آرشیو سه‌شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۳۶۷۲
اندیشه
۱۵

یادبود

روشنفکری آزادی خواه با دغدغه «درد مشترک»
محسن حکیمی

درباره فریبرز رئیس دانا سخن بسیار می توان گفت. اما اگر قرار باشد چیزی در حد یک یادداشت درباره او بنویسم، ترجیح می دهم به یکی از خصلت های انسانی و رفیقانه او اشاره کنم؛ خصلتی که او را به اولویت مبارزه عملی مشترک بر مبارزه نظری وا می داشت. 

من و او در بسیاری از مسائل فکری و سیاسی با هم اختلاف نظر داشتیم، به گونه ای که این اختلاف ها گاه ما را به برخوردهای تند و عصبی با یکدیگر می کشاند. من او را در نقد سرمایه داری ناپیگیر می خواندم و دفاع او از «اردوگاه سوسیالیستی» را بر نمی تابیدم. او نیز من را «چپ افراطی» می نامید. با این همه، گرایش تحسین برانگیزی در او بود که مانع می شد تنش های بین ما از حد نقد نظرات یکدیگر جلوتر رود و کار را مثلا به قطع رابطه بکشاند. انگار او به شکلی ناگفته حیطه نقد نظرات و عقیده ها را از عرصه مبارزه مشترک عملی جدا می کرد، و در بزنگاه هایی که ممکن بود کار به قطع رابطه کشیده شود، به گونه ای مدبرانه اولی را تحت الشعاع دومی قرار می داد. فکر می کنم همین دغدغه عملی «درد مشترک» بود که او را از روشنفکران برج عاج نشین متمایز می کرد؛ روشنفکران ایدئولوژی زده ای که با پیدایش کمترین اختلاف نظرها از یکدیگر جدا و در واقع منشعب می شوند و هر کدام دفتر و دستک های حزب خاص خود را بر پا می دارند.

جای فریبرز رئیس دانا را به ویژه در کانون خالی می بینم و یاد عزیزش را گرامی می دارم.

زیستن در بطن حماسه
اکبر معصوم بیگی

آنچه در فریبرز رئیس دانا، یار درگذشته ما، بسیار چشمگیر بود، روحیه حماسی، پیکارجو، حق طلب و درعین حال مهربان و سرشار از رفاقت او بود. ممکن نبود از او بخواهیم درباره نکته ای هرچند ساده سخن بگوید و او با همه شور و شوق و حرارت و هیجان با حرکات دست و صورت، با بالابردن و پایین آوردن صدا، زیر و بمی که هرگز نمی شد حرکت بعدی اش را حدس زد، لب به سخن نگشاید. فریبرز چنان به همه چیز جنبه حماسی می داد و با چنان زبان آوری غرش آسایی سخن می گفت که شنونده در کنار او همراه با او به هیجان می آمد. در هر مجلسی، هر سخنران بعد از فریبرز، بی گمان، بازنده بود. چنان سخنورانه بر نابرابری، تبعیض و فقر می تاخت که شنونده خود را در میدان جنگ می دید و آماده برای نبرد آخرین. بزرگی از تبار بزرگانی که فریبرز سخت دلبسته آنان بود، روزگاری گفته بود: «نمی شود با شر و ستم و بدی جنگید اما شور نداشت» و فریبرز مصداق آشکار این سخن حکیمانه انقلابی بود. اگرچه از میان محرومان برنخاسته بود، اگرچه در بهترین دانشگاه های اقتصاد در دنیای انگلیسی زبان، «دانشکده علوم سیاسی و اقتصاد لندن (L.S.E)» درس خوانده بود، خود را یار «هیچ بودگان» می انگاشت. این بود که هرگز از یاد نمی برد که برای آن اقتصاد خوانده است که دانش او به کار محرومان، تهیدستان، فراموش شدگان و درماندگان، به کار تغییر واقعی در زندگی مردم واقعی بیاید نه آنکه مایه فخرفروشی به همگنان در محافل آکادمیک و در خدمت سرمایه داران و رانت خواران و دزدان و از ما بهتران باشد. این بود راز لحن و هنجار حماسی فریبرز رئیس دانا در زمانه بی حماسه. فریبرز هرگز بر رسم زمانه نرفت. کسب وکار خود را شناکردن در خلاف مسیر آب می دانست، «شناکردن در مسیر آب از ماهی مرده هم برمی آید، من زنده ام، تا به آخر هستم»، سخنی بود که بارها از او شنیدم. این است راز ماندگاری زندگی بزرگی که شادمانه و سرخوش و شلنگ انداز از آستانه ناگزیر گذر کرد.

رئیس دانا، مرد دانا و بانگ بلند عدالت خاموش شد!
شهرام اقبال زاده

درگذشت دکتر فریبرز رئیس دانا، یکی از نمادهای عدالت و آزادی را به دوستان اهل قلم و دوستداران عدالت و آزادی تسلیت می گویم.

