آرشیو چهار‌شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۴۶۱۲
جلد دوم
۷

پیشنهادهای تحریریه اعتماد برای گذراندن نوروز در خانه

نوروز، روزگار مجدد کن

اشاره: سال ها بعد از این نوروز یاد خواهیم کرد، نوروزی که در خانه سپری شد، نوروزی متفاوت که در آن خبری از دید و بازدید نبود، خبری از اسکناس های لای قرآن، از روبوسی های مفصل، از کاسه آجیل سلفون خورده و لباس های نو و کفش های برق انداخته نبود نه این نوروز مثل هر نوروزی نیست.  وزنامه اعتماد تاکنون در گفت وگو با افراد مختلفی پیشنهادهای جایگزینی را برای خانه ماندن مطرح کرده بود، البته که تحمل فضای خانه آن هم در روزهای پروسوسه عید دشوار است، اما چاره ای نیست، به قول سعدی «بر زمستان صبر باید طالب نوروز را»، طلب عافیت و صحت بدن نیز جز با صبر و بردباری در خانه حاصل نمی شود. برای گذران این زمستان در منزل و صبر به انتظار نوروز، اعضای تحریریه روزنامه اعتماد پیشنهادهایی را برای این ایام نوشته اند، پیشنهادهایی که به یمن آنها شاید به قول منوچهری، نوروز بتواند روزگار ما را مجدد کند و از آن باغ خویش، باغ ارمی این بار برای سال جدید ما بیاورد.
چهل و هفت سال و یک شب
امیرجدیدی

«شما الان مرهمی بودید بر زخم یک معلم کوچک و بازنشسته» این جمله ای است که خانم صفایی معلم سال ششم ابتدایی با چهل و هفت سال سابقه تدریس در گفت وگوی تلفنی با وزیر آموزش و پرورش به زبان آورد. قریب به یقین، همه خوانندگان ماجرا را می دانند. قضیه برمی گردد به ماجر اهای بعد از کرونا و تعطیلی مدارس. از ذکر دوباره این بی معرفتی در حق یک معلم می گذرم و امیدوارم که خدا و خود ایشان هم از سر تقصیرات همه ما بگذرند. از وقتی که گفت وگوی دلجویانه وزیر با خانم معلم را شنیدم آب خوش از گلویم پایین نمی رود و از خور و خواب افتاده ام. همه قبیله من معلم بودند. شاید چون با معلم ها زندگی کردم برایم سنگین تمام شده. شاید چون به چشم خود دیدم که با چه شوقی از دانش آموزهای شان حرف می زنند. با چه لذتی عکس های یادگاری بچه های شان را توی آلبوم های کهنه شده از روزگار نگه می دارند. با چه دلخوشی استکان و کاسه بشقابی را که فلان شاگردشان سی سال پیش روز معلمی هدیه داده را توی بوفه وسایل تزیینی شان می چینند. یک عشق عمیق، که در بیشتر موارد یک طرفه است. چیزی شبیه عشق پدر و مادر به فرزند. حالا اما معشوق حرمت عشق نگاه نداشته و خنجرش را در آورده و بر دل ریش عاشق فرو کرده. شوخی نیست چهل وهفت سال عاشقی کنی و معشوق سرگرانی کند و یک شبه عشق چهل و هفت ساله ات را بر باد دهد. بیایید بی خیال عشق و عاشقی شویم. بیایید از این جریان رمانتیک ماجرا عبور کنیم و از در منطق، داستان را پیش ببریم. رسم است هرکه را عمری در حرفه ای گذرانده باشد، بابت سال ها زحمت و چشیدن سختی و بالا و پایین آن شغل استاد خطابش کنند. قدرش بدانند و بر صدرش بنشانند. منطق و ادب حرمت بزرگ تر و پیشکسوت و معلم و اوستا و استاد و مو سفید را می داند. اما وقتی کار دنیا برعکس می شود، وقتی تعریف بزرگی تغییر می کند. وقتی حرمت شکنی و بی ادبی قدر و قیمت پیدا می کند؛ وقتی که تنها به خاطر یک صدا گذاری نه چندان هوشمندانه روی سگ و گربه و میمون کسی را «استاد» خطاب می کنند، وقتی به خاطر لب زدن روی فیلم فائقه آتشین و سوزان روشن عیار بی هنران بالا می رود، وقتی که یک نفر یک شبه و بدون دود چراغ و رنج و سختی بی آنکه اسباب بزرگی فراهم آورد بزرگ می شود، وقتی بی فضیلتان را شهر به شهر روی سر و دست ببرند. وقتی بی خود و بی جهت نقل محافل فرهنگی و هنری شوی، وقتی توی اوپنینگ ها و ایونت های فرهنگی صف اول بنشینی. وقتی با ربط و بی ربط هر شرکت تازه تاسیسی برای اینکه بخواهد سری در سرها در بیاورد و برندش جان بگیرد و سر زبان ها بیفتد دست به دامان لوده بازی و صداگذاری روی کاراکتر پسر شجاع و خانم کوچولو می شود. وقتی فلان وزارتخانه و بهمان کارخانه و بیسار ناشر و... برای دیده شدن آویزان کذا و کذا... شوند. وقتی تلویزیون که قرار بود دانشگاه باشد در مهم ترین شب ها و اعیاد لشگر اینفلوئنسرها را میهمان برنامه هایش می کند. وقتی که تعداد فالوئر ها به مناسبات سیاسی-اقتصادی راه می یابد، وقتی که قدر و قیمت آدمی تنها به تعداد بیشتر لمس انگشت شصت یک ملت بر روی صفحه ای چرک و عفن سنجیده می شود. وقتی که... آن وقت است که باید عالم و آدم به حالمان بگریند. نمی خواهم تنزه طلبی کنم و خودم را در قافله بی گناهان قرار دهم؛ اتفاقا خودم را مقصر و شرمنده می دانم. شرمنده دستانم، بابت هر بار لایک کردن و فوروارد کردن ترهات این جماعت. شرمنده گوش هایم بابت عادت کردن به یاوه شنیدن. شرمنده چشمانم بابت آلوده شدن به بد دیدن. شرمنده لب هایم بابت درست نخندیدن. شرمنده دلم بابت عشق بی خود ورزیدن و...

