آرشیو دو‌شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۳۶۷۱
ادبیات
۸
شیرازه

بادآورده را باد می برد

شرق: «داستان های بادآورده» نوشته احمد غلامی، که اخیرا در ویراست تازه ای در انتشارات نگاه بازچاپ شده است، مجموعه ای است از بیست وپنج داستان کوتاه در فرم مشترک. این داستان ها بر اساس ایده پراکندگی آدم ها و سرنوشت آنها در ذهن نویسنده شکل گرفته است. «داستان های بادآورده» در وهله نخست یادآور مجموعه داستان پرمخاطب «آدم ها»ست که بین مخاطبان از طیف های مختلف اقبال پیدا کرد و جایزه گلشیری دوره یازدهم را نیز از آن خود کرد. اما با پیش رفتن در داستان ها، تفاوت های بنیادین این دو کتاب آشکار می شود. خاصه آنکه در مجموعه داستان اخیر، موقعیت ها بیش از هر چیز داستا ن ها را پیش می برند، شخصیت ها نیز تنوع و گستردگی بیشتری دارند، آدم هایی از طیف های فکری، خاستگا ه های طبقاتی متفاوت در دوره های مختلف تاریخ معاصر، با رفتارها و واکنش ها و تجربیات زیسته منحصربه فرد که نشانگر پراکندگی سرنوشت آدم ها حتی در بستر زمانه و محیط مشترک است. اما آنچه در «داستان های بادآورده» به چشم می آید فرم این داستان هاست: هر بیست وپنج داستان مجموعه چنان که از عنوان کتاب نیز برمی آید، به شکل نامه درآمده اند که البته این، تنها ظاهر ماجراست؛ هر داستان، امضایی بر خود دارد و از مکانی فرستاده شده است: «ارسالی از...». نویسنده با این شیوه سعی داشته تا خواننده مرز بین نویسنده و دیگری را از میان بردارد، و به بیان دیگر دست به جعل مرز میان نویسنده و راوی بزند، یا این خطوط را بازتعریف کند. تا حدی که در برخی از داستان ها راوی و نویسنده نامه و نویسنده یکی می شود و بدون مرز در کنار هم داستان را پیش می برند. «واقعیت» ازجمله دغدغه های همیشگی احمد غلامی در داستان هایش بوده است. با اینکه غالب داستان های او برآمده از تخیل صرف است و مانند هر نویسنده دیگری وامدار واقعیت زیسته، تجربیات و ادراکش از جهان پیرامونش، داستان هایی است که به طرز مصرانه ای با واقعیت زندگی آدم ها نسبت دارد. تجربه خود او از مواجهه خوانندگان با کتاب هایش حکایت از همین اهمیت واقعیت دارد: او بارها نقل کرده است که خوانندگان «آدم ها» از هر طیف، چه مخاطب عادی و مردم کوچه وبازار و چه منتقدان ادبی و اهالی ادبیات، از او پرسیده اند که آیا این آدم ها را از آنها نوشته می شناسد؟ یا در مواجهه با داستان های جنگ او ازجمله «تو می گی من اونو کشتم؟» پرسیده اند آیا اینها واقعیت دارد؟ هنوز هم بسیاری از مخاطبان «جیرجیرک» فکر می کنند صحنه انفرادی تجربه شخصی نویسنده بوده است، حال آنکه نویسنده این کتاب را چندسالی قبل از این تجربه نوشته است. احمد غلامی معتقد است سبک مستندگونه یا راهکارهایی از این دست موجب باورپذیری هرچه بیشتر داستان می شود، گویا وقتی داستانی را می خوانیم، ناخودآگاه با خود فکر می کنیم این ماجرا ها برای خود نویسنده اتفاق افتاده است. جایگاه تخیل در ادبیات و داستان نویسی مبرهن است اما نویسنده برای نوشتن و خلق و عینیت بخشیدن به تخیل خود باید واقعیتی را بسازد یا جعل کند که گاه از خود واقعیت واقعی تر است. این درست کار ادبیات است. در «داستان های بادآورده» واقع انگاری و باورپذیری، از طریق نامه هایی صورت می گیرد که گویی به دست نویسنده رسیده و راوی در آنها سرنوشت خود را روایت کرده است. برای همین مخاطب، خیلی زود با داستان ها و راویان شان اخت می شود و واقعیت داستان را حس می کند. گرچه ما چیزی بیشتر از آنچه راوی از سرگذشت خود در نامه نوشته است، نمی دانیم. گاه سرنوشت در نقطه حساسی تمام می شود اما در دو خط پایانی همان امضا و مکان نامه ادامه می یابد. برای نمونه داستان «برج 16 آبان» تمام می شود و در آخر با خواندن مکان ارسالی نامه (ارسالی از زندان اوین) معلوم می شود. یا داستان «نمایش این طور تمام شد» که خاطره ای است از نوجوانی راوی که در یک ماجراجویی در معرکه مارگیری گیر می افتد و مکان ارسالی نامه «مرکز ترک اعتیاد رازی» است، داستان دیگری هم هست با عنوان «لامصب آخه اینجا چه کار داشتی» که روایت یک وهم است و در همین فضای سایه روشن نیز تمام می شود: «رضا بهرام بیگی، ارسالی از مکان نامعلوم»، یا داستان «جاده ای در بی نهایت سفیدی برف» که «پیام ارفع» آن را از «کمپ پناهندگان ترکیه» فرستاده است و روایتی است که در داستان بعدی اش با نام «چرا اینجا این قدر برف میاد» ادامه می یابد این بار از زبان یکی دیگر از شخصیت های داستان و از زاویه دیگری... همین طور داستان های دیگر که با مکان و حتی نام راوی تکمیل می شوند، و این همبسته بودن نشان می دهد فرم نامه تنها انتخابی شکلی نبوده و در خدمت روایت نیز قرار دارد. «داستان های بادآورده»، مجموعه ای است از داستان های به هم پیوسته ای که جز در شکل روایت و شکل نامه گون آن، داستان هایی مرتبط دارد که روایت های مختلفی است از یک اتفاق، از این نمونه می توان به داستان های «هیشکی نمی دونه واسه چی اونا رو کشتم» و «تسخیری ها» اشاره کرد، یا سه گانه «زمستان سگی قهوه چی» و «جاده ای در بی نهایت سفیدی برف» و «چرا اینجا این قدر برف میاد». و همچنین، داستان های «واسه من هزار و یه شب میگه» و «واسه منم هزار و یه شب میگه». جز شباهت فرمی داستان ها و ساختار مشترکشان، در عمده این داستان ها می توان نوعی موتیف مشترک را شناسایی کرد: به رغم پراکندگی سرنوشت ها، در بیشتر آدم های داستان با نوعی سرکوب یا خشونت مواجهیم که در برخی عریان تر و در برخی دیگر خشونتی زیرپوستی است. به بیان دیگر می توان در عمده «داستان های بادآورده» نوعی سلطه را بازشناخت، روابطی مبتنی بر قدرت و سلطه که در هر یک از شخصیت های داستان به نوع متفاوتی بروز می کند، ازاین روست که شاهد واکنش های مختلف به این سلطه مستتر در روابط انسانی هستیم. میل به انتقام یا مقاومت دو وجه این واکنش است که در داستان ها با آن مواجهیم. شخصیت های داستان که همان راویانی هستند که دست به قلم برده و نامه ای می نویسند، از ذهن و ضمیرشان نوشته اند، از میل درونی خود که نمایانگر همین روابط سلطه است.  خشم و انتقام و حس تلافی جویانه که خصلت بیشتر آدم هاست در این داستان ها در دو شکل خشونت/ انتقام یا مقاومت، خود را نشان می دهد. این خشم یا به عینیت می رسد و به انتقام ختم می شود یا تا سرحد تلافی پیش می رود و در آستانه می ماند و کمتر درون آدم ها متراکم شده و به مقاومت در برابر سلطه منجر می شود و توان هایی خلق کند تا شاید از دل آن ایده رهایی بخشی شکل بگیرد. آن طور که جورج اورول در «1984» نشان می دهد واقعیت اجتماعی همواره همچون باد سوزنده ای است که انسان در تقلای گریز از آن سر در گریبان می برد، ادبیات می تواند با نگریستن به پیرامونش غبارهایی را که باد به همراه می آورد، از روی واقعیت پس بزند، آن گاه بادی غبار را می برد و واقعیتی ساخته می شود واقعی تر از واقعیت اجتماع.