آرشیو چهار‌شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۳۶۷۳
کتاب
۷
نگاه

درباره شاهکار جانی روداری «روزی که در میلان از آسمان کلاه می بارید»

دنیایی بی هم و غم جهانی بی جنگ و ننگ

غلامرضا امامی

«جانی روداری، چنان توانایی و قدرتی در به کاربردن ابزار بیان و بهره گیری از آن برای آموزش در رابطه با تصور و خیال دارد که هیچ نویسنده دیگری به پا و توان او نمی رسد». ایتالو کالوینو

کمتر کسی در ایتالیا و پهنه ادب جهانی است که نامی از این نویسنده شهره ایتالیایی نشنیده باشد، نویسنده ای که کتاب هایش به بیش از سی زبان زنده دنیا ترجمه شده و هرساله میلیون ها نسخه از قصه هایش شعله شادی و امید در جان ها می افروزد. روداری که امسال صدمین سالگرد زادروز اوست زاده به سال 1920 در شهر زیبای «امنیا»ست. شهری کنار دریاچه «اورتا». کودکی و دوران ابتدایی نخست وی در زادگاهش گذشت در کنار برادرش چزاره که سخت به وی دلبسته بود. پدر نانوا بود. نانوایی که غم مردم داشت و آرزوی خود و پدر را در سروده ای چنین سرود:

نان

اگر من نانوا بودم

 دوست داشتم نانی بزرگ بپزم

 به قدری بزرگ

 که همه ی گرسنه ها، همه ی کسانی که چیزی برای خوردن ندارند

 سیر شوند

 نانی بزرگ تر از خورشید

 به رنگی طلایی، به عطری مثل عطر گل بنفشه

برای خوردن چنین نانی

 از هند و شیلی می آمدند

 همه ی فقیرها، همه ی بچه های گرسنه

 همه ی فقیرها و همه ی پرندگان می آمدند

 آن روز یک روز تاریخی خواهد بود

 روزی بدون گرسنگی

 زیباترین روز تاریخ، همه ی تاریخ.

از بخت بد، پدر وی در ده سالگی درگذشت و جانی روداری از ناچاری به شهری دیگر هجرت کرد. مادر وی را به مدرسه شبانه روزی کشیشان روانه کرد. مدرسه ای که با روح آزاده و اندیشه بلندش سازگار نبود و پس از یک سال مدرسه را رها کرد، مدرسه ای که آن را زندان می نامید، وی اعتقاد داشت: «هر نوع نظم تحمیلی، آفرینش و خلاقیت را در کودکان از میان می برد و اندیشه آنان را نابود می سازد و از پرواز در آسمان آبی تخیل بازمی دارد». روداری به سال 1939 هم زمان با شعله ورشدن جنگ جهانی دوم به دانشکده ادبیات دانشگاه میلان رفت، اما پس از چندی دانشگاه را رها کرد. به معلمی روی آورد، به جبهه جنگ نرفت و در بیمارستان به مداوای مجروحان پرداخت. برادر دلبندش به اردوگاه نازی ها فرستاده شد و دو دوست دیرینش را آتش جنگ سوزاند. جانی روداری در سخت ترین شرایط غم انگیز، میان بچه ها رفت، قصه هایش را برای آنها خواند و دنیایی شاد و امیدوار برایشان آفرید. کتاب «روزی که در میلان از آسمان کلاه می بارید»، بیست داستان کوتاه شاد اوست، زیباترین حسن این کتاب این است که برای هر قصه ای سه پایان پیشنهاد می کند و به خوانندگان می گوید من نظر و پایان قصه را در آخر کتاب آورده ام، اما هر کسی می تواند خودش پایانی بیافریند و قصه های شاد و پرامید برای روزهای سخت و صعب. کتاب «روزی که در میلان از آسمان کلاه می بارید»، با ترجمه دکتر چنگیز داورپناه، استاد ادبیات فارسی دانشگاه رم، از متن ایتالیایی و با پرداخت رایت کتاب توسط نشر هوپا اخیرا نشر یافته است. نشر هوپا در مجموعه شاهکارهای جانی روداری سه کتاب دیگر هم منتشر کرده است:

یک. «یکی بود که خودش نبود»، داستان بلند زندگی پیرمردی نودوسه ساله به نام «لامبرتو»، بسیار ثروتمند، صاحب 24 بانک جهانی، ساکن جزیره ای در ایتالیا یا 24 بیماری که 24 خدمتکارش شبانه روز باید نامش را تکرار کنند.  

دو. «یاس در دیار دروغگویان»، داستان زندگی پسری به نام «یاس» که از زمان تولد صدای بلندی دارد و ماجراهای جذاب زندگی اش.

سه. «فروشگاه ساحره»، داستان جالب پسربچه ای با اسباب بازی ها و آرزوهایش.

کتاب زیبای شاد پرامید «روزی که در میلان از آسمان کلاه می بارید»، کتابی است برای همه. بیست داستان کوتاه این کتاب دریچه هایی از نور در تونل سیاه زمانه رویاروی دل و دیده می گشاید. کتابی است که نور امید را در همه جان ها و همه جهان می پراکند. روداری در شعری چنین می گوید:

امید

 اگر من دکان و دکه کوچکی داشتم

که فقط یک اتاق داشت

می دانی چه می کردم و چه چیزی می فروختم؟

«امید» می فروختم

امید با قیمتی خیلی ارزان

به هر مقدار که هر کس بخواهد

به هر مشتری به اندازه ی شش نفر می فروختم

و به مردم فقیری که پولی برای زندگی و خرید نداشتند

به همه «امید» می بخشیدم

بی آن که از آن ها پولی بگیرم.