آرشیو پنج‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، شماره ۲۲۴۰۴
معارف
۶
حکایت اهل راز

در آن سفره غیر از خون چیزی نمی دیدم

روزی همراه آقای شیخ جعفر مجتهدی، برای ناهار، منزل یکی از دوستان، مهمان بودیم. هنگام ناهار، صاحب خانه برخلاف وعده ای که داده بود، سفره ای رنگین پهن کرد، اما آقای مجتهدی درحالی که به سفره خیره خیره نگاه می کرد، چیزی نخورد. اصرار صاحب خانه هم فایده ای نداشت و ایشان آن روز چیزی میل نکرد. فردای آن روز خدمت ایشان رسیدم، چند نفر از دوستان هم آنجا بودند. یکی از آنها پرسید: دیروز ظهر چرا غذا میل نفرمودید؟ ایشان پاسخ داد: آقاجان! من در آن سفره غیر از خون چیزی نمی دیدم. آن غذاها از پول ربا تهیه شده بود و خوردن نداشت. ما همه می دانستیم صاحب خانه رباخور نیست، به همین دلیل درک این مسئله برایمان مشکل بود. ساعتی بعد، مردی که دیروز مهمانش بودیم، آمد. هنگامی که آقای مجتهدی برای تجدید وضو خارج شد، از او پرسیدم: غذای دیروز را از چه پولی تهیه کرده بودی؟ گفت: من به آقا قول داده بودم غذای ساده ای تهیه کنم، اما همسرم گفت: باید به بهترین شکل از این مرد خدا پذیرایی کنیم. ناگزیر شدم از همسایه خود مقداری پول قرض کنم. یکی از دوستان که همسایه آن مرد را خوب می شناخت، گفت: حال معلوم شد که چرا آقای مجتهدی دیروز غذا نخورد. همسایه او در بازار قم به دادن ربا مشهور بود و چون غذای دیروز از پول ربا بود، آقای مجتهدی به خوردن آن تمایلی نداشت.

این حکایت گویای آن است که  عارف به خاطر بصیرت الهی خود، می تواند حقیقت اشیا را ببیند.از طرف دیگر  حتی قرض گرفتن از شخص رباخوار، اثر وضعی دارد.