آرشیو چهار‌شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۴۶۱۲
بهاریه
۱۵
ایران ویج

گمشده در خاطره

فاطمه باباخانی

آخرین بار که ساعاتی را در کنار خانواده گذراندم به شش ماه پیش برمی گردد؛ آن وقت ما برای نقاشی مدرسه روستایی در حاشیه پارک ملی توران ابتدا به شاهرود رفته بودیم. در بازگشت توانستم یک و نیم روز در خانه پیش پدر و مادر بمانم ، در همان خانه در حاشیه شهر که در آن به دنیا آمدم، همان خانه با حیاط بزرگش که تا سال های سال حیاطش خاکی بود و باران و برف که می بارید با هر قدم برداشتنی، روی کفش و لباس و چادر مدرسه مان گل می پاشید. نزدیک عید که می شد و مدرسه را می بستند، ما را تنها می شد در کوچه باغ ها پیدا کرد، وقتی از ترس سگ ها با رسیدن به هر کوچه که بین آن جوی آبی روان بود، سر می گرداندیم و گاه برای تفریح به بالای درخت سنجد پناه می بردیم که محل خوبی هم برای پرتاب کردن گلوله های گلی به همدیگر بود. احتمالا از همان درخت ها بود که سنجد سفره هفت سین را تهیه می کردیم، وقتی مادر روی گاز نان پنجره ای درست می کرد و در دیس می چید تا سر سفره بگذارد. خانه یک اتاق پذیرایی داشت که پدر و مادر درش را می بستند، سفره هفت سین را می چیدند و هر مهمانی که می آمد، در باز می شد و ما هم می توانستیم چند دانه نخود را در جیب مان بریزیم و از اتاق در برویم.

این روزها که کرونا و قرنطینه ما شهرستانی های مقیم مرکز را در پایتخت ماندگار کرده، در ذهن مان گذشته ها چرخ می خورد، به سفره های هفت سین، به عیدی های 10 تومانی که وقتی به 100 تومان رسید دیگر آنقدر بزرگ شده بودیم که هیچ فامیلی کف دست مان چیزی نگذارد. به آن همه دید و بازدید و رفت و آمد که با بچه ها در کوچه و خیابان دو گروه می شدیم و زو بازی می کردیم و چندان خودمان را سفت می گرفتیم که گروه مقابل نتواند ما را از جمع مان جدا کند. آن وقت که توپ پلاستیکی دو لایه را به هوا می انداختیم و هر کدام به گوشه ای می جستیم یا در جست وجوی بلندی ای بودیم که یک باره نسوزیم و نوبت ما نشود که دنبال دیگران بدویم.

همین طور که این یادداشت را می نویسم صدای آژیر آمبولانس ، خلوت تحریریه را به هم می ریزد. آیا بیماری مبتلا به کرونا را به بیمارستان می رساند، آیا کسی حمله قلبی داشته یا تصادفی رخ داده است؟ این روزها ذهن همه به دنبال ویروسی می چرخد که جهانی را به هم ریخته و ما را در نوروز 99 در خانه نگه داشته است. امسال قرار است به جای آنکه دور هم جمع شویم و دید و بازدید داشته باشیم، حال و هوای کسانی را تجربه کنیم که ناچار به ماندن در خانه اند، حال و هوای زندانیانی که در بندند، حال و هوای پدر و مادرهایی که در خانه سالمندان زندگی می کنند. این سال را قرار است دور از پدر و مادرها باشیم مبادا که آن ویروس کوچک را به خانه شان ببریم و زحمتی فراتر از تحمل را به آنها بار کنیم. امسال در آن حیاط بزرگ صدای خنده بچه ها و نوه ها نمی آید اما شکوفه ها که تمام شود، هوا که گرم تر شود، آن زمان که شکوفه های درخت بریزند و جایش را به چاقاله های ریز زردآلو دهند بار دیگر فصل دید و بازدیدها فرا می رسد، می شود تا آن روز صبر کرد.