آرشیو پنج‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، شماره ۴۵۸۵
غیر قابل اعتماد
۱۰
طنز مستطاب

بحر طویل های هدهدمیرزا

(22)
ابوالقاسم حالت

مرحوم «ابوالقاسم حالت» (1371-1298)، ملقب به «ابوالعینک»، از شاعران و طنزپردازان چیره دستی است که آثار ماندگاری از او به یادگار مانده. بخشی از آثار او، «بحر طویل»هایی است که چندین دهه پیش سرود و تعدادی از آن ها سال ها بعد، یعنی در سال 1363 در کتابی با عنوان «بحر طویل های هدهدمیرزا» از سوی انتشارات توس انتشار یافت.

در ستون «طنز مستطاب» صفحه «غیرقابل اعتماد»، برخی از بحر طویل های ابوالقاسم حالت را خواهیم آورد تا نمونه هایی خواندنی از سروده های طنزآمیز یک استاد طنزپردازی در یک قالب مهجور اما جذاب را عرضه کرده باشیم. بحر طویل این شماره، سروده ای است با عنوان «طبابت شکمی».

گر تویی عاقل و فرزانه و هشیار، بر آن باش که زنهار به هرکس نشوی یار، که این نیست سزاوار، ز من بشنو و مسپار، به هر بی خردی کار، که بارت نشود بار و کند کار تو را زار و رساند به تو آزار، وزآن موذی مکار، خوری لطمه ی بسیار و شوی منفعل و خوار و پشیمان که چرا خواسته ای یاری و غمخواری و دلداری هر بی سروپا را.

در دهی بود یکی مردک دهقان سیه بخت پریشان و دل افسرده ی نالان که همی خورد لبی نان، به غم و رنج فراوان؛ ز قضا واقعه ای مولمه رخ داد که رنج و غم او کرد فزون، مردک مسکین و زبون، داشت زن نوش لبی، آن زن گل چهره شبی، گشت گرفتار تبی، دید ملال و تعبی، یافت تن ملتهبی، سوخت به وضع عجبی آتش جانکاه تب آن سیمبر ماه لقا را.

زن درافتاد به یک مرتبه در بستر بیماری و شد شوهرش از صبر و سکون عاری و برخاست پی یاری و شد گرم پرستاری و می کرد بسی زاری و می گفت: «زنم، آه زنم! دلبر سیمین بدنم گر نشود به چه کنم؟ تا که بود جان به تنم، دست پی چاره زنم، کوشم و طرحی فکنم تا مگر آزاد کنم زین تعب و درد و غم آن دلبر با مهر و وفا را.»

چون رسید آن شب تاریک به پایان و سحر گشت نمایان، ز سرا مردک دهقان پکر و خسته و نالان، ز پی دارو و درمان، به سر کوچه شتابان شد و در هر نفسی از پی فریادرسی بود و به دنبال کسی بود که از مشکل او بلکه نماید گرهی باز و طبابت کند آغاز و چو عیسی کند اعجاز و بدان دلبر طناز مگر جان بدهد باز و کند دور از او درد و بلا را.

اندر آن راه، به ناگاه، یکی آدم شیاد، چو انبانه ی پر باد، بیامد به برش، دید چو آن سان پکرش، خواست نهد سر به سرش، گول زد و کرد خرش، گفت: «منم یکه طبیبی که نظیرم نبود در همه آفاق و در این فن شده ام طاق و نمایم همه را چاق.» دهاتی چو شنید این سخنان، سخت به شور و هیجان آمد و او را به سوی کلبه ی خود برد که بیند مگر از همت وی زوجه ی او روی شفا را.

مرد بیکاره که بیچاره بسی بود شکم باره، به دل گفت: «چه خوب است که الحال در این خانه به یک حیله و تدبیر، ز شهد و شکر و شیر، نمایم شکمی سیر!» از این روی، به دهقان تهی مغز، بسی گرم و بسی نغز بگفتا که: «بیاور کره و نان و مربا و عسل، بعد مرا راحت و تنها بگذار و برو اندر عقب کار خودت تا که مداوا بکنم با دل آسوده من این ناخوش بی برگ و نوا را.»

آن دهاتی به دوصد ذوق و دوصد شوق بیاورد برایش کره و نان و مربا و عسل؛ مفت خور سوری بیعار و دبوری پی هم لقمه ی جانانه زد و خورد و چو شد معده ی او یکسره معمور، بسی خوشدل و مسرور و ز هر غصه و غم دور، به یک سوی بیفتاد و دل آسوده بخوابید و بغلتید ز هر گوشه و پر کرد ز زیر و بم خرناس فضا را.

عصر، بیچاره دهاتی به صد امید روان شد طرف خانه که از دلبر جانانه خبر گیرد و چون وارد کاشانه ی خود گشت، بدید آن که طبیب از طرفی غرقه به خواب است و مریضش شده بر رحمت حق واصل و در خواب ابد رفته! از این وضع اسفناک، فروریخت به سر خاک و بزد سینهی خود چاک و بر آن آدم ناپاک بزد بانگ که: «ای مردک نامرد! تو کز فن طبابت خبرت نیست، ندانم سببش چیست که چون غول مرا پاک زدی گول و ربودی ز کفم عاقبت آن گوهر پرقدر و بهارا!»

مرد خودخواه چو گردید به ناگاه، از این واقعه آگاه، برآورد ز دل آه و بدو گفت: «من این گونه طبابت که نمودم، اگر از بهر تو بی سود همی بود، برای خود من داشت بسی سود، که گر معده ی من سیر نمی شد خود من نیز همی مردم و از دار جهان رخت همیبردم و چنگال اجل جان مرا نیز همی کرد ز تن دور؛ چو بینی که به جای دونفر رفته فقط یک نفر از دار جهان، به که شوی شاد و کنی شکر خدا را!».