برای گذر از تلخی
میلاد علوی

در خانه ماندن تلخ تر از آن است که بتوان برایش موهبت برشمرد ولی چه کنیم که جبر زمانه است و قسمت مان در واپسین روزهای سالی که اگر سیل و زلزله و برخوردهای غیرقابل باور با معترضان و انهدام هواپیمای مسافربری اوکراینی و البته کرونا نداشت، سال خوبی به شمار می رفت ولی چاره چیست وقتی از در و دیوار برای مان غم بارید؟ با این حال، دل به تلخی نتوان بست که «زندگی هست، زندگی هست، زندگی هست هنوز.» حالا ما مانده ایم و به قول جوان ترها، غول مرحله آخر! غولی که از قرار معلوم خانه نشینی اگر تنها راه شکستش نباشد یقینا یکی از اصلی ترین نقاط ضعفش محسوب می شود. پس به رسم انسانیت شاید بهتر باشد با هزار و یک شیوه و ترفند ساده تر کنیم برای هم روزگار خانه نشینی را.   البته نگذریم از فرصت خواندن و حتی نوشتن.  می توان دیوانه وار نشست و نوشت از خود و روزگاری که گذشت تا شاید بدین شیوه بخشی از بغض و فریاد درون مان تخلیه شود اما اگر به هر دلیلی ننوشتید، بخوانید. «شاه در شطرنج رندان» حجاریان را، «ایران بین 2 انقلاب» آبراهامیان را، «سامان سیاسی» هانتینگتون را، «فرمانده مسعود» بنی یعقوب را، اگر اندک علاقه ای به سیاست و چم و خم هایش دارید. اگر نه «تاریخ جنون» فوکو یا «جنگ چهره زنانه ندارد» الکسیویچ در کنار «ابلوموف» گنچارف پیشنهاد خوبی است.  تا بگذرد این قرنطینه خودخواسته و «باد دیوانگی که نظم ها را در هم شکسته و رفتارها را متحول کرده است.»

