آرشیو چهار‌شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۴۶۱۲
صفحه آخر
۱۶
داستان بهار

سرخ شد و جواب نداد

جمال میرصادقی

صدای ساز و آواز تو گوشی تکرار شد.

 «راحت رسیدین؟»

 «آره. راننده مارو برد به یه هتل پنج ستاره تر و تمیز.»

 «حالش چطوره؟»

 «خوب خوب، فوق العاده. می گفت خوابش هم نمی دیده که بیاد اینجا.»

صدای گوینده تلویزیون محلی تو گوشی آمد.

 «امسال بیش از هر سال مهمون داریم. مثه هر سال عید، توریست هم زیاد اومده.»

 قدسی خندید.

 «می دونی چی شد، هتل برای شب عید مسابقه گذاشته بود و به خانم و آقای مهمون هاش جایزه می داد. خانم ها رو برای زیبایی شون و آقاها رو برای شیک پوشی شون. مهمون ها رای دادن و ربکا به عنوان زیباترین و یه آقاهه فرانسوی، شیک ترین زن و مرد مهمون ها انتخاب شدن. یه کیف بغلی با چرم اعلا به آقاهه و یه سنجاق سینه قشنگ کار اصفهان به ربکا، نمی دونی چقدر خوشحال شد. می گفت هدیه عیدتونو گرفتم.»

صدای مردی تو گوشی آمد.

«خانم چرا واسادین؟ بفرمایین رو این صندلی بشینین.»

«صبح ها تو مسجدها می گردیم و عصر ها می زنیم تو بازار و خیابون ها. ربکا از همه جا عکس می گیره. می دونستی عکاس یکی از مجله های معروف امریکاییه؟ شهر شده پر از توریست. خیلی خوش می گذره. جات خالیه داداش.»

صدای گوینده آمد .

«وقتی عمو نوروز اومد، پیرزنه خوابش برده بود. وقتی بیدار شد، از حرصش کنده چوب را برداشت انداخت تو آتش.»

«می گه شانس آورده که تورو پیدا کرده. برای خواهرش نوشته با یه پسر ایرانی آشنا شده. خندیدم و گفتم فقط نوشتی آشنا شدی؟ خندید و سرخ شد.»

صدای گوینده دوباره تو گوشی آمد.

«برای همینه که امسال آفتابیه.»

«تو شیراز آش کارده خوردیم، آش ماست خوردیم، کوفته کاری خوردیم. ازهمه چیز عکس می گرفت. می گفت از عید نوروز شما بیشتر از کریسمس مون خوشم اومده.»

آفتاب از سر درخت جلو پنجره می پرید.

«به دوستش تو دوبی هم از این جا زنگ زد که اگه چیزی می خواد، براش بگیره. به پدرش هم زنگ زد. از صنایع دستی اصفهان خیلی خوشش اومده بود. مغازه دار نمونه هاشو آورد و چید جلوش، میناکاری، منبت کاری، فیروزه کاری و نمی دونم چی چی کاری. ربکا گیج شده بود. از ترمه دوزی رومیزی ها چند تا رو انتخاب کرد.»

صدایی تو گوشی اومد.

 «ربکا خانم کلم پلو دوست داشت؟»

صدای تلویزیون قطع شد.

 «خیلی به ما محبت کردن. تو باغ جهان نما باهاشون آشنا شدیم. ما رو سوار ماشین شون کردن بردن خونه شون. خیلی خوش گذشت. از باغ خوشش اومد بود. باغ قشنگیه، وعده گاه دخترها و پسرهای جوونه. پله های سیمانی رو میون درخت ها گذاشتن، یه دختر این طرف و یه پسر اون طرف می شینه. خانم شیرازی می گفت مقدمه ازدواج شونه. ربکا گفت توهم آقا پسر، اگه اینجا بودی، مقابلت می نشسته، گفتم بعدش چی؟ سرخ شد و جواب نداد.»