آرشیو چهار‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، شماره ۳۷۲۵
هنر
۱۰

هر دو چشمش فتنه عشاق بود

جواد طوسی

 اقبال عموم از سریال «میوه ممنوعه»حسن فتحی در پخش مجدد آن از شبکه «آی فیلم» تلویزیون، نشان از این واقعیت تلخ دارد که ما در یک دوران فترت غم انگیز به سر می بریم و رسانه ای با چنین برد ارتباطی گسترده جایگاه معتبر خود را به دلایل مختلف از دست داده است. چرا چنین سریالی هنوز جاذبه های روایی، نمایشی و مفهومی خودش را حفظ کرده و رنگ وبوی کهنگی به خود نگرفته و در یک فاصله زمانی 13ساله به نوستالژی عده ای از مخاطبین تبدیل شده است؟ جالب آنکه «میوه ممنوعه» محصول دوره اول ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد است و با آنکه از بعد مضمونی (وجه کفر و ایمان و تمنای درون و عشق عارفانه) مخالفان خودش را در میان طیف سنتی جامعه داشت، ولی شهامت و ایستادگی عزت الله ضرغامی باعث شد که با برخی جرح و تعدیل ها در ماه رمضان سال 1386 به نمایش درآید. حال با این رکود آشکار و فضای انفعالی و محافظه کارانه حاکم بر تلویزیون باید پرسید که آیا امکان ساخت سریالی در این حال و هوا در شرایط کنونی فراهم است؟ اگر با نگاهی واقع بینانه پاسخ را منفی بدانیم، باید گفت در سیستم مدیریتی صداوسیما چقدر مدیر جسور و توانمند می تواند در خط شکنی و بسترسازی و تغییر فضا و برخورد با دگماتیسم فکری و رسانه ای موثر باشد. مسیر بعدی طی شده در سنت مجموعه سازی تلویزیون و کناره گیری تدریجی کارگردان خوش فکری چون حسن فتحی از این رسانه و جذب شدن بعدی اش در شبکه «سینمای خانگی» و نادیده گرفته شدن عنصر قصه و روایت و نحوه طرح و شکل یابی آن در یک مجموعه تلویزیونی از سوی مدیران و سیاست گذاران و برنامه ریزان بعدی، زمینه ساز افت کیفی چشمگیر این گونه تولیدات در تلویزیون و سرخوردگی مخاطبان و هجوم عنان گسیخته بخش قابل توجهی از آنها به سوی سریال های ترکی شد. در همین سریال «میوه ممنوعه» می توان نقش بسیار بااهمیت شیوه داستان گویی و داستان پردازی و عناصر دراماتیک در کلیت قصه و دقت در شخصیت پردازی و تیپ سازی و دیالوگ نویسی و ظرافت های به کار برده شده در تک گویی ها را (به اضافه کستینگ بازیگری مناسب) شاهد بود. قدر مسلم در این زمینه حضور موثر و تعیین کننده علیرضا کاظمی پور و (به ویژه) علیرضا نادری را در مقام فیلم نامه نویس نباید نادیده گرفت. وام گرفتن آنها از داستان معروف شیخ صنعان در «منطق الطیر» عطار نیشابوری و عشق خانمان سوز و آلوده تر دامن او به دختر ترسای مسیحی و به روزکردن این خط قصه در چارچوب فیلم نامه و در امتداد آن نگرشی هویت مندانه به طبقه بندی اجتماعی معاصر و جایگاه «سنت» در آن و پیشنهاد جسورانه ای که در پیوند و تلاقی «شریعت و طریقت» صورت می گیرد، حالا در این «قحط سالی» به یک خاطره و حس نوستالژیک تبدیل شده است. این نکته کلیدی را نباید فراموش کرد که اساسا «رسانه» در این تکثرگرایی سهل الوصول معاصر که نوعی تنوع طلبی کاذب را به مخاطب این زمانه تحمیل می کند، باید برای حفظ موقعیت و جایگاه اقلیمی و تاریخی خود به شکل سنجیده ای قواعد بازی را به تبع شرایط هر دوران و نوع طبقه بندی اجتماعی و فرهنگی اش بلد باشد و به درستی آنها را در جهت جذب حداکثری مخاطب بدبین و بی اعتماد شده رعایت کند.

