آرشیو دو‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹، شماره ۳۶۷۶
هنر
۴

ابراهیم گلستان: 12 ماه پیش از روزی که مصدق نخست وزیر شد

یادداشت مهرآمیز سرکار وقتی رسید جا در جا نشستم به اظهار لحیه. اما غافل از اینکه ما درباره یک روزنامه به زبان فارسی مطلبی را مورد اشاره داریم، آنچه را نوشتم به زبان این محلی که در آنم نوشتم، و وقتی ملتفت این کجروی شدم که مقاله بلندقد ولی بی جایی به زبان انگلیسی نوشته بودم که به درد هیچ کس و هیچ منظور شما نمی خورد. ترجمه کردن آن هم مسلما بی جاتر بود. این بود که ماند برای اجنه و ارواح اگر بیایند به دیدار و خواندن کامپیوتر حقیر -که بیکار نیستند برای چنین مراجعه خاصه که احتیاط های بهداشتی اخیر هم مانع تازه ای شده است. و چون حوصله تکرار آن ماراتون کلمه ای هم نمانده بود راه میان بر را ترجیح دادم و دیدم نوشته ای که هفتاد سال پیش نوشته بودم در همین زمینه است، اگرچه در سالی نوشته شده بود که درست 12 ماه بعدش مرحوم جمال امامی فکر کرد خربزه زیر پای دکتر مصدق بگذارد تا در پیشنهاد ملی کردن نفت اقدام کند و نخست وزیری را بپذیرد و چون نخواهد توانست کاری بکند نوعی گندش درخواهد آمد و مصدق درمانده و بور خواهد شد. اما نشد. مصدق نخست وزیری را پذیرفت و مهم ترین اقدام ملی را، که ملت را دوباره به وجود آورد علی رغم همه جور کارشکنی ها و همه جور بی پرنسیپی و غلط پرنسیپی سردمداران آن روزگار. مصدق کار را کرد و همه عواقب زشت و ناجوری را که بر او روا کردند پذیرفت و برد آن کار و آن روزگار را مهم ترین نمونه درست یک اقدام مردمی کرد که برای همیشه سرمشق و نمونه خواهد ماند و هر جور شبه تکرار آن وقایع و آن روزگار را به صورت پرت و واپس رونده و کج و مسلما ناپایدار درآورد و رفت. رفتنی که ماندنی مفتخر و پایدار شد هر وقت که عقل سلیم و دور از فریب های دمدمی بخواهند خودی نشان بدهند. 

آن نوشته هفتاد سال پیش را که به یاد نداشتم جوانی در تهران که هرگز او را نشناخته بودم و به شکل بی سابقه ای به خود عادت داده است در روزنامه ها و مجله های یک قرن اخیر بگردد و هرچه که یا من اشاره ای کرده ام یا به نوشته ای درآوردم را پیدا کند و برای من بفرستد. آنچه که من در پاسخ خواست سرکار تقدیم تان می کنم یکی از این نوشته های روزگار گذشته است. من آن را برای سال 1329 در یک نشریه که اداره اش می کردم (اخبار هفته، چاپ آبان) نوشته بودم اما هنوز می تواند پاسخ درخواست سرکار از من باشد. 

***

روزی دیگر گذشت و اکنون آفتاب سالی نو است که بر ما می تابد. 

همان آفتاب از همان افق برمی آید و همه چیز آن چنان می نماید که دیروز می نمود بااین همه روزی دیگر گذشته است و ما از خطی که بر پیکر زمانه نهاده ایم آن سوی تر رفته ایم و همه چیز غباری از گذر عمر بر چهره گرفته است و اکنون گویند روزی از سالی نو است. اگر زمانه با برآمدن ها و فرورفتن های آفتاب اندازه شود، برگزیدن روزی از روز دیگر کاری است بی پایه. اما زمانه بیرون از زندگی ما انبوه نابسامانی از چرخش های یکنواخت سیاره ای گرد خورشیدی است و این زندگی ما، ضربان نبض ما و دید چشم ما، جنبش تن ما و کوشش مغز ماست که به زمانه رنگی از جان و نظم می دهد. همه چیزش را از روی هستی خویش می سنجیم و می شناسیم و از وجود خودمان است که به آن معنی می دهیم. و اگر تاری را از کلاف غلتنده زمانه برمی گیریم و نام سال و قرن بر آن می نهیم بدین سبب است که در پودی از عمر بشریت رفته است و نقش آمیزش با آن گرفته است. و اگر نقش این بافته یکدست بماند، شکفتن شکوفه و بردمیدن گل را آغاز سالی نو نتوانی خواند چون این همان ست که پارسال بود و به دنبال دیروز فردایی نیامده است و تو در پار و پیرار زیست داری. عصرها و دهرها رفته اند و نسل ها و حوادث گذشته اند تا نوبت به من و کار من، و تو و امروز تو رسیده است. از ته آفاق قرون، شعله ای دست به دست گشته است تا به نسل ما رسیده است، و امروز، میان عرصه جهان، فروزنده تر از هر زمان بر راه ها روشنی می پاشد. از گرمی اش طلسم اوهام تاب خورده است و از پرتوش حاشیه دنیای فردا نور سپیده دم گرفته است. گذشته، به افسون یادبودها، ردایی پر رنگ فریب چنان به لطافت بر اندام خود می آراید که سست دلان ناآگاه از سرنوشت را مفتون می سازد تا به همان دیروز بس کنند و در خطوط گمشده چهره گذشته، زیبایی دلخواه بیابند. اما تو، در پرتو شعله ای که در میان دایره زمانه ات فروزان است، بنگر که گذشته آن گاه که حال بوده است جز محرومیت های بیشتر، دردهای فراوان تر و درماندگی های سخت تر چیزی نبوده است. اگر امروز به همان نقش گذشته بسازی روزت نو نشده است و تو مانده ای و کاروان رفته؛ تو مانده ای و اجاق های خاموش و آغل های خراب و مانده گند نشخوار جانوران کاروان. و تو جرقه ای از شعله فروزان میان دایره زندگی نسل خود برگیر و تاریکی زاویه های جانت را بزدا. به گرداگرد خویش بنگر و ببین که در کدام منزل طریق تاریخ ایستاده ای؛ به چه سوی باید روی و به کدام سرود باید هماهنگ شوی  - زمزمه جادوی مرگ یا نشید جان بخش پیشرفت. از پود عمرت و از تار زمانه ات جامه ای نو بباف. روز تو با درآمدن آفتاب به برج حمل نو نمی شود و از این، تو تنها یادآوری توانی گرفت. سال ستاره ها و برج ها، سال یخی که بر تارک کوهستان آب می شود و سال چکه عرق شوری که از چهره می چکد، سال لاله کدویی که در کشتزار می خزد و سال خار وحشی که در بیابان می خشکد، سال پرستوهایی که از گرما می گریزند و سال مگس هایی که از گرما جان می گیرند امروز نو می شود. اما سال من و تو؟ دل به نو شدن سال درخت و پرنده خوش مدار که اگر پیش چشمت افقی گشاده تر نگشوده ای و اگر به زندگی ات معنایی عمیق تر نبخشوده ای، اگر به نبضت فرمان نداده ای که به آهنگی خوش تر میزان شود و اگر کوشش تن و جان تو نشانه ای بیش تر نیافته است روز تو نو نیست - روز نیست. تو انسانی. روزت باید نو شود. روز نو، آماده در انبار زمان نیست، تو آن را بیافرین.