آرشیو دو‌شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸، شماره ۳۶۷۱
ادبیات
۹

برلین در فاصله ای صدساله: نگاهی به دو رمان «برلین الکساندرپلاتس» و «ابرها بزرگ بودند و سفید بودند و در گذر»

قدم رو به سوی مرگ: چپ راست، چپ راست، چپ

پیام حیدرقزوینی
برلین، 1929: آزادی از زندان و شروع مجازات

«این جا در آغاز، فرانتس بیبرکف زندان تگل را ترک می کند، زندانی که به واسطه زندگی بیهوده پیشین اش در آن محبوس بوده است. در برلین به سختی می تواند دوباره روی پای خود بایستد، اما سرانجام موفق می شود. از این بابت خوشحال است و حالا سوگند یاد می کند که شرافتمند باشد». بسیاری از شخصیت های شاهکارهای ادبیات جهانی، هر یک به دلایل مختلف، متمایز و یگانه شده اند و جایی در تاریخ رمان به خود اختصاص داده اند. فرانتس بیبرکف «برلین الکساندرپلاتس» یکی از آنهاست که هم در تاریخ ادبیات آلمانی زبان و هم در میراث ادبیات جهانی جاودانه شده و در جایی که فقط مختص به خود اوست برای همیشه قرار گرفته است.

آلفرد دوبلین در «برلین الکساندرپلاتس» از لحظه ای خاص، لحظه آزادی از زندان، به سراغ سرنوشت فرانتس بیبرکف رفته و رمانش از جمله آن داستان هایی است که آغازی درخشان دارند: «جلو دروازه زندان تگل ایستاده بود، آزاد بود. روز گذشته، پشت دروازه، با دیگران و لباس زندان به تن، در مزرعه سیب زمینی جمع می کرد. حالا اورکت زرد تابستانی به تن داشت. دیگران آن پشت سیب زمینی جمع می کردند. این یکی آزاد بود. گذاشت واگن های برقی یکی بعد از دیگری بگذرند. پشت اش را به دیوار سرخ چسباند. راه نیافتاد. نگهبان جلو دروازه چندبار از کنارش گذشت، راه را نشانش داد. ولی او نرفت. لحظه وحشتناک فرارسیده بود».

 برای بیبرکف، لحظه وحشتناک، لحظه آزادی از زندان است. بیرون آمدن از زندان نه فقط شوق رهایی به همراه ندارد بلکه ترسناک هم هست. برای او، آزادی از زندان یعنی اینکه دوباره بیرونش انداخته اند. حالا بیبرکف است و شهری که دوباره باید در آن فرو برود، این بار عمیق تر تا دیگر پسش نزنند. اگر با خودش بود دلش می خواست جایی در پشت دیوارهای زندان بماند تا دوباره مجبور نباشد در شهر و میان مردمی که توی هم وول می خورند فرو رود. اما زندان حساب وکتاب دارد، مجازات که تمام شد آزادت می کنند یا شاید آن طور که بیبرکف می بیند، ولت می کنند تا دوباره فرو بروی و به کثافت آغشته شوی، این بار عمیق تر لابد. «برلین الکساندرپلاتس» چیزی نیست جز سرگذشت فرانتس بیبرکف و البته این روایت به همان اندازه که به بیبرکف مربوط است به برلین هم مربوط است و این آن نکته ای است که این رمان دوبلین را تا حد شاهکاری جهانی برمی کشد.

نخست به سراغ فرانتس بیبرکف برویم: کارگر سابق کارخانه سیمان و حمل ونقل در برلین که به خاطر اتفاقاتی که پیش تر برایش افتاده به زندان رفته و حالا بعد از چهار سال مرخصش کرده اند و دوباره به برلین برگشته است. با یک تفاوت البته؛ او حالا می خواهد شرافتمند باشد و این بار درست زندگی کند. در آغاز موفق هم می شود و آن طور که می خواهد زندگی اش را سروسامان می دهد. اما بعد، حتی با اینکه وضع مالی کم وبیش مناسبی هم پیدا کرده، چشم باز می کند و می بیند درگیر مبارزه ای بی پایان است، مبارزه با چیزی که بیرون از زندگی و اراده اش قرار دارد و غیرقابل پیش بینی است. چیزی که به سرنوشت می ماند و از هر طرف که می رود به آن جایی می رسد که باید برسد.

