آرشیو چهار‌شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۳۶۷۳
کتاب
۸

«دن آرام» چگونه در جانم جاری شد

آسیه جوادی (ناستین)

چهارده سالگی کتاب «هوای تازه» آقای شاملو زندگی ام را رنگی دگر داد. شعرشان را دنبال کردم تا زمانی که شنیدم «دن آرام» را ترجمه می کنند. جوان بودم و برنمی تابیدم این انتخاب شاعر محبوبم را تا دست به ترجمه کتابی بزند که قبلا چاپی از متن اصلی اش بیرون آمده بود و من آن را خوانده بودم. به نظرم شعر در جای دیگر می نشست. 

در ملاقات های آن زمان مان دیگر از آن شور و شوق خواندن شعرهای تازه خبری نبود و دو سه بار شنیدم که گفتند شعرهای تازه شان را کم تر می پسندند. این موضع باعث شد وقتی کتاب از چاپ درآمد بر کنجکاوی ام مهار بزنم و آن را نخوانم. پارسال تصمیم گرفتم دست از خیره سری بردارم. چاپ هفتم کتاب را خریدم. یک سال طول کشید تا راضی به خواندنش شوم اما هرچه پیش می رفتم غبنی عظیم بر ذهن و جانم مستولی می شد. ادبیات روس را از نوجوانی دوست داشتم و داستایفسکی را ترجیح می دادم. با خواندن «دن آرام» آقای شاملو که مخالفان سرسختی داشت و دارد؛ پی بردم که از یکی از شاهکارهای ترجمه ایران غافل مانده بودم. باید زمان بیشتری برای خواندن سطر سطر آن صرف می کردم تا خسرانم را جبرانی باشد. به حال و هوای دورانی بازگشته بودم که با عشق و هیجان مدرسه را دوان ترک می کردم تا «ابله»، «برادران کارامازوف» یا «یادداشت های زیرزمینی» داستایفسکی را تا نزدیکی های سپیده دور از چشم پدر که می گفت بخواب، بنوشم. هم زمان با خواندن «دن آرام» ده ها کتاب خواندم؛ آن ها را می خواندم تا خواندن «دن آرام» را کش بدهم و تمامش نکنم. اکنون دلم می خواهد ایشان در میان ما بودند. من به دیدارشان می رفتم مثل آن وقت ها، ایشان را با ژاکت قرمزشان نشسته روی صندلی بزرگ اتاق زیر شیروانی که آفتاب عصر از پنجره سقفی موهای سپیدشاعر را پرتوی سیمین بخشیده؛ می دیدم، دست شان را می بوسیدم و از خطایم عذر می خواستم. رویاهایم را برایشان می گفتم که در طول خواندن «دن» دائم در این اندیشه بودم که لابد شما بعد از سال ها کار روی فرهنگ مردم، اندیشیده اید زمان آن رسیده تا یکی از مهم ترین کارهایتان را نقطه تمامی بگذارید و زندگی را در آن جاری سازید. حتما به خود گفته اید باید کارکرد فرهنگ غنی مردمی «کوچه» را که سال ها برای جمع آوری اش زحمت کشیدم، عینیت بخشم. بگویم آقای شاملوی عزیزم دست مریزاد کاری سترگ همپای شعرتان به ما هدیه دادید. بگویم که شما نیز در راستای آموزه های بزرگان مان، برای نگهداری زبان و فرهنگ مردمی که طی قرن ها الماس آن صیقل خورده، کاری بزرگ کردید.

این روزها، به رغم مشکلات، شیرین و زیباست روزهایم با خواندن آن. شادی زایدالوصفی مهیا کرده خواندنش که گاه طنز ظریفش روحم را طراوت می بخشد و یادم می رود دنیا دست کسانی است که می خواهند لحظه های زیبایمان را بدزدند و به انحراف از زندگی بکشانند. ما گول نمی خوریم و یاد گرفتیم از بزرگان مان که شعف و شادی درونی ملت مان را با خواندن کتاب خوب، بر جان و روان خود جاری سازیم.

دن آرام، میخائیل شولوخوف، ترجمه احمد شاملو، نشر مازیار