آرشیو چهار‌شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۳۶۷۳
کتاب
۸

ادبیات در تالار تشریح

شیما بهره مند

پرداختن به زندگی خصوصی یک انسان مگر چه اشکالی دارد، مگر حتما ادبیات باید سیاسی باشد؟ پاسخ فریبرز رئیس دانا به این پرسش که بیش از یک دهه پیش آن را مطرح کرد و هنوز مسئله ادبیات ما است، این است که «ادبیات باید سیاست گریز نباشد زیرا کمتر قلمرویی در روح انسان و روابط اجتماعی از قدرت و آگاهی نویسنده به دور مانده است». او در کتاب «گفت آمدهایی در ادبیات» می نویسد که در معصومانه ترین شکل، بخش عمده ای از تولیدات ادبیات داستان اخیر ایران، تولید تشریحی، ناانتقادی، و ترس خورده است. «نویسنده ما می گوید آدم ها پشت شیشه جیوه ای نشسته اند، من همه آنها را می خوانم، با اضطراب ها، رفتارها و انگیزه های ویژه ای که از نیازشان به مثابه یک موجود بی تاریخ برمی خیزد». او به تاریخ مشروطه اشاره می کند که داستان نویسی معاصر ما نیز مانند همه معاصرهای دیگر وامدار این جنبش است و بعد می رسد به کودتا و شکست و رمان افسردگی می شود و در این میان، به نبوغ صادق هدایت و آثار به یادماندنی چوبک اشاره می کند که در واکنش به آگاهی جمعی پدید آمده اند و از نمونه های شاخص ادبیات ما در دهه های بعد یاد می کند، از ساعدی و احمد محمود و گلشیری و دولت آبادی و درویشیان که پروایی داشتند و از پلیدی اجتماعی نوشتند.

«ضداجتماعی ترین داستان ها نیز واجد جنبه های اجتماعی اند». میشل زرافا این حکم خود را در مقاله مفصل خود «داستان به مثابه شکل ادبی یا نهاد اجتماعی» اثبات می کند و نشان می دهد که شکل و محتوای داستان نسبت به سایر هنرها، از پدیده های اجتماعی به گونه ای تنگاتنگ تر مایه می گیرد و داستان اغلب با لحظه ای معین در تاریخ اجتماعی پیوند دارد. زرافا برای بسط ایده خود از پروست و فلوبر تا جویس و کافکا، از بالزاک و تولستوی و داستایفسکی تا ساد و رمان نو و بکت، آثار ادبی را بازخوانی می کند تا نسبت ادبیات و اجتماع را در صور مختلف نشان دهد با این تبصره که داستان نیز مانند هر هنر دیگری، شکل های انقلابی، رادیکال و محافظه کار خود را دارد. اما داستان از هر نوع که باشد، پروستی یا در شکل استاندارد، در چارچوب سخن اجتماعی جای می گیرد.

رئیس دانا در میانه دهه هشتاد، از ادبیات سیاست گریزی می گوید که با ترک معنا ادعای آزادی در برابر هر قیدی دارند و می نویسد «من مثل زرافا فکر می کنم و این را از گوشم بیرون می آورم که ادبیات چیزی غیراجتماعی باشد». شاید وقت آن رسیده باشد که از پس یک دهه و چندی به این مسئله فکر کنیم که چرا ادبیات ما جز حدیث نفس یا تشریح تکه های تاریخ کاری از پیش نمی برد. جداسری ادبیات از اجتماع یا به قول رئیس دانا خروج داستان نویسان از قلمرو حقیقت جویی و شجاعت به اضافه کم خوانی و کم اندیشی و ناسیاسی شدن چطور به سقوط داستان نویسی منجر شد که در آستانه صدسالگی اش هستیم. اینک می توان هم صدا با زرافا گفت که ادبیات (حتی در محافظه کارترین شکل خود) «خلق یک تقدیر» است و داستان در هر لحظه تاریخ تشریح می کند که بر ما چه چیز چهره می نماید، معنای آن را بیرون می آورد و جهتی را نشانه گذاری می کند که به سوی آن روانه ایم. ادبیات ما با تک وتوک آثار درخور چه تقدیری را وعده می دهد... .