آرشیو پنج‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، شماره ۴۵۸۵
پنج شنبه روز آخر نیست
۱۵
پای بی قرار

روز شصت و سوم

شرمین نادری

به قهوه خانه حاج علی درویش که می رسم، همان اول بازار بزازها، تقریبا از سرما می لرزم. لرزیدنم اما از یخ زدنم نیست که این سرما انگار دارد دوباره سیاهی می آورد برای شهر، نفس سخت شده. من راه افتاده ام از میدان توپخانه و کمی در خیابان ناصرخسرو برای خودم چرخیده ام و جلوی مغازه پرچم دوزهای زیر شمس العماره ایستاده ام و به مردی که با چرخ خیاطی شعر می نوشته گفته ام: دست مریزاد. بعد هم دوباره راه افتاده ام، توی بازار مروی به جای خالی کفاش پیری که دیگر سال هاست روی پله های آن خانه قدیمی مروی نمی نشیند، نگاه کردم. به مغازه ای که آویزها و کریستال های لوسترهای قدیمی می فروشد نگاه کرده ام. به آدم هایی که برای خریدن دارو به این طرف و آن طرف می دوند و بعد از قهوه خانه کوچک حاج علی سر در آورده ام. نمی دانم کی گفته که این زیر پله کوچک ترین قهوه خانه تهران است، نمی دانم کی گفته که روزی حاج علی درویش معجون هایی درست می کرده که خواب از سر عابران می پرانده. دارم می گویم کمی چای مهربانی لطفا که خانمی از سرپله می آید و می خندد و توی دستش فنجانی قهوه است و می خورد به من، می گویم ببخشید که می خندد باز و می گوید شما ببخش جا نیست و بعد هم از راهروی باریکی می گذرد که گذر اصلی را به زیر پله حاج علی می رساند و آن وقت فنجان قهوه خالی را می دهد به دست قهوه چی. می گویم بفرمایید معجون مهربانی که می گوید قهوه هایش را امتحان کن، یک جور عجیبی خوب است و حتی شاید هم این همه سیاهی را از دل آدم بشورد. می گویم ای وای سیاهی و آن وقت در عین حیرت می بینم که دلم آرام می شود، شاید چون کسی دیگر هم سیاهی را دیده است. آن وقت می گویم الهی آمین و می گویم کاش می شد کمی از این معجون مهربانی را توی سد کرج ریخت. زن هم می خندد و می گوید کاش می شد فلوکستین بریزیم توی سد کرج و بعد هم می زند روی دوشم و باز از راهروی تنگ و تاریک می گذرد و می رود.من هم فنجان پر از مهربانی حاج علی درویش را سرمی کشم و می زنم به راه، این بار می خواهم این قدر راه بروم که سیاهی حداقل کمی، کوتاهی، ذره ای حتی، دست از سرم بردارد.