خاطرات دوستی ها و گفت وگوها و مجادله ها پیش چشمم رژه می روند.

برای پایان نامه کارشناسی ارشد پگاه به منزلش می رفتیم و گذشته از راهنمایی ها، کلی از نوشته های منتشرنشده اش را خالصانه در اختیار پگاه گذاشت... .

استاد راهنمای پگاه، دکتر توکلی، مقوله «رکود تورمی در اقتصاد ایران» را به او پیشنهاد کرده بود.

رئیس دانا با شوری پرخاش گونه رو به من می گوید: «آخه این چه ربطی داره به دانشجوی ارشد، اصلا رکود تورمی در دوران های خاصی در سرمایه داری پیشرفته ایجاد میشه، نه اقتصاد درب وداغون ما...»

سرانجام با پیشنهاد او موضوع رساله به «نقش یارانه در اقتصاد ایران» تغییر یافت.

 

پنجشنبه ها در درکه با دکتر رئیس دانا و جمعی دیگر از دوستان نویسنده و مترجم همنورد بودیم

- اولین نفری که از این جمع رفت، جاهد جهانشاهی در پاییز 92 بود - من به علت پاره ای مشکلات و بیماری از سال 91 از این جمع جدا شده بودم و در نهایت سال 92 خانه نشین شدم.

یادم می آید سال 86 مشغول ویرایش «دولت های فرومانده» نوآم چامسکی بودم و داشتم با متن کلنجار می رفتم؛ با اینکه متن پرحجم و دشواری بود، خانم دکتر اکرم پدرام نیا، ترجمه ای خوب ارائه کرده بود؛ اما به نظرم ترجمه failed state به «دولت های شکست خورده» گویا نبود.

در یکی از همنوردی های پنجشنبه با دکتر رئیس دانا و فرهاد حسن زاده همپا بودیم. موضوع کتاب و عنوان کتابم را در میان گذاشتم و پیشنهاد «دولت درمانده/ در گل مانده» را با او در میان گذاشتم.

گفت: «با این چیزهایی که گفتی باید معادلی فراتر از چیزها را بگذاری، اصلا سعدی یادته درباره قیمت باورنکردنی «نگین انگشتری» میگه «فرومانده در قیمتش مشتری»؛ چطوره...» می گویم عالی است؛ همان را می گذارم.

اکنون سپاس نامه من در پیشانی کتاب «دولت فرومانده» نوآم چامسکی، به یادگار مانده است «از دکتر فریبرز رئیس دانا برای پیشنهاد معادل دقیق «دولت فرمانده» سپاسگزاریم».

 

پاییز 92 است و پس از جراحی سنگین تومورها، دوران جهنمی شیمی درمانی را می گذرانم. چند تن از دوستان کانون، حسن صانعی، علیرضا جباری، و خانم ها سرحدی زاده و حسن نژاد به عیادتم آمدند و برای تقویت روحیه و «زنده انگاری» من پیشنهاد عضویت در کانون را به من دادند و علیرضا جباری دفعه بعد فرم عضویت و مجله داخلی کانون را برایم آورد؛ فرصت خواستم که با آقای رئیس دانا مشورت کنم.

دوستانی که با ایشان معاشرت داشته اند می دانند که همیشه با چه شور و شوقی صحبت می کرد؛ تا جمله اول را گفتم، با شوق گفت: «چه خوب، چه خوب، اصلا جای تو اونجاست...»؛ من آن قدر صمیمی نبودم که فریبرز بخوانمش، گفتم: «اما آقای دکتر من با پاره ای از...» می گوید «آقا جان همین را طرح کن، چه اشکالی دارد، من ازت پشتیبانی می کنم، اصلا خودم به عنوان معرف امضا می کنم، علیرضا هم که هست و بچه ها هم که می شناسندت».

خداحافظی می کنیم. دیگر ندیدمش و صحبت هم نکردیم.

چندی بعد همان دغدغه ها را در دیداری کوتاه با رضا خندان عزیز در مراسم رونمایی مجموعه داستان دوست عزیزم منصور یاقوتی، در میان گذاشتم - خوشبختانه رضا هنوز هست و حتما یادش هست - او هم گفت «از قضا ما احتیاج داریم به تجربه شما در کار جمعی و صنفی...»

به مویه بسنده نکنیم، به ادامه راه او و حفظ میراث او فکر کنیم.

بانگ بلند عدالت خاموش شد، اما پژواک صدایش همچنان طنین انداز است.

 

خیلی سال خوبی بود و حال خوبی داشتیم که این خبر هم از راه رسید.

پگاه تماس می گیرد، سلام نمی کند، گریه می کند «بابا دکتر رئیس دانا مرد!» می گویم «می دانم دخترم، رئیس دانا، دوست دانا مرد...».

با هم گریه می کنیم!