آرشیو چهار‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، شماره ۴۶۵۲
جامعه
۱۲
یادداشت

چقدر به یکدیگر نیازمندیم

مهدی مال میر

نگارنده این ستون چند روز پیش کارش به مرکز شهر افتاد و ناگزیر سوار تاکسی شد. تاکسی سر و وضع تمیزی داشت و داخل ماشین هم بوی خوب «خوشبو کننده» ای می آمد که زیر آینه جلوی راننده تاب می خورد. راننده تاکسی پرده ای از پلاستیک میان خود و مسافران کشیده بود. دست هایش وقتی دنده عوض می کرد، پوشیده در دستکش بود و ماسکی هم به چهره داشت. در نگاه نخست چنان به نظر می آمد که جناب راننده چقدر خودش را دوست دارد و از بیماری به وحشت افتاده است و به اصطلاح رایج چقدر: «جان دوست» است. شاید همه این داوری ها در مورد او بیش و کم صادق بود اما، در لابه لای این داوری های شتابزده یک چیز معمولا گور و گم می شود. راننده محترم تاکسی می دانست که دوست داشتن خود، بی اعتنا به دیگری و درنظر نگرفتن دیگران امری محال است. آنچه در این روزهای ویروسی با قدرت بیشتری از ژرفا به سطح آمد این بود که جامعه بی تعاون و همکاری، زورقی  است با پوستی شکننده که با کمترین باد ناموافقی در هم می شکند. شادی و امنیت آنچنان که امروز می شناسیم، ، مفاهیمی هستند که پا به پای مفهوم «جامعه» بالیده اند. هیچ امنیتی اگر از جنس امنیت دست جمعی نباشد، نمی بالد و هیچ برق خنده و شادی ای اگر نشود پژواکی از آن را در خیابان ها شنید و در چهره رهگذران و دوست و همسایه و همکاسه، بازتابی از آن را سراغ گرفت، دیری نخواهد پایید؛ مگر آنکه همانند فئودال های دوران میانه، خود و خانواده مان را از چاشت تا شام در قلعه هایی با دیوارهای بلند زندانی کنیم؛ از ترس اینکه مبادا اندکی از غم مردم عادی بر پیشانی مان بنشیند و قربانی خشم مردم نگردیم. این روزهای ویروسی، هم با زبان قال و هم با زبان حال نشان مان داد که بیشتر از آنچه می اندیشیدیم، به یکدیگر نیازمندیم. تنها در همکاری و پشت به پشت یکدیگر دادن است که می توان بیشترین شادی را برای بیشترین مردمان پدید آورد. شهروند در معنای مدرن آن کسی است که می داند غم و شادی او به غم و شادی مردمان گرداگردش سنجاق شده است. شهروند به نیکویی دریافته که بی ملاحظه دیگران حتی نمی تواند سلامتی اش را نگه دارد. شهروند امروزی می داند که ما حتی برای دوست داشتن خود نیز نیازمند دیگرانیم. «ریچارد رورتی» در کتاب مشهورش «فلسفه و امید اجتماعی» که به فارسی نیز برگردانده شده در جایی می نویسد: تعاون و همکاری و امید به جهان بهتر یکی از شگفت انگیز ترین توانایی های گونه انسان است (نقل به مضمون). نمی شود نسبت به غم «دیگری» مثل ستون های قلعه هزار ساله ای ساکت نشست و از باده غرور و خودپسندی مست شد که گردی از این غبارغم بر دامن ما نمی نشیند! اگر می توان با دستکش و ماسک و انواع و اقسام مواد ضدعفونی کننده به جنگ این ویروس بیولوژیک عجیب و غریب رفت و خیال را اندکی آسوده نگه داشت اما، ویروس های اجتماعی فقط در دارالشفای همکاری های جمعی و رعایت حال همه سرنشینان کشتی جامعه بهبودی می یابند. در یک جامعه باید ماسک خودخواهی های زودگذر را که هر چند کار دشواری است، از چهره ها برداشت. دوران قلاع های سربه فلک کشیده و برج و باروی های نفوذناپذیر قرن هاست سپری شده که هر کس در پناه آنها می توانست شادی و غم وسود و زیانش را خصوصی نگه دارد و بی اعتنا به شهر و شهروندان روزگار بگذراند. ما چه دوستدار این باشیم چه نه، در خانه های کوچک خود و دیوارهای کاغذی که محاصره مان کرده اند، برای سالم ماندن و از آرامش بهره بردن، انتخابی جز همکاری با یکدیگر نداریم.