آرشیو چهار‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، شماره ۵۶۶۵
صفحه آخر
۲۰
مقطع حساس کنونی

برادر کاری و برادر تنبل و غول های بورسی

امید مهدی نژاد

 در روزگاران قدیم دو برادر زندگی می کردند که یکی از آنها شخصی کاری و دیگری شخصی تنبل بود که کاری بلد نبود و دست به سیاه و سفید نمی زد. روزی برادر کاری به برادر تنبل گفت: این همه سال که من کار کردم و تو خوردی، اگر جمع کرده بودم می توانستم برای خود زندگی تشکیل دهم. از دستت خسته شده ام. وی سپس برادر تنبل را از خانه بیرون انداخت. برادر تنبل رفت و رفت تا به یک غول رسید. نخست ترسید، اما به سرعت بر خود مسلط شد و به غول گفت: خوب گیرت آوردم. پدر تو هفت تا غول به من بدهکار بود. حالا من تو را نگه می دارم، شش تا غول دیگر را هم خدا بزرگ است. غول که ترسیده بود، گفت: ما هفت تا برادر هستیم، اگر مرا نخوری جای همه آنها را به تو نشان می دهم. سپس پسر را به خانه شان برد و هفت برادرش را به او نشان داد. غول ها ترسیدند و گفتند: به جای آن که ما را بخوری، سهام ما را بخر تا ما هرچه کار کردیم، سودش را به تو بدهیم. پسر یک کد بورسی گرفت و سهام آنها را خرید و در آنها شریک شد. روزی غو ل ها از پسر خواستند هیزم جمع کند. پسر رفت و دور درخت های جنگل طنابی بست و سر طناب را به غول ها داد. غول ها گفتند: این چی چی است؟ پسر گفت: همه درخت های جنگل را برای تان آورده ام. غول ها تشکر کردند و سر طناب را به میخی که به دیوار نصب بود، بستند. پسر گفت: من می خواهم سهامم را بفروشم. غول ها هرچه طلا و جواهر دزدیده بودند به پسر دادند و پسر سهام خود را به آنها واگذار کرد و نزد برادرش بازگشت و گفت: بفرما. یک عمر کار کردی، الان یک پراید نمی توانی بخری. من یک ماه سرمایه گذاری کردم و این طور. وی بلافاصله یک پاساژ خرید و به پاس زحمت هایی که برادرش برای وی کشیده بود، دودانگش را به نام وی زد و سپس هردو تشکیل خانواده دادند و تا پایان عمر به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.