آرشیو شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، شماره ۳۶۷۴
اندیشه
۴
گفته ها

مقصود فراستخواه: خصیصه ژانوسی ‏جامعه ایران ‏

تصور می کنم جامعه ایران خصیصه ژانوسی دارد و یک جامعه گمراه کننده شده است. اسطوره ژانوس دو چهره دارد. خیام هم که ریاضیدان و اهل منطق است، درباره این خصیصه شعری دارد که می گوید: ماییم که اصل شادی و کان غمیم / سرمایه دادیم و نهاد ستمیم، پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم / آیینه زنگ خورده و جام جمیم. می بینید در ادبیات مان هم به این خصیصه ایرانی ها اشاره شده است. انسانیت یک تعین پیشینی ندارد، منتها در مسیر تاریخی ما این شکاف بیشتر شده است. به دلیل همین خصیصه ژانوسی هم باید در بررسی مسائل این جامعه کمی دقت کرد.

دلایلی متعدد برای این خصیصه وجود دارد. به نظرم یکی از دلایل آن مسیر تاریخی سختی است که ایران داشته است. چون هم سرزمین بسیار گسترده ای است و هم پرحادثه بوده، ضمن اینکه در یک موقعیت جغرافیای سیاسی و فرهنگی پیچیده ای واقع بوده؛ اما از همه مهم تر، نظام هایی اجتماعی که در این جامعه شکل گرفته، به دلایلی مختلف همواره همراه با استبداد تاریخی بوده اند. بنابراین مشارکت مردم به صورت خودجوش و درون زا از بین می رفته، چون استبداد همه چیز را کنترل می کند و به همه چیز بدبین است. این الگوهای استبدادی تاریخی که متاسفانه فراوان هم بوده مانع رشد بخش های مدنی و مردم نهاد شده است. در نتیجه جامعه تمرین اندکی برای فعالیت های خودجوش داشته و نتوانسته امور خود را با سازمان یابی درون زا رتق و فتق کند. در واقع فرصت مشارکت برای مردم کم فراهم شده و همواره شاهد پراکندگی، بیگانگی مردم از هم و توده وارگی و ذره وارگی هستیم. یعنی در جامعه ما همیشه یا همه چیز مطبوع بود و جامعه توده وار و یک موج شکل می گرفت که در این میان عده ای هم موج سواری کردند یا جامعه خسته می شد و دوباره به حالت اتمیزه و ذره وارگی برمی گشت. این دو چهره بودن را در همین جا هم می بینید و معلوم می شود که پایداری و فرصت سازمان یابی درون زای اجتماعی هیچ وقت برای ما فراهم نشده است.

در کتاب «ما ایرانیان» مطرح کردم که نباید درباره خلق وخوی ایرانیان نگاه ذات باورانه داشت. نه بگوییم ایرانی ها چنین اند و چنان و نه آنها را واجد ذات هنرمند و اینها بدانیم و بگوییم هنر نزد ایرانیان است و بس. علاوه بر این، در مورد کشورهای درحال توسعه مثل ما همیشه یک نظریه عقب ماندگی هم سایه انداخته که عقب مانده ایم؛ در حالی که این نظریات گمراه کننده اند. چون ما ذاتا نه خیلی خوب و عجیب بودیم و هستیم و نه خیلی بد. باید قبول کنیم که ساختارها، رفتارها را توسعه و شکل می دهد. فاصله و شکاف میان ملت و دولت، حس تعلق خاطر سرزمینی و بیگانگی را زیاد می کند. درصورتی که اگر نهادها مردم را سازماندهی و وارد مشارکت کنند، این فاصله کم می شود. یکی دیگر از مشکلات ما این است که سیستم های رسمی در ایران با جهان زندگی ایرانی کمتر آشنا هستند و منطق کف جامعه را نمی فهمند. این نوع نگاه در تصمیمات شان هم وجود دارد و همگی شاهد آن هستیم. به عقیده من، ما درویشی نشسته روی گنج هستیم. طبق برخی تحقیقات جهانی، در جامعه ایران علاقه به مشارکت و شوق موفقیت بالاست، ولی چون شرایط فراهم نمی شود، همین شوق و علاقه تبدیل به نق زنی و سرخوردگی و همان اتمیزه شدن می شود.

بسامد و فراوانی رفتارها به علت دوام ساختارها و نهادهای ناکارآمد است. اصلاحات نهادی در ایران ناتمام است. به نظرم ایران یک طرح ناتمام است. 200 سال است که ایران پویش دارد و همواره مردم می خواهند موفق شوند؛ ولی ما چون ساختارهای کارآمد نداریم، این پویش و تلاش راه به جایی نمی برد.

امر اجتماعی در ایران مغلوب امر سیاسی شده است. امر اجتماعی، امر حرفه ای، امر مدنی، امر محلی، امر شهری، امر سازمان های تخصصی، امر مدارس و... همگی باید زنده شوند و از زیر یوغ امر سیاسی بیرون بیایند. در ایران یک «همبستگی اقتضایی» وجود دارد، یعنی در صورتی که اقتضا شود، مردم مشارکت می کنند و همبستگی ایجاد می شود. ولی چون بسترسازی و سازماندهی مناسبی برای این همبستگی ها انجام نمی دهیم، بعد از رفع یک حادثه باز این همبستگی از بین می رود و هرکسی می رود سراغ زندگی خودش.

نگاه من به امید در ایران کمی پدیدارشناسانه است. ذهن تنبل است و خب طبیعتا ذهن تنبل دنبال تحلیل های ساده می رود و با چنین ذهنی می گوییم در ایران نمی توان امید داشت؛ درحالی که این طور نیست. در ایران امید هست ولی امید توام با بیم وجود دارد. در واقع ما در ایران «فقدان امید» نداریم بلکه «بحران امید» داریم؛ به این معنا که تجربه های امید توسعه پیدا نمی کنند. تجربه های امید در ایران افتان و خیزان است. به این معنا که مردم امیدهایی دارند ولی فضاهای محلی، فضای مدنی و... برای آنها فراهم نیست که امید را تجربه کنند. درحالی که اگر امید را تجربه کنیم، توسعه پیدا می کند و همه گیر می شود. ولی وقتی این گونه نیست، امید ما با بیم همراه می شود. موقعی ما به امید پایدار می رسیم که هرکسی قدمی بردارد، مشارکت کند و در کنارش ساختارها را هم اصلاح کنیم.