ضربه می زند این سرنوشت، یکی پس از دیگری ضربه ها به سمتش می آیند و آن قدر می زنند تا گیجش می کنند و به زمین می افتد و در بین ضربه ها و افتادن ها و ایستادن ها یکبار که افتاد دیگر بلند نمی شود و شمارش معکوس شروع می شود و تسلیم می شود و شکست را می پذیرد و تمام.

حالا از پا افتاده است و این بار دیگر واقعا کارش تمام شده است این فرانتس بیبرکف.

او یکی از قهرمان های بازنده تاریخ ادبیات است، آدمی که انگار از آغاز داغ ننگ شکست بر پیشانی داشته است. او برخلاف اسلافش در جهان اسطوره ای، نه اسیر چنگال نیروهای طبیعی بلکه اسیر دست روندی اجتماعی است که تنها مختص به تاریخ مدرن است و دیگر ربطی به طبیعت و قوانینش ندارد. توماس مان در جایی درباره این رمان و بیبرکف گفته بود که این اولین بار در ادبیات آلمانی است که یک لمپن قهرمان رمان می شود.

و حالا برلین: کلان شهری که نه فقط در تاریخ آلمان بلکه در تاریخ معاصر جهان جایگاهی ویژه دارد و در رمان دوبلین به عنوان یک کاراکتر حاضر شده است. دوبلین زمانی این رمان را می نویسد که برلین با سرعتی زیاد در حال صنعتی شدن است و فاشیسم در حال خزیدن به زیر پوست شهر است. روح شهر ملتهب شده و این را می توان در تصویرهایی که دوبلین از برلین به دست داده مشاهده کرد. برلین، تنها یک شهر نیست که بیبرکف در آن زندگی می کند بلکه پیکر اجتماعی معینی است که بیبرکف را احاطه کرده و قوانین و مناسباتش را به او تحمیل می کند. درواقع شهر به عنوان «پیکره اجتماعی» قلمرو «سلطه» است و بیبرکف حتی اگر اراده کند که شرافتمندانه زندگی کند نمی تواند و در نهایت به مناسبات اجتماعی اطرافش تن می دهد. به عبارتی در «برلین الکساندرپلاتس»، شهر به چیزی بیش از فضایی که خیابان ها و میدان ها و ایستگاه ها و خانه ها را دربر گرفته بدل شده است. برلین انگار که جان دارد و این آلفرد دوبلین است که خواسته روح شهر را درست مثل یک کاراکتر به درون روایتش بکشاند. شهر نه فقط شبکه ای از خیابان ها و مسیرهای آمدو رفت بلکه شبکه ای از مناسبات اجتماعی مسلط است که بر همه آدم های درونش حکمرانی می کند. سرنوشت بیبرکف در برلین رقم زده می شود، در جایی که در آن زندگی می کند. او بعد از چهار سال حبس کشیدن حتی اگر بخواهد درست زندگی کند نمی تواند چون نیروهایی قدرتمندتر از نیروی اراده او در کارند. در جهان مدرن و کلان شهری چون برلین، دست توانمند سرنوشت چیزی نیست جز محیط و شرایط اجتماعی که ما و همه چیزمان را احاطه کرده است.

آلفرد دوبلین، نویسنده و پزشکی بود که در شرق برلین بزرگ شده بود و در آنجا زندگی کرده بود و مطبش را هم در همان جا دایر کرده بود. او در مقام پزشک با تبهکاران زیادی سروکار داشت و رد این آشنایی را می توان در قهرمان رمانش، فرانتس بیبرکف، دید. در دهه دوم قرن بیستم سه رمان بزرگ کلان شهر نوشته شدند. جیمز جویس «اولیس» را نوشت، جان دوس پاسوس «منهتن ترانسفر» را و آلفرد دوبلین هم  «برلین الکساندرپلاتس» را.