برای حال و احوال بهتر مطالعه کنید
بهار سرلک

ویروس کرونا روزهای آخر اسفند را که برای مان حکم پرجنب وجوش ترین روزهای سال را داشت از سکه انداخته است. کرونا دنیا را دور زده و به آن طرف دنیا رسیده است. اگر آنجا راهکارهایی برای برآمدن از وظیفه شاق دورکاری ارایه می کنند ما اینجا به فکر سر کردن 15 - 14 روز عید در خانه هستیم چون به خاطر خودمان و به خصوص دیگران باید قرنطینه باشیم و قید دید و بازدیدها را بزنیم. اما اگر در این 14 روز با خانه نشینی کنار نیاییم باید بعد از تعطیلات به فکر مراجعه به مشاور باشیم.  بهترین کار هم این است که همین حالا برای روزهای پیش رو برنامه ریزی کنید و از الان بدانید در چه ساعتی چکاری می خواهید انجام دهید حتی اگر می خواهید دراز بکشید و به سقف زل بزنید.  پیشنهاد من مطالعه آثار ادبی است. شاید به نظرتان یکی از راهکارهای کلیشه ای باشد و قبلا هم توصیه هایی برای مطالعه شنیده باشید. اگر می خواهید عمر بلندتری داشته باشید، کتاب بخوانید. مطالعه کاری می کند که مغزتان عملکرد بهتری داشته باشد و به همین دلیل طول عمرتان را بیشتر می کند؛ لازم نیست بگویم که این ویژگی اش هیچ ربطی به جنسیت، ثروت و تحصیلات شما ندارد.  از میان رمان های کلاسیک، همه با ادبیات روس آشنایی داریم و دست کم یکی دو اثر از داستایوفسکی یا تولستوی خوانده ایم. ادبیات بریتانیا هم در زمینه رمان های کلاسیک غنی است اما در ایران به اندازه ادبیات روس با استقبال روبرو نشده اند. می توانید سراغ رمان های جین آستین یا جورج الیوت بروید. شاید آستین، نویسنده قرن هجدهمی، را به خاطر روایت داستان های زنانه و وابستگی شان به ازدواج و این جور چیزها نویسنده ای سانتیمانتال بشناسید اما واقعیت این است که او با این دست روایت ها رمان های سانتیمانتال را نقد می کرد. جورج الیوت، نویسنده قرن نوزدهمی که نام اصلی اش ماری آن ایونس بود از آن نویسنده های روشنفکر و پیشروی عصر ویکتوریا شناخته می شود. الیوت برای واکاوی ذهنیات شخصیت های داستان هایش که در ادبیات آن دوره مرسوم نبود، زبانزد است و به خاطر همین ویژگی اش او را با داستایوسکی در ادبیات روس مقایسه می کنند. «آدام بید»، «سایلاس مارنر» و «میدل مارچ» و... رمان های اوست.  اگر حوصله ادبیات کلاسیک و رمان های بلند ندارید، می توانید داستان های کوتاه نویسنده های امریکایی معاصر را بخوانید. جان چیور و ریچارد فورد از پیشنهادهای محبوب من هستند. شاید با خواندن این داستان ها کمی متعجب شوید اما دریچه ای که از زندگی خانوادگی و روابط بین زن و مرد، پدر و پسر و... به روی تان می گشایند، حیرت زده تان می کنند.

تاریخ خوانی در روزهای قرنطینه
آویده علم جمیلی

تعطیلات سال نو که از چند روز آینده شروع می شود، با سایر تعطیلات تفاوت بسیاری دارد و  «خانه مانی» بهترین و البته تنها گزینه در روزهای تعطیلات خواهد بود.البته در خانه ماندن آن هم برای مدت طولانی به نوبه خود می تواند موجبات افسردگی را ایجاد کند. بنابراین داشتن برنامه ای برای این دوران می تواند بر کاهش اضطراب موثر باشد. خواندن کتاب های تاریخی یکی از گزینه های من برای سپری کردن این روزها است. انتخابم برای این روزها دو جلدی «دختر استالین» است چراکه علاوه بر جذاب بودن نثر این کتاب، بر مبنای خاطراتی از زبان «سوتلانا» دختر استالین است. این کتاب نشان می دهد مخوف ترین دیکتاتور تاریخ شوروی و البته جهان چه نقاب های دیگری دارد و در زندگی شخصی اش تا چه اندازه به دخترش وابسته بوده است. هرچند گوش دادن به آلبوم «خراسانیات» محمدرضا شجریان و پرویز مشکاتیان نیز در این روزها می تواند شوق و شور دوباره ای در طرفداران استاد شجریان و مرحوم مشکاتیان ایجاد کند.

