آرشیو پنج‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، شماره ۴۵۸۵
پنج شنبه روز آخر نیست
۱۵
تنها صداست که می ماند

روزنامه دیواری!

آلبرت کوچویی

هر دو نوه 10 ساله من، به نوعی روزنامه نگار شده اند و لابد توی دل شان به ریش پدربزرگ شان- که من باشم- می خندند که بعد از پنجاه سال روزنامه نگاری، تازه شده ام، همکار آنها ! شبکه های اجتماعی، در فضای مجازی، همه را روزنامه نگار کرده است. تخم لق را ابتدا وب سایت ها شکستند و هر کسی صاحب، صفحه ای شد که در آن، در عالم روزنامه نگاری بتازد. شبکه های اجتماعی که آمدند، دیگر چه ها که نشد. مگر همین سودا، «زاکربرگ»، صاحب فیس بوک را به این وادی نکشاند؟ گپ و گفت و تبادل اطلاعات کامپیوتری با هم و بعد، همکلاسی هایش و بعد، هم دانشکده ای اش و بعد اتصال به جهان و جهانیان. محمد ابراهیمیان، دوست دیرین روزنامه نگارم را پس از سال ها دیدم.

پس از خوش و بش و جویای حال گفتم قلم نمی زنی؟ خندید و گفت هر روز برای دوهزار مشترکم می نویسم و می فرستم. در برابر حیرت من از شنیدن کلمه «مشترک»، آن هم دو هزار مشترک، آرزوی دیرین بچه مطبوعاتی ها، گفت در اینستا هستم. اینستاگرام با دوهزار فالوور که دارند تعدادشان هر روز می رود بالا. آنجا همه کاره ام. عکاس، خبرنگار، منتقد، سردبیر، صاحب امتیاز و... هر روز می نویسم. راست می گوید، این روزنامه های تازه شبکه اجتماعی، امکانات فراوان هم دارند. برترین آنها، امکان گپ و گوی در لحظه با مخاطبان است. سهیم کردن آنها در صفحات و جز اینها. یادم آمد، به توصیه م.آزاد، محمود مشرف آزادتهرانی، دبیر ادبیات مان در دبیرستان امیرکبیر در آبادان در دهه چهل، با راه اندازی مصیبت بار روزنامه دیواری جرقه روزنامه نگار شدن برای من و ده ها بچه قد و نیم قد دبیرستانی زده شد. طنز، کاریکاتور، انتقاد، روایت، پاورقی، عکس، صفحه آرایی و سردبیری را تجربه کردیم. روزنامه های دیواری مان را با روزنامه های دیواری مدارس دیگر مثلا برای درک همدیگر مبادله کردیم و البته از سر کنجکاوی و شیطنت با روزنامه های دیواری مدارس دخترانه هم روزنامه های مان مبادله شد و چه عشق هایی که از راه آنها، نشکفت و به تاراج نرفت و همان نوشته های رفته بر دیوار، نسلی را، روزنامه نگار، شاعر و هنرمند کرد. حالا موج ها و گیگ ها و وای فای ها، جای دیوارهای دبیرستانی و دبستانی مدارس دهه سی و چهل را پر کرده اند. من در خانواده کتابخوان و برتر از آن روزنامه خوان چشم باز کردم. توی روزنامه های پدر، برای من، بچه چند ساله خبری نبود. اما توی مجله های برادر و خواهر- آن هنگام مجله سپید و سیاه- یک، دو ستون نوشته برای بچه ها بود. کمیک استریپ و کاریکاتور و نوشته های کوتاه و خواندنی. وقتی مجله کیهان بچه ها درآمد، پرواز کردیم. مجله ای برای خودمان. خریدن مجله همانا و خواندن تمامی آن تا رسیدن به خانه همان. رویایی ترین سفر و جذاب ترین و هیجان انگیز ترین حادثه بود. تا سال های جوانی، کیهان بچه ها را می خواندم و برای آنکه نگویند نره غول، تو را چه به مجله بچه ها، آن را لای کتاب ها و دفترهایم تا رسیدن به خلوتم، قایم می کردم. بعدتر کپی مطالب مان در روزنامه دیواری از «جوک» و کاریکاتور گرفته، تا داستان های سوزناک جگرسوز را برای کیهان بچه ها می فرستادم که تعدادی از آنها چاپ شد و تداوم یافت که با آنها، شدم «سوپراستار» اهل قلم! توی مدرسه. بعدتر مجله های اطلاعات دختران و پسران، اطلاعات دانش آموز هم آمد که دیگر به راستی قد و قواره مان به آنها نمی خورد، تشنه و حریص خواندن بودم. بعدتر، باز، کتاب های کودکان آمد و مجله های بزرگ ترها به سایز خودمان آمدند، به راستی! آن لذت های ما را بچه های اینستا و فیس بوک و توییتر امروز، از قلم زدن شان می برند؟ گمان نکنم.