هیچ شباهتی به تصور ما ندارند. آنها وقتی با پهنه وسیع اشغال شده توسط آلمان ها روبه رو می شوند می گویند فقط برای این تکه زمین بود! اما جنگیدن در خاک فرانسه برای آزادسازی فرانسه هر سرباز درگیر جنگی را به شک می اندازد که به راستی این جنگ پایان دهنده به تمام جنگ هاست؟ ولی موش های به جان مردگان افتاده چیز دیگری می گویند. کار مندس دراماتیزه کردن موقعیت هاست. «1917» قصد دارد روایتی انسانی و آکنده از رنج و مصیبت، از آن روزی که فیلم در آن پیش می رود ارایه دهد. در «1917» کمتر شخصیت ها به تفنگ خود دست می برند و دشنه و خنجر است که جان می گیرد. تمام اینها را با موسیقی متن توماس نیومن تصور کنید به واقع این موسیقی مسکنی بر مصایب نفسگیر «1917» است. اگر بخواهم تنها یک دلیل برای دیدن «1917» بیاورم آواز حزین سربازی است که پیش از حمله در حالی که همه نشسته اند و بهت زده به یکدیگر نگاه می کنند می خواند که «می روم تا به خانه برسم» است و همه می دانیم که مرگ است که در انتظار آنان نشسته نه خانه. باید دید که شکوفه های گیلاس فرمان حمله را به سرود زندگی بدل می کنند یا نه. باید دید اسکوفیلد در مرز مرگ و زندگی کجا می ایستد.