آرشیو پنج‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، شماره ۷۳۵۳
حوادث
۱۴
در حاشیه : مردی با چشم های حادثه ساز (7)

مردی با چشمان حادثه ساز

هیاهوی درمانگاه آبادی

محمد بلوری

دکتر صادقی پزشک 60 ساله ای بود که هفته ای دو روز با طی 90 کیلومتر راه از شهر به ولی آباد می آمد تا در درمانگاه کوچک این آبادی، بیمارانی را که به انتظارش بودند، معاینه کند و برایشان نسخه بنویسد. در این آبادی هنوز داروخانه ای نبود و هر بیمار ناگزیر دارویی را که دکتر صادقی تجویز کرده بود، از شهر تهیه می کرد. به همین خاطر منتظر می ماندند تا اتوبوسی که مسافران را بین شهر و آبادی جا به جا می کرد، از راه برسد. آنها نسخه هایشان را تحویل شاگرد شوفر می دادند تا به شهر که برمی گردد، داروهایشان را از داروخانه ای تهیه کند و برایشان بیاورد.

روزهایی هم که دکتر صادقی در شهر سرگرم طبابت در مطبش بود، دانشجوی جوانی از ساکنان همین آبادی، درمانگاه را اداره می کرد و برای مراجعانی که بیماری ساده ای داشتند، نسخه می نوشت و از دکتر صادقی اجازه داشت از مهر و امضایی که به او سپرده بود، استفاده کند. چرا که دانشجوی پزشکی بود و به تشخیصش در نوع بیماری ها اعتماد داشت. یک روز دکتر صادقی با رسیدن به درمانگاه آبادی، با هیاهویی در مقابل درمانگاه روبه رو شد، جمعی از مردم خشمگین را دید که با چوب و چماق در دست می خواستند به داخل درمانگاه هجوم ببرند ولی جوان دانشجو با چند نفر از همراهانش در تلاش بودند مانع هجوم آنها شوند. حتی مردی که طنابی در دست داشت تلاش می کرد خودش را از میان انبوه جمع از پله ها بالا بکشاند و وارد درمانگاه شود و مرتب فریاد می زد:

- این زن شیطان تو جلدش رفته، باید بیاریم بیرون. همینجا دارش بزنیم.

دکتر صادقی با تقلای بسیار خودش را از میان مهاجمان به بالای پله ها رساند و فریاد زد:

- آی مردم... من را که می شناسید. اهل و عیال بیشترتان را من معالجه کرده ام. اگر به تشخیص من اعتقاد دارید اجازه بدید معاینه اش کنم. اگر یک بی گناه را بکشید جواب خداوند مهربان را چه خواهید داد.

مرد و زن با شنیدن سخنان دکتر پس نشستند و فریادهای خشمگین مهاجمان فرو نشست. آنگاه راه دادند که او وارد درمانگاه شود. دکتر صادقی با ورود به سالن کوچک درمانگاه رو به جوان دانشجو کرد و پرسید:

- آقای مهربانی موضوع چی هست. این بلوا چرا پیش آمده؟

دستیار جوان، به زنی اشاره کرد که از وحشت خودش را به آغوش دو زن انداخته بود و گفت:

- اجازه بدید برویم تو اتاق تا در خلوت ماجرا را برایتان شرح بدم...

ادامه دارد