در نگاهی منصفانه باید گفت سازندگان «میوه ممنوعه» در یک دوران گذار که ضایعات و تبعات خودش را دارد، این کاربلدی و درک درست را داشته اند که زمانه شناس و در اندیشه «وصل کردن» باشند. روی همین اصل، از فرصت به دست آمده و توصیه شده برای ساخت یک سریال مناسبتی به خوبی استفاده می کنند و بدون آنکه بخواهند افراط بازی تخریبی راه بیندازند و شمشیر از رو ببندند و روشنفکربازی متظاهرانه دربیاورند، به جامعه سنتی پیشنهاد منطقی و مصلحانه می دهند و به نحوه ظریف و زیرکانه ای برای بحث و درگیری پایان ناپذیر «شریعت و طریقت» ارائه طریق قابل باور می کنند. اگر در تک گویی های جلال (امیر جعفری) یا حاج یونس فتوحی (علی نصیریان) اغراق مشاهده می شود، این شیوه تیپ سازی و شخصیت پردازی و تاکید عامدانه بر «بار کلامی» با وجوه نمایشی قصه و روایت پردازی همخوانی دارد. به عنوان یک نمونه شاخص که فکر برنامه ریزی شده برای پایان بندی کار را نشان می دهد، به قسمت آخر مجموعه اشاره می کنم. مثلا توجه کنیم به این گفت وگوی میان حاج یونس و روحانی مسجد (آسید رضا) در محوطه داخلی آنجا:

حاج یونس: دست از طلب ندارم تا کام من برآید. من اینجا تو خونه خدام، باهاش کار دارم.

 آسیدرضا: خواب بودی؟

حاج یونس: یه عمره آسید رضا، پرت بودم اما عین کفتر جلد برگشتم. مرا دردیست اندر دل که خون دیده پرورده... 

آسیدرضا: ان شاءالله که محرمیم؟

حاج یونس: من مرهم می خوام... اگه مرهمی بگم؟  یا در اواخر همین قسمت آخر، به یاد بیاوریم گفت وگوی میان حاج یونس و همسر دل شکسته اش قدسی (گوهر خیراندیش) و بحث شان درباره «محبت» و این حال وروز جداافتاده شان:

یونس: چرا این جوری شد، چرا این جوری شدیم قدسی؟ ما که کم نذاشتیم.

قدسی: کم گذاشتیم. محبت و تربیت، کم گذاشتیم. تربیت میوه محبته. ملت بی محبت، جمعیته. مملکت بی محبت، صد صد کیلومتر آب و خاکه و خونه بی مهر، مسافرخونه اس... به من نگاه کن یونس!

یونس: از روی تو خجلم قدسی...

یک نمونه هم از نظر حس خلاقانه تصویری در این قسمت مجموعه، نمایی است از حضور محوری حاج یونس در وسط قاب و عبور ریسه های الوان چراغ از بالای سر او.

نمایش مجدد «میوه ممنوعه»، بیانگر یک حقیقت تلخ دیگر هم هست؛ اینکه به چه راحتی استعدادها و سرمایه هایی چون علیرضا نادری عزیز با آن سابقه غنی و پربار تئاتری و حسن فتحی کار آزموده شده در حوزه سریال سازی را از دست می دهیم و اصلا به این فکر نمی کنیم که چقدر امثال این افراد می توانند در اعتلا و تشخص هرچه بیشتر این رسانه و ارائه تعریف درستی از «جذابیت تصویری و رسانه ای» موثر باشند.