آرشیو پنج‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، شماره ۴۵۸۵
هنر و ادبیات
۸
تجسمی

نگاهی به نمایشگاه پلکان اودسای محمدی پیریایی در گالری دستان

چرخه : از معبد سرخ تا پلکان اودسا

راییکا خورشیدیان

چیدمان مجسمه های چوبی و سرامیکی محمد پیریایی فضایی نئوگوتیک و معبدگونه را در فضای سکولار نمایشگاهی بازسازی کرده است. این فضاسازی درصدد برانگیختن رعب و حیرتی است که به انسان امروزی کمتر دست می دهد. رعبی که پیشینیان ما را در معابد مخوف، مخروبه و دورافتاده در برمی گرفت و دلیل آن رازآمیز بودن جهان پیشامدرن بود. این نمایشگاه که عنوان سکانس مشهور فیلم رزم ناو پوتمکین را به عاریت گرفته، حاصل تجربه زیسته پیریایی در وضعیت متناقض کنونی است.

رزم ناو پوتمکین: کشتار نسل آینده

در سال 1905 به هنگام فرمانروایی تزار نیکلای دوم کارگران شورش کردند. به موجب این طغیان بزرگ کارگری کشتار وحشیانه ای در بندرگاه اودسا در کشور امروزی اوکراین رخ داد که کشتی جنگی پوتمکین نقشی اساسی در آن داشت. سرگئی آیزنشتاین بر این اساس فیلمی ساخت به نام رزم ناو پوتمکین که یکی از مشهورترین سکانس های تاریخ سینما را در خود داشت. این سکانس پلکان اودسا نام دارد. در این سکانس مشهور، سربازان روس با صفی ماشین وار و منظم بر بالای پله ها هستند و به مردم عادی اودسا که در حال فرار به سمت پایین پله ها و دریا هستند، شلیک می کنند. ما شاهد زخمی شدن کودکی هستیم که بر زمین می افتد و زیر هجوم مردمی قرار می گیرد که از ترس جان می گریزند. مادر کودک که تصور می کند باید ترحمی در سربازان باشد بر خلاف موج جمعیت به سمت بالای پلکان می رود و از سربازان درخواست کمک می کند. سربازان پس از یک مکث کوتاه، از بالا دستور شلیک می گیرند و مادر عاجز و ناباور را می کشند. چندی بعد، به مادر دیگری که کودکی را در کالسکه حمل می کند، شلیک می شود. مرگ مادر/خانه (نماد امنیت)، مکانیسم دومینوروار نابودی نسل آینده (چرخش چرخ های کالسکه کودک) را به قعر پلکان اودسا رقم می زند.

خطای دید در پلکان اودسا

پلکان اودسا، دروازه ای به سوی دریاست با یک ساختار منحصربه فرد که به خطای دید می انجامد. این خطای دید باعث می شود هر یک از دو گروهی که بالا یا پایین پله ها هستند، وجهی از پله ها را می بیند که آن دیگری «the Other»، ناتوان از دیدن آن است. در این سکانس، سربازانی که از بالا دستور می گیرند در بالای پلکان و روی به مردمی که به پایین و به سمت دریا می گریزند، آتش می گشایند. در برابر این منظر بالا به پایین، مردم و خاصه مادرانی هستند که از پایین به بالا، ناباورانه احتضار نسل آینده خویش را نظاره می کنند. این منظر پایین به بالا، همانی است که بازدیدکننده این معبد-نمایشگاه هم در آن قرار دارد، منظری که بازدیدکننده تنها می تواند دیواره عمودی محراب ها را که به یک نقطه می انجامد، ببیند. پلکانی از محراب ها که یادآور جایگاه قدرت است. پلکانی که از نظر نگارنده امتداد نمایشگاه پیشین هنرمند یعنی معبد سرخ است.

فرآیند نا/ساختن (un/making) پلکان اودسا

به نظر می رسد پیریایی به این ترتیب آثار این مجموعه را تولید کرده باشد: ابتدا به طرح هایی پرداخته که ما در بخشی از نمایشگاه شاهد روند آنها هستیم. سپس، معبدها، مناره ها و گنبدهای مورد نظرش را ساخته است. در گام بعد، آنها را در کوره پخته تا بخش هایی از آنها بسوزد و دوده بگیرد. پس از پخت، خاکستر آنها را مانند یک باستان شناس زدوده است. یعنی این اشیا نیم سوخته و نیمه جان را از میان خاکستر، به کمک قلم مو بیرون کشیده است. او سپس تیشه برداشته و به این مناره ها و معابد نیم سوخته ضربه زده، تا سطح شان مخدوش و پر از خراش های عمیق شود. پس از مرحله مخدوش کردن نوبت به چیدن این شهر سوخته رسیده است. برخی از این معابدوارانه بر زمین قرار گرفته اند. یعنی، مناره ها و گنبدهایی که هر یک پلکانی در خود دارند در تجمع وارانه شان پلکان های دیگری را ساخته اند. سازه هایی که یادآور هزارتوهای غیرممکن و بی نهایت موریس اشر هستند و اشاره به مفهوم دگردیسی، تبدیل و تناسخ در زنجیره ای بی انتها دارند. زنجیره ای بی انتها که هم به چرخ فلک در ادبیات طعنه ای دارد و هم به تعبیری دقیق تر در علوم اجتماعی به چرخه قدرت، ارجاع می دهد. این مناره ها و گنبدهای سوخته و زخمی دور تا دور نمایشگاه روی پایه هایی کج و معوج و بدوی قرار گرفته اند. چیدمان نمایشگاه در منتهی الیه آن به اوج می رسد؛ جایی که ما شاهد عظیم ترین پلکان این مجموعه هستیم و از ده ها محراب زغال شده ساخته شده است. پلکانی که نه به سمت دروازه ای می‎رود و نه دریایی، بلکه سیاهی دیوار، پایان آن است. پلکانی که هیبت معبدی خوفناک را با پله های نیمه فرو ریخته اش بازسازی می کند. ساختنی که همزمان ناساختن را تداعی می کند. این چیدمان ما را با خود به اصفهان و تاریخ صفوی می کشد؛ به داخل یک تالار موسیقی خاموش و متروک که دیگر نه زمزمه سازی در آن هست، نه صراحی و جامی و البته نه شاه و درباری. بیننده وارد معبدی سیاه می شود که کلاه خودهای واژگون در آن از راز یک جنگ یا شورش و کشتار حین آن پرده برمی دارد، اما تنها یک پرده و راز همچنان باقی است؛ مکانی به غارت رفته و سوخته که مصداق هایی در زادگاه ما دارد. در نمایشگاه پلکان اودسا، با ارجاع های متعدد تاریخی و چندفرهنگی مواجهیم که در فضایی نئوگوتیک تلاش در ایجاد فضایی خوفناک و رازآمیز دارند. فضایی که به بیان خود هنرمند بازگو کننده وضعیت ماست. وضعیتی که شاید بتوان آن را در یک واژه متزلزل «precarious» خواند، یعنی حرکت رفت و برگشت پاندولی بین امید و ترس که انتظاری طولانی را رقم می زند.