برلین الکساندرپلاتس،آلفرد دوبلین،ترجمه علی اصغر حداد، نشر لاهیتا

 
برلین، 2016: اسیر دست چیزهای کوچک روزمره

«دیروز که خاک هنوز تروتازه بود و خیس، مردی در برلین زندگی می کرد که خود را رمان می نامید به این امید که این اسم برایش موفقیت به همراه آورده و خوشبختش کند. مادر سالخورده اش هزار کیلومتر دور از او و در جنوب غربی زندگی می کرد و در هفته چندین بار و آخر هفته ها تقریبا همیشه به او تلفن می زد تا بپرسد پس بالاخره کی سراغش می آید و کارش را یکسره می کند».

اینکه آدم خیال کند اگر اسمی روی خودش بگذارد خوشبخت می شود در حالی که مادرش فرسنگ ها دور از او مدام در تلفن می گوید از زندگی خسته شده و می خواهد که او بیاید با هفت تیرش جانش را بگیرد، به همان اندازه که موقعیتی طنزآمیز به نظر می رسد به همان اندازه تلخ و سیاه هم هست. رمان نام قهرمان داستانی است از ماتیاس چوکه با عنوان «ابرها بزرگ بودند و سفید بودند و در گذر» که او نیز در برلین زندگی می کند. «ابرها...» روایتی است از زندگی رمان در سال های میانسالی اش که از یک سو تا مغز استخوان گرفتار یکنواختی و کسالت زندگی روزمره است و از سوی دیگر با مرگ احاطه شده است.

رمان با مادر، عمه و دوستش اغلب با تلفن و ایمیل در ارتباط است و هر سه آنها به آخر خط رسیده اند و منتظر مرگ اند. مادرش انتظار دارد که رمان با شلیک گلوله از زندگی خلاصش کند و دوستش هم می گوید وقتی مادرش را خلاص کرد، در راه برگشت سری هم به او بزند و او را هم راحت کند. عمه رمان هم مدام از بیماری هایش می نالد و برای او هم زندگی به آخر خط رسیده است. رمان هم گرچه حال و روز بهتری از اطرافیانش ندارد و زندگی برای او هم فاقد معنا شده، اما مدام سعی می کند ذهن آنها را منحرف کند و میل به مرگ را در آنها ضعیف کند.

موقعیتی که رمان در آن گیر کرده شاید غیرواقعی به نظر برسد اما شیوه ای که چوکه برای روایت داستان انتخاب کرده ویژگی هایی دارد که این موقعیت را کاملا باورپذیر و واقعی نشان می دهد. نثر بی تفاوت روایت و توصیف دقیق جزئیات زندگی روزمره باعث شده تا همه چیز در کنار هم واقعیتی از زندگی به نظر آیند. در روایت چوکه، همه چیز در بی معنایی زندگی روزمره خلاصه شده است. او یک بار در ایمیلی به دوستش می نویسد که «داستان ها همیشه دیر یا زود در همان جایی به پایان می رسند که شروع شده بودند: در چیزهای کوچک روزمره». داستان چوکه نیز دقیقا بر مبنای همین واقعیت بنا شده است. با چیزهای کوچک روزمره آغاز می شود و با همان ها ادامه می یابد و به پایان می رسد.

