آرشیو چهار‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، شماره ۷۳۵۲
حوادث
۱۲
در حاشیه : مردی با چشم های حادثه ساز (6)

مردی با چشم های حادثه ساز

پرسه در کوچه های آبادی

محمد بلوری

به ناگاه فریاد و همهمه پسربچه هایی که از فراز بام خانه ها نگاه شان به دوردست جاده بود، شنیده شد. بچه ها با دست به جاده اشاره می کردند و فریادزنان با هم دم می گرفتند: ای مرد بدشگون... کو بارون... کو بارون... کدخدا و ریش سفیدان میرزا کاظم بدشگون را جلو انداخته بودند و در جاده ای خاکی و پرغبار به سوی آبادی می آمدند و همهمه ها در میان جمعیت منتظر اوج می گرفت، در سایه سار درخت کهنسال، پسر بچه ای افسار اسبی را که میرزا کاظم باید سوارش شود، در دست گرفته بود، اسبی با یال و کاکل سرخ که در مراسم روز عاشورا شمر ذوالجوشن به آن سوار می شد. در کنارش مردی بقچه ملیله دوزی شده ای را زیر بغل زده بود که ردای سرخ شمر را در آن پیچیده بودند و با دستی دیگر یک کلاهخود زرد رنگ را که یک پر سرخ داشت زیر بغل می فشرد. هنگامی که گروه مردان ریش سفید همراه با میرزا کاظم بدشگون از راه رسیدند، حلقه انبوه جمع از هم شکافت و دالان انسانی شکل گرفت تا آنها وارد میدان شوند. آنگاه جمع مردان ریش سفید به سوی آقا بزرگ رفتند تا درباره ماموریت شان به قلعه برای آوردن میرزا کاظم بدشگون به او توضیح دهند. آقا بزرگ «حاکم خودخوانده» رو به میرزا کاظم هشدار داد تا بارش باران باید در لباس سرخ شمر سوار بر اسب در کوچه های آبادی گشت بزند و در این مدت خانواده ها موظفند غذا و خرجی روزانه اش را تامین کنند و در صورتی که اقدام به فرار کند، در صورت دستگیری شدیدترین مجازات درباره اش اعمال خواهد شد. پس از سخنان اخطارآمیز آقا بزرگ، لباس مخصوص شمر را به تن میرزا کاظم پوشاندند. با بستن شمشیر به کمرش، کلاهخود با پر سرخ را بر سرش نهادند و در میان فریاد حاضران براسب سوارش کردند تا گشت در آبادی را تا آغاز باران شروع کند.

در مراد آباد بهار سوخته در لهیب سوزان آفتاب، آغاز شده بود. غلاف جوانه ها در درختان که متورم می شدند و بوی زهم شکفتن در فضای باغ ها می پراکند، شکوفه های نشکفته در هرم گدازنده آفتاب می پژمردند. زمین ها از عطش چاک چاک می شد و هر روز لاشه چند گاو و گوسفند را می دیدی که از نبودن علف و تشنگی در کشتزارهای سوخته بر زمین افتاده اند و با شکم های ورم کرده در حال گندیدن هستند در حالی که بوی گند بدن شان در فضا می پراکند. در چنین هوای داغ، دم کرده و خفقان آوری، میرزا کاظم به ناچار هر روز صبح با قبای سرخ شمر و کلاه خودی که از روپوش چلو کبابی ساخته شده بود با پر قرمز یک خروس لاری بر پیشانی اش، سوار اسب می شد و شروع به گشت در کوچه ها و محلات مرادآباد می کرد تا روزی ابرها آسمان آن آبادی را بپوشانند و باران سیرآبش کند و هر لحظه با اشتیاقی سوزان نگاهی به آسمان می کرد تا ابرهای آبستن باران از پس کوهستان ظاهر شوند.

ادامه دارد