آرشیو چهار‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، شماره ۴۸۹۳
دنیا
۴
نگاه دیگران

ریشه های نظم سیاسی: از دوران پیشاانسانی تا انقلاب فرانسه

(191)
فرانسیس فوکویاما مترجم: محمدحسین باقی

 همچون فرانسه و اسپانیا، فروش مناصب دولتی به مسیری برای تحرک رو به بالا برای طبقه بازرگان تبدیل شد که اکنون می توانستند به خود به مثابه یک «آقا» بنگرند و آن جایگاه [آقایی] را به فرزندانشان منتقل کنند. خانواده های قدیمی تر همچنان می توانستند با خرید مناصب و ورود به جایگاه نجبای اسپانیایی، مدافع جایگاه خویشان خود باشند. پادشاهان قرن هفدهم اسپانیا درها را باز کرده و ورود هزاران «کریول» به رده های نظامی معتبر اسپانیا را مجاز ساختند در حالی که مقام های «مارکی» و «کنت» را به دیگران اختصاص دادند. تا قرن هجدهم، وقتی آموزه های برابری و حقوق بشر شروع به ورود و رسوخ به کلونی های «دنیای جدید» کردند، نظام سیاسی و اجتماعی اسپانیا موفق به بازتولید خود در آمریکای لاتین شد.

بوروکراسی قرن نوزدهم آلمان که به الگوی ماکس وبر برای یک نظام عمومی مدرن و معقول تبدیل شد از دل منصب داری پاتریمونیال زاده نشد و تحول نیافت بلکه خود را به مثابه گسستی آگاهانه از آن سنت مطرح کرد. در آمریکای لاتین انقلاب اجتماعی هرگز پیش از دستیابی به استقلال رخ نداد. پاتریمونیالیسم در بسیاری از رژیم های پسااستقلال جاسازی شده بود. با وجود اینکه اقداماتی مانند فروش مناصب و القاب آریستوکراتیک ملغی شد و نهادهای دموکراتیک رسمی ای تاسیس شد اما همان روش فکری تداوم یافت. تعداد معدودی از دولت های جدید در آمریکای لاتین قرن نوزدهم به قدر کافی توانمند و قوی بودند که با فرادستان خود وارد تقابل شوند یا بتوانند بر آنها مالیات بسته و قانونمندشان سازند. آن فرادستان موفق به رسوخ و کنترل خود دولت شده بودند و راه هایی برای انتقال امتیازات سیاسی و اجتماعی شان به فرزندانشان یافته بودند. تا اواخر قرن بیستم، عادات بد مالی اسپانیای رژیم کهن مانند کسری بودجه های دائمی، وام گیری های کلان، مذاکره مجدد بر سر بدهی ها و مالیات ستانی از طریق تورم در آرژانتین، مکزیک، پرو و بولیوی تداوم یافت. دموکراسی سابق و مشروطه گرایی مبتنی بر تقابل و اجماع مذاکراتی میان طبقات اجتماعی نبود بلکه از بالا به واسطه فرادستانی اعطا شده بود که هرگاه با منافع شان جور در نمی آمد آن را بازپس می گرفتند. این منجر به ظهور جوامع بسیار نابرابر و قطبی شده در قرن بیستم شد؛ وضعیتی که نیروهای اجتماعی واقعا انقلابی را در قالب انقلاب های مکزیک و کوبا ایجاد کرد. به شکل دوره ای، طی قرن گذشته، دولت های آمریکای لاتین با مطالبه مذاکره مجدد اساسی در موردکل قراردادهای اجتماعی دست در دست یکدیگر داشتند.