روایت چوکه نقدی است بر زندگی بی معناشده در دوران مدرن. نقد جهان مدرن شاید قدمتی به اندازه خود این جهان داشته باشد و تاکنون نویسندگان بسیاری در آثارشان تصویری از بی معنایی زندگی در عصر مدرن به دست داده اند. چوکه در رمان «ابرها...»، روایت خودش را از این جهان به دست داده و به روشنی نشان داده که چطور آدم ها در زیر یکنواختی این وضعیت له می شوند و چطور مرگ بر زندگی آنها سایه می اندازد. او با توصیف دقیق و ریز جزئیات این زندگی، وحشت عصر مدرن را تصویر کرده است. بسیاری از موقعیت هایی که چوکه در روایتش به تصویر کشیده، موقعیت هایی طنزآمیز و در عین حال تیره و تلخ اند. او با کنار هم قراردادن این جزئیات کسالت بار روزمره، واقعیت موجود این جهان را عیان کرده است: اینکه ادامه زندگی در این وضعیت غیرقابل تحمل است اما دست کم برای آدم هایی که زیر چرخ دنده های زندگی کسالت بار روزمره له شده اند امیدی برای دگرگونی وجود ندارد.

زندگی برای رمان، خلاصه شده در اموری که اگرچه هریک به تنهایی بی اهمیت به نظر می رسند، اما در کنار هم کلیت یک زندگی کسالت بار و بی معنا را می سازند. رمان و جهان ذهنی اش پر است از چیزهای کوچک روزمره؛ اینکه با همسایه اش در آسانسور و راه پله های آپارتمان روبه رو نشود یا اینکه هر روز در زمانی مشخص به دکه برود و روزنامه اش را بخرد. اگر یک روز دکه روزنامه فروشی بسته باشد زندگی رمان به بحرانی دچار می شود که برایش غیرقابل حل است: «رمان هر روز صبح حدود ساعت هشت وارد خیابان می شود و می رود به دکه کوچکی که روزنامه سراسری بگیرد. باید از جلوی خانه برود سمت راست، از کنار ساختمان همسایه رد بشود و باز سر خیابان دوباره بپیچد سمت راست و بعد از ردکردن پنج ساختمان دوباره سر خیابان بعدی به راست. دکه نزدیک ساختمانی است که رمان در آن زندگی می کند اما پشت ساختمان و در خیابان موازی با آن قرار دارد. از آنجا که رمان می تواند هر طوری که دلش می خواهد وقتش را تقسیم کند (در استخدام جایی نیست) به شدت پایبند زمان بندی ای ست که خودش برای خودش وضع کرده است. اغلب سر راهش از روبه رو دو دونده می آیند. یک زن و شوهر پیر با شلوار ورزشی کوتاه که هر روز دقیقا در همان زمانی راهی خیابان می شوند که رمان. آنها بازنشسته اند و می توانند روزشان را هر طور دل شان خواست شروع کنند. رمان انجام خودکار و یکنواخت برنامه صبحگاهی شان را تحقیر می کند. بعد متوجه می شود که خودش هم هر روز درست همان موقع راه می افتد بدون اینکه کسی یا چیزی مجبورش کرده باشد و صورتش گل می اندازد».

 مسئله فقط مربوط به اوضاع و احوال زندگی در سال های بازنشستگی و پیری نیست بلکه به طور کلی زندگی در تمام ابعادش بی معنا شده است و در این شرایط زندگی همان قدر مسخره است که مرگ. وقتی مادر رمان در تلفن از او می خواهد که رمان با هفت تیرش او را بکشد، این موضوع کاملا عادی است و رمان در همان لحظه به این فکر می کند که مبادا پشت تلفن سرفه کند تا صدایش دچار تغییر شود یا ته مانده های غذا از دهانش به بیرون پرتاب شوند و به گوشی تلفن بچسبند. برای رمان و آدم های اطرافش، زندگی و مرگ آن قدر مسخره و بی معنا هستند که ته مانده های غذا بر روی گوشی تلفن. چوکه به گونه ای این موقعیت را روایت کرده که چیزهای کوچک روزمره بدل به امور وحشتناکی شده اند و برای آدم های داستان مرگ راه خلاص شدن از آن است.

ابرها بزرگ بودند و سفید بودند و درگذر، ماتیاس چوکه، ترجمه ناصر غیاثی، نشر نو