آرشیو پنج‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، شماره ۳۷۲۶
علم
۸

انسان ماشین و ارزش های انسانی: مصنوعی بودن هوش مصنوعی

فیروز آرش

پرسش این است: می توان رباتی ساخت که احساس های انسانی داشته باشد؟ در نگاه نخست این پرسش بی معنی می نماید و بسیاری خواهند گفت که البته نه! چیز انسان ساز چگونه می تواند «زنده» باشد یا «احساس» داشته باشد؟ اگر کامپیوتری ساخته شود که واکنش هایش انسان گونه باشد، به این دلیل است که سازنده اش آن را به گونه ای برنامه ریزی کرده است که واکنشش آن گونه باشد و نه اینکه کامپیوتر خودش این احساس ها را تجربه کند. نوشته ها و فیلم های علمی- تخیلی نمونه های فراوانی از ربات های احساس دار در شکل های مختلف آفریده است. شاید خواننده من با آنها آشنا نباشد و نام بردن از آنها در اینجا به روشنگری نینجامد. «دتا» در فیلم دنباله دار سفر ستارگان، اندرویدی با جسم انسانی است که از حواس پنج گانه برخوردار است، اما حس انسانی ندارد. ربات های R2D2 و C3P در فیلم جنگ ستارگان، اگرچه ظاهر ماشینی دارند، اما شخصیت و رفتار فردی هم دارند. شاید یکی از احساسی ترین داستان های هوش مصنوعی، داستان «اندرو»، شخصیت اصلی در فیلم مرد 200ساله است. «اندرو»، اندرویدی خدمتگزار است. «اندرو» و سازنده اش درمی یابند که نه تنها «اندرو» می تواند بفهمد، بلکه حس و هیجان های انسانی را هم درمی یابد. در طول این داستان، «اندرو» بیشتر و بیشتر شبیه انسان می شود. مانند انسان می آموزد و بزرگ می شود، عاشق می شود و سرانجام، به گزینه خود، تن به فرایندهایی می دهد که او را از نظر جسمی هم به انسان نزدیک تر کند و دست آخر از نامیرا بودنش هم دست می کشد. همه ربات های داستان های علمی-تخیلی البته مهربان و دوستانه نیستند: کامپیوتر HAL در فیلم 2001 اودیسه فضایی (که در ایران با نام راز کیهان نشان داده شد)، ربات های فیلم ترمیناتور و ماشین های پرتوان فیلم ماتریس که عالم را در اختیار دارند، نمونه های ربات های ترسناک اند. شاید این داستان ها نشان دهنده امیدها و ترس های ما از فناوری هوش مصنوعی اند. آیا این داستان ها همیشه در گستره تخیل باقی خواهند ماند یا اینکه روزی مغزهای مصنوعی به خوبی یا حتی بهتر از مغزهای «واقعی» خواهند بود؟ برای کاویدن این ممکن باید نخست بپرسیم انسان بودن چیست؟ و سپس بپرسیم که آیا یک ماشین هرگز می تواند آن ویژگی های انسان بودن را بپروراند؟

ویژگی های انسانی

تعریف اینکه انسان چیست، در طول زمان تغییر کرده است و از فرهنگ زمان خود تاثیر پذیرفته است. امروز بدون اینکه بیندیشیم، می پذیریم که انