آرشیو چهار‌شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۴۶۱۲
صفحه آخر
۱۶

نوروز در زمانه حزن انگیز

دکتر محمد بقایی ماکان

هر بار که نوروز، دست در دست ساقی سیم ساق بهار از راه می رسد تا در قلب مردم این خاک تربت گونه نور امید بتاباند، مژده می دهد که ایام غم نخواهد ماند، چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند. در آیین نوروز، نیرویی نهان است که علاقه مندانش را به فردایی بهتر و روشن تر امیدوار می کند. از همین نیروی سحرانگیز بوده که هزاران سال پایید و همراه با خود خاستگاه خویش را نیز دوام بخشید. حقیقت این است که ایران و نوروز پشت و روی یک سکه اند و حتی می توان گفت همانند جسم و جانند که بی وجود یکدیگر معنایی نخواهند داشت. جلال و شوکت فرهنگ و تاریخ سرزمینی به نام ایران که زمانی نزدیک به 12 میلیون کیلومتر را شامل می شده در نوروز و آیین های گونه گونش متجلی است. تجلی نوروز در آغاز هر بهار برای هر ایرانی حکایت از زایش دوباره یک ملت دارد و نشان از فرهنگ و سنت هایی که سبب ماندگاری این سرزمین در درازای هزاران سال شده است. بنابراین وقتی در چنین ایام حزن آلودی باز هم نوروز در زندگی هر ایرانی حضور دارد به معنای تکرار شادی هایش و دور افتادن از واقعیت ها نیست بلکه مبین ستایش این سنت اهورایی است. نوروز با آن همه مفاهیم والا و ژرفی که در خود دارد، توانسته است مهم ترین عامل برای وحدت ملی و همدلی در سرزمینی باشد که از اقوام مختلف با عقاید و فرهنگ های متفاوت شکل گرفته است. نوروز با دستانی نوازشگر تسلی بخش دل های غم دیده است تا به آدمیان بیاموزد که نباید دل به کف غصه سپرد و از جهان بی بنیاد، توقعی دلخواه داشت. از این روست که نوروز نشاط و خرمی را ندا می دهد و با آداب دل انگیزش، خاطر حزین مردمی را که هر دم غمی از نو به مبارک بادشان می آید، مصفا می سازد تا دست کم تبسمی از پس ایام غم آلود و اندوهبار بر لب آورند. نوروز برای زیستن واقعی، الگوی بهار را به چشم ها می کشاند نه دم سردی و کدورت زمستان را. این جادوی هزاره ها آدمی را زندگی اندیش می خواهد، نه مرگ اندیش. اکنون که نوروز در آیینه بهار به جلوه درآمده به سیمای جانبخش و مهرانگیزش بنگریم و از او بیاموزیم، چگونه زیستن را که پیر توس در آسودن تن از رنج، زدودن غم از دل و دوری از کینه ورزی می داند. این ویژگی ها در واقع بیانگر حقیقت زندگی است. انسان ذاتا خواهان زندگی شاد، پویا و همراه با اعتدال است. خیام در نوروزنامه بر این 3 اصل تاکید می ورزد و آنها را از اندیشه های محوری نوروز می داند:«به جشن فروردین، به ماه فروردین آزادی گزین... سروش آورد تو را دانایی و بینایی، سرت سبز باد و جوانی چو خوید... سرایت آباد و زندگانی بسیار.» او دوام عالم را بر اعتدال می داند که در بهار متجلی است و از این رو آن را ارزشی ستودنی برای انسان می شمارد:«صورت به اعتدال خوب تر بود... و این عالم که بر پا بود به اعتدال بر پای بود و به وی آبادان باشد.» علاوه بر اینها، نوروز را باید عاملی برانگیزاننده در گرایش انسان به نوگرایی و نواندیشی دانست. وقتی یک روستایی طبق سنتی کهن، کوزه ای کهنه را به عمد می شکند و کوزه ای نو به جای آن می گذارد در این حرکت نمادین، نکته های ظریفی پنهان است. زمانی که مردم، محل زندگی خود را به طرزی نو می آرایند تا مقدم نوروز را گرامی دارند در واقع به طور ناخودآگاه به دگراندیشی و نوگرایی میل می کنند. تغییر پایه ریز کمال است هر چیز که به کمال می رسد، حاصل تغییر است. از اینها گذشته نوروز به دل ها گرمی و صفا می بخشد و شعله امید را در قلب ها زنده نگاه می دارد. در طول هزاره هایی که بر این خاک گذشت، ایامی بوده است که جامعه ایرانی در مصیبت بارترین شرایط به سر می برده، دورانی که یونانیان تخت جمشید را به آتش کشیدند. مغولان از سرها در نیشابور و دیگر جاها، مناره ها ساختند سپس آب دجله از کتاب های کتابخانه فارس و تیسفون تیره گون شد و برای دریافت جزیه