آرشیو چهار‌شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۴۶۱۲
بهاریه
۱۵
خارج از قاعده

سیطره مرگ

علی دهباشی

برای من که این روزها در ماجرای انتشار شماره نوروزی بخارا بودم و برای «ما» که این روزها تجربه بسیار متفاوت و غیرمنتظره ای از مفهوم «ترس»، «اضطراب»، «زندگی» و «مرگ» را تجربه می کنیم، شاید خود ندانیم که چه دوره ای را زندگی می کنیم و از سر می گذرانیم (البته اگر از سر بگذرانیم). برای من که در ادبیات تاریخی گذشته ایران درباره «طاعون» و «وبا» خوانده بودم، آن خوانده ها هیچ کمکی به درک تجربه امروز نکرد. تجربه مرگ این روزها برای من به مثابه اولین درک از مفهوم مرگ بود در کلاس اول دبستان، هنگامی که مادرم مرا از مدرسه به خانه بازمی گرداند جماعتی را دیدم که لااله الاالله گویان چیزی را شبیه یک تخت کوچک که بعدها فهمیدم به آن تابوت می گویند و پتو یا پارچه سیاهی روی آن نهاده، حمل می کردند. به علت ازدحام جمعیت من و مادرم به ناچار در پشت جمعیت قرار گرفتیم. من حالا صحنه را دقیق تر می دیدم. زنان و مردان سیاهپوشی را که همچون دیگران لااله الا الله نمی گفتند ولی می گریستند و اشک ریزان به دنبال تابوت می رفتند. بعدها فهمیدم آنها اعضای درجه اول خانواده شخص متوفی است. مادرم دست مرا در دست خود گرفته بود و در جست وجوی راهی برای دور شدن از آن جمعیت بود و به سوالات پی در پی من از سر کنجکاوی که «اینها کی هستند؟ چی شده؟ چرا آنها گریه می کردند؟» و سوالاتی در همین حدود که پاسخ نمی داد. سرانجام مادرم موفق شد راه گریزی بیابد و حالا دیگر ما دور دور شده بودیم و سوالات من مرتب تکرار می شد، او همچنان که دست مرا گرفته و با خود می کشید پاسخ داد: مادرجان یک نفر مرده بود، تشییع جنازه می کردند و من سوالات دیگری که چرا مرده بود؟ برای چی مرده بود؟ و حالا او را کجا می برند؟ مادرم به تندی پاسخ داد: آدم یک روز به دنیا می آید و یک روز هم می رود. کنجکاوی من فزونی گرفت و مادر دیگر پاسخ نمی داد و من مدت ها «ذهن مشغول» آنچه را که دیدم بودم. تا اینکه دایی من پاسخ های روشن تری درباره مرگ و اینکه چگونه مرده را دفن می کنند برایم بیان کرد و طی سال های بعد بارها و بارها شاهد یا ناظر روزهای پایان زندگی استادان و عزیزانم بودم. به رغم تصور بسیاری که مراسم شب سوم و هفتم و چهلم و حضور دوستان و آشنایان و فامیل را برای «سرسلامتی» گفتن دست و پا گیر می دانند، من این رسوم را از جهت آرامش روحی و روانی و تلطیف اوقات نزدیکان آن درگذشته بسیار مفید می دانم. هنوز روابط عاطفی ما، چه در درون خانواده و فامیل و چه در حلقه دوستان، به آن سردی غربی ها نینجامیده که مثلا مادر از نیوجرسی به فرزندش در شیکاگو یک ایمیل سه خطی بنویسد: عزیزم پدرت دیشب فوت کرد، در کلیسا جایت را خالی خواهم کرد و پاسخ فرزند این باشد: مادر متاسفم. مراقب خودت باش.

و گذشت روزگار ما را به اسفند 98 رساند و مرگ های غریبانه ای را شاهد بودیم، از گروه های اجتماعی متفاوت که بر اثر کرونا حادث شد و این فرصت تسلی بخشی را از خانواده و دوستداران دریغ کرد و عجبا که مرگ این بار چهره یکسان نگری خود را عیان تر کرد. از یک کارمند تا پزشک فداکاری که به علت مداوای بیماران کرونا خود مبتلا به این ویروس شد و سرانجام درگذشت، تا استاد موسیقی محلی مازندران ابوالحسن خوشرو که مبتلا شد و مرگ غریبانه سیدهادی خسرو شاهی و سرانجام درگذشت مردی خیر و پاک نهاد همچون مهندس بیژن ترقی (برادر نویسنده خوش قلم) گلی ترقی و دیگر و دیگرانی که در این یک ماه اخیر مبتلا شده اند و بی سر وصدا در گوشه ای از گورستان، بدون حضور نزدیکان به علل شیوع بیماری به خاک سپرده شده اند، انسان را دچار غمباد می کند. آخر مگر نه اینکه حالا همه روانشناسان پذیرفته اند که مرثیه اشک آلود نزدیکان و حضور آشنایان در مراسمی که بدان اشاره کردم باعث التیام و تسلی خاطر بازماندگان می شود؟ این بار مرگ همه جانبه به ما یورش آورده و ما را غافلگیر کرده است. مرگ در جست وجوی تسلیم ما زندگان است و نگاهش در نگاه ماست. پس در این دوران سیطره مرگ:

«بیایید تا قدر یکدیگر بدانیم»

که فرصت کوتاه است.