تنهایی چیز دیگری است
تینا جلالی

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان سالیان زیادی است که خلوتی عید را به هر شلوغی و گردهمایی خانوادگی یا دوستانه ترجیح می دهم؛ دو روز مانده به عید خانواده جمع می شوند به اطراف تهران می روند یا سر از شهرهای مختلف در می آورند اما من حدود پانزده سالی می شود همراه شان نیستم و کنج خانه می نشینم و از سکوت و سکون نوروز لذت می برم. هر چقدر هم که خانواده برای همراه شدن با آنها بر من سخت می گیرند و لجاجت می ورزند حریف من نمی شوند. میل به تنهایی و گوشه نشینی از کودکی در من ریشه داشته اما گستره آن در سالیان اخیر به طرز هولناکی زیاد می شود. تحت هیچ شرایطی هم حاضر نیستم آن را با بهترین سفرهای دنیا عوض کنم .   بعضی روزهای سال که در تعطیلی چند روزه قرار می گیریم من نقش سرایدار را برای آپارتمان بازی می کنم؛ همه خانه های ساختمان چراغ شان خاموش است غیر از چراغ خانه ما. البته می دانم که خصلت و اخلاق خوبی نیست اما دیگر جزیی از طبیعت من شده و تمام خانواده و دوستان دور و نزدیک به گوشه نشینی من عادت کرده اند و با من کاری ندارند. همه اینها را گفتم تا در آخر بگویم که تعطیلی و در قرنطینه ماندن برای من به شخصه نه تنها بد نیست که لذت بی انتهایی به شمار می رود. چند کتاب و فیلم خوب را نشانه گذاری کردم برای بیکاری این روزها.

شیوه سبز کردن ماش، بدون اشک
زهرا چوپانکاره

اینکه آدم 36 سال عمر از خدا گرفته باشد و هنوز بلد نباشد یک مشتی گندم یا عدس یا ماش را توی آب بخیساند و بگذارد با آب و آفتاب جوانه بزنند و قد بکشند، این را که دیگر نمی شود انداخت گردن کرونا. این دیگر یعنی یک عمری چه وقتی در خانه پدر و مادر بودی و چه وقتی که خانه خودت را داشتی، هر سال دم عید رفته ای و نشسته ای پای سفره هفت سین آنها و حتی فکر نکرده ای این سبزه از کجا آمده و چند روز زمان برده به این قد و قامت برسد. یک روز در نیمه های اسفند از خواب بلند می شوی، هزار و یک بار احتمالات را کنار هم می چینی و بعد می بینی چاره ای نیست، باید بلیت های رفت و برگشت تهران- مشهد را کنسل کنی و بنشینی سر جایت. 35 سال این بخت را داشته ای که نوروز را کنار عزیزترین های زندگی ات باشی و به شکرانه یک امسال را (که به لطف خدا همین یک سال بماند) باید همان جایی که هستی بمانی تا خطر شیوع بیماری را کمتر کنی  همه این معادلات و بایدها و نبایدها خلاصه اش می شود اینکه: خب پس سبزه بیندازم برای هفت سین خودم.   آن لحظه ای که تصمیم می گیری یک مشت ماش را بریزی توی آب و بعد قدم به قدم با دستورالعمل مادر که به لطف تکنولوژی تصویری می توانی خنده اش را ببینی، پیش می روی یک لحظه ای است بسیار مهیا برای نشستن و زار زدن. یک باره یک مشت ماش تبدیل می شوند به نماد همه آن چیزهایی که تا همین اواسط بهمن فکر می کردی که داری و داشتن شان مسلم است و اصلا مگر جز این هم می شود؟ تا همین یک ماه پیش عید قرار بود عید باشد و سفر به رسم هر سال به شهر زادگاه هم سر جایش بود و اصلا آن قدر بودن و اتفاق افتادن اینها عادی و قطعی می نمود که جایی توی فکرهای روزمره نداشت. نه زلزله، نه جنگ و نه قحطی، بلکه یک ویروس کوچک ناقابل در جایی از دنیا خودی نشان داده و یکی، دو ماه بعد، دنیا مثل دومینو دارد مقابل آن ضربه کوچک اولیه خم می شود.  روزگاری شده که در دل بحران، تنها راه نجات   این است که فاصله بگیری. قبلا اگر در بلاها دست رفیقی را می گرفتی، در آغوش یار و عزیزی اشک می ریختی یا لحظه می شمردی برای آن روزی که پایت برسد به «خانه» و عزیزترین صورت های دنیا؛ پدر و مادرت را ببوسی حالا باید محکم بایستی همان جایی که هستی، دست خودت را بگیری و بلند کنی که: پاشو مشتی ماش خیس کن.   امسال انسانی ترین نوروز من است، سال تحویل را تنها می مانم چون عاشق آن آدم هایم؛ خانواده ام، دوستانم، عاشق همه آنهایی که در بیمارستان ها دارند کوه ها را روی شانه های شان جابه جا می کنند.