بر پیشانی انسان های آزاده داغ نهادند، ایامی بوده است که بلایا و مصیبت های مهیب آسمانی و زمینی، زندگی مردم این ملک را درهم نوردید ولی نوروز در هر شرایط سختی به تسلی آنان آمد و از فردای روشن پیام آورد. به مردم ماتم زده که زانوی غم در بغل گرفته بودند، نهیب زد که مقاومت و صلابت را از دماوند بیاموزند و استوار و شکیبا، مسیر تاریخ را طی کنند. نوروز ظلمت یاس را در طول تاریخ نه تنها در فرد بلکه در جامعه به نور امید بدل کرده است. اقلیم وجود با طلعتش در هر بهار شور و شوقی می یابد. وقتی نوروز می آید، خلقان را به کوی عشق و منزل دل دلالت می کند. بی جهت نیست سازمان ملل، اول فروردین را که همزمان با آغاز نوروز ایرانی است «روز صلح» نامید. نوروز آیین دوستی و مهرورزی است. این پیر ایزدی سرشت با سیمای نورانی خود که هر ساله به لطف شیفتگانش در پهنه ایران فرهنگی جوان تر و نیرومندتر می نماید، پیوسته این پیام را به گوش ها زمزمه می کند که سینه ها را از غم زمانه بشویید، سراچه دل را به روی الهه عشق باز کنید، با طبیعت همنوا شوید و جانی تازه بگیرید، گوش به نغمه پرندگان بسپارید که منقار درهم، قصه عشق و دلدادگی می خوانند، زمزمه جویبارها را تفسیر کنید و لحظه های زندگی را غنیمت بشمرید که شتابان درگذرند. اندوه و کدورت را در دفتر نسیان جای دهید که دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد. حتی ضروری است که از شادی های گذشته نیز یاد نکنیم و به شادکامی ها و پیروزی های آینده بیندیشیم زیرا فقدانشان رنج آور است. شاید از این روست که ابوریحان می گوید، ایرانیان لوح جان را در آغاز سال تازه از هر آنچه نیک و بد بود، می شستند تا در آینده نقشی نو دراندازند. برای برکندن بیخ غم باید از ساقی سیم ساق بهار مدد گرفت و جان را با پیمانه هایش مصفا کرد و نشاط بخشید. بهار ایام دوری از غم است، لشکر غم به فتوای حافظ تنها با یاری ساقی بزم عشق رخت برمی بندد و به دیار عدم می رود. اما در اینجا مقصود از عشق چیست و چه تعریفی دارد؟ وقتی سخن از نوروز در میان است، حدیث عاشقی را باید در دفتر هویت ایرانی جست. عشق به فرهنگ و اندیشه های برآمده از این خاک که نوروز جلوه گاه آن است، والاترین عشقی است که هر ایرانی آگاه در خود احساس می کند و معنای واقعی زندگی را در آن می یابد. عدم چنین احساسی، نشانه فقدان علایق ملی و ناآگاهی از ارزش های بخش درخور توجهی از درونمایه های فرهنگ و مدنیت بشری است. از این کمبود و بی اطلاعی است که در جوامع عقب مانده که عنوان محترمانه اش «درحال پیشرفت» است، چهره هایی که برای مثال در کار فرهنگ و هنر دارای توانایی ، دانش و تجربه لازم نیستند، عهده دار مدیریت های کلان می شوند و با خطاهای دانسته و ندانسته خود الهه فرهنگ و هنر را به مذبح نفس پرستی می برند زیرا نوروزی نمی اندیشند و چون چنین است، تحول طلب و نواندیش نیستند و روزگارشان بر مدار تکرار می گردد. اینکه بهار و نوروز یادآور عشق اند از آن روست که خمیرمایه شان یکی است.  این دو یار مکتب زندگی آدمی را به تحرک و پویایی فرا می خوانند زیرا در آنها عناصر زندگی ساز به هم آمیخته اند و آمیزه ای هستند از آفرینندگی، محبت، بالندگی، اشراق و نوگرایی. ولی نوروز چیزی افزون بر این ویژگی ها دارد و آن عبارت است از ترغیب آدمی به تامل در خویشتن تا در مغاک ضمیر خود نیک بنگرد و چراغ دل را با شعله آگاهی بیفروزد. اکنون که نوروز آمده، زمان این ژرف نگری است تا غبار غم از خاطر بشوییم و نهال شوق در دل بنشانیم.  وقت آن است به جمال نورانی اش بنگریم و اشارات پندآموزش را دریابیم، از خطوط چهره اش هزاران سال تاریخ را برخوانیم، نکته های عبرت آموز آن را دوباره مرور کنیم و بر غفلت هایمان، اندیشه بگماریم. به پیام های نمادینش که نسیم عطرآگین بهار بر گستره این کهن بوم و بر می پراکند، گوش بسپاریم و به عشق شورانگیزمان ایران، بیشتر از خویشتن بیندیشیم و بدانیم که برای برکندن ماتم و مویه راهی جز این نیست.