بسیاری از بازیگران اجتماعی جدید در نسل های اخیر ظهور کرده اند مانند اتحادیه های اصناف، گروه های تجاری با پیوندهای قوی بین المللی، روشنفکران شهری و گروه های بومی بسیج شده جدید که به دنبال بازپس گیری جایگاه و قدرت گرفته شده از آنها به خاطر مستعمره سازی بودند. نظام های سیاسی آمریکای لاتین- هم دموکراتیک و هم اقتدارگرا- بر این بودند که آنها را نه از طریق بازتنظیم واقعی نظم سیاسی که با خرید آنها از طریق ادغام تدریجی شان در دولت آماده ساخته و تطبیق شان دهند. برای مثال، در آرژانتین، این فرادستان زمیندار سنتی و زراعی بودند که در برابر ظهور طبقه کارگر در دهه های اول قرن بیستم مقاومت می کردند. در اروپا، طبقه کارگر از طریق شکل گیری احزاب گسترده سوسیال دموکرات ادغام شدند که به دنبال برنامه باز توزیع بودند که مبنایی برای دولت های رفاه مدرن به دست می داد. در عوض، در آرژانتین، طبقه کارگر از سوی جنگ سالاری به نام «خوان پرون» نمایندگی می شد که حزب سیاسی اش (حزب عدالت خواه) منافعی انتخابی برای شبکه ای از حامیان ارائه می داد. این کشور دوره ای از طغیان پوپولیستی تا دیکتاتوری نظامی بدون به اجرا درآوردن یک دولت رفاه واقعی به سبک اروپا را از سر گذراند. اتفاق مشابهی هم در مکزیک در دوره برتری طولانی مدت «حزب انقلابی نهادی» به وقوع پیوست که پشتیبانی خود را به گروه های منتخبی از حامیان سازمان یافته اختصاص می داد. مکزیک باثبات تر از آرژانتین بود اما به همین ترتیب، این کشور هم نتوانست مشکلات عمیق محرومیت و فقر اجتماعی خود را حل کند. میراث پاتریمونیالی اسپانیای رژیم کهن در قرن 21 هم ادامه یافت.

فصل 25/ شرق البه

فرانسه و اسپانیای اولیه مدرن نمونه هایی از مطلقه گرایی ضعیف و پاسخگویی ناکام بودند. دولت هایی که در قرون شانزدهم و هفدهم شکل گرفتند مطلقه بودند زیرا پادشاهان شان قدرت را به شیوه ای متمرکز کردند که به طور رسمی به پارلمان یا هیچ نهاد نمایندگی دیگری پاسخگو نبود. بازیگران سیاسی و اجتماعی مانند «پارلمان ها» و «کورتس ها»، «کامونرو»ها و «فروندور»ها، که با پروژه متمرکزسازی دولت مخالف بودند در نهایت شکست را پذیرا شدند. نحوه شکست آنها نشانگر ضعف اساسی اقتدار مطلقه بود. بازیگران فرادست باید به شکل فردی با پیشنهاد تکه ای از دولت به آنها همکاری می کردند. این همکاری ظرفیت آنها برای اقدام جمعی را تضعیف و همچنین، اقتداری که دولت می توانست بر آنها اعمال کند را محدود می کرد. دارایی ها و امتیازات شان- درحالی که همواره به چالش کشیده شده و دچار فرسایش می شد- تا حد زیادی دست نخورده باقی ماند. در عوض، مجارستان و روسیه دو مسیر جایگزین از توسعه را به دست می دهند که هم از یکدیگر متفاوت است و هم از الگوهای فرانسه و اسپانیا. تمام این چهار مورد در نهایت به دلیل عدم پاسخگویی سیاسی عمرشان به سر رسید. در مجارستان، پروژه مطلقه گرایانه در ابتدا ناکام ماند زیرا یک طبقه اشرافی قوی و به خوبی سازمان یافته موفق شد محدودیت های قانونی بر اقتدار پادشاه اعمال کند. «دایت» مجارستان [Diet: نام پارلمان مجارستان]، مانند همتای انگلیسی اش، پادشاه را به خود پاسخگو ساخت. پاسخگویی نه به نمایندگی از کل قلمرو که به نمایندگی از طبقه کوچکی از اولیگارش ها دنبال می شد که می خواستند از آن آزادی برای دوشیدن سخت تر دهقانان خود و احتراز از مالیات های سنگین به دولت مرکزی استفاده کنند. نتیجه همانا گسترش کاملا سفت و سخت نظام سرف داری برای غیرنخبگان [فرودستان] و یک دولت ضعیف بود که در نهایت نمی توانست از کشور در برابر ترک ها دفاع کند. به تعبیری، آزادی برای یک طبقه موجب فقدان آزادی برای طبقه دیگر می شد و موجب می شد که کشور در میان همسایگان تقسیم شود.