خاطره، سخن بگو
نیلوفر رسولی

مادر شش ماه پیش از اینکه دختر چهارمش را به دنیا بیاورد، مادربزرگ بود، فرزندآخر که ناغافل سر زد، مادربزرگ را برای بار هفتم مادر کرد. آن فرزند وقت نشناس و بی موقع من بودم، اصرار بسیاری برای دیدن دنیا داشتم و خیال های خامی در سرم چرخ می زدند، همین شد که ملان خانم بیشتر از اینکه برای من مادر باشد، مادربزرگ قصه گوی مهربانی شد. البته چرا اغراق کنم، اگر قرار به «نه گفتن» بود، خیلی هم خوب نقش مادری را بازی می کرد و از تمام موانع و مراسم و مواضع جهان منع و نهی ام می کرد، باری مادرم از نسلی بود که زبان فارسی را با دست های چوب خورده و چشم های گریان و خواندن گلستان و کلیله و دمنه آموخته بود. داستان های کلیله و دمنه را از بر بود، منتهی شب ها موقع خواندن شان از فرط خستگی بعد از گفتن «یکی بود یکی نبود» به خواب می رفت. مادربزرگ قصه گوی خواب آلود ما اما بیش از کلیله دمنه ای که از بر بود، خاطراتی از روزهای دور در ذهنش داشت. شاید این فرق مادربزرگ ها و پدربزرگ ها باشد، پدربزرگ ها از روزهای طلایی و دست نیافتنی، گذشته ای حماسه می سازند، اما مادربزرگ ها چندان حوصله ای ندارند که دروازه های باشکوه ذهن شان را باز کنند. آن شاه کلیدی که زبان مادربزرگ قصه نگو را به گفتن خاطرات باز کرد، در عین السلطنه خوانی بود، خواندن سفرنامه ها و خاطرات رجال بخت برگشته قجری، موسیوها و مسترهای فرنگی که هاج و واج در کوچه پس کوچه های تهران تاب می خوردند و ارسال قطعه هایی از آنها به مادر گرامی.  مادرم تازه فهمید که تمام کوله باری که از گذشته در ذهن دارد، کم از دست نوشته های لیدی شیل ندارد، گرچه مادرم لیدی نبود، اما بارها پله های حمام های زنانه را پایین رفته بود، کودکی اش به لی لی بازی با اخوی های نامزد و قالی بافی گذشته بود،  با هر تکه ای از این خاطرات و سفرنامه ها که می فرستادم، مادرم در تایید روایت ها، خود از گذشته می گفت و منی که به تماشا می رفتم، خود از شنیدن این گنج پنهان تماشا می شدم و تازه می فهمیدم مادرم تاج السلطنه ای تمام عیار برای خودش بود. بعدها به مادرم گفتم که چه آشی برایش پخته بودم، گفتم تمام خاطراتش را ثبت کردم، گفتم که صحبت های او، گرچه به نظر خودش «پرحرفی» و «زنده کردن بدبختی های گذشته» است، اما او راوی دست اولی است که روایت هایش می تواند تاریخ شفاهی ما را از وضعیت زیست زنان در گذشته غنی تر کند.  حالا که این بیماری شوم و چرکین ما را خانه نشین کرده است، فرصت غنیمت است تا درب طلایی ذهن مادربزرگ ها باز شود، ما از گذشته زنان چندان دست پری نداریم،  حالا که این عید نوروز قرار است بسان دیگر نوروزهای ما نباشد، شاید تلاش برای ثبت نگفته های مادربزرگان غنیمتی باشد، فرصتی که خاطره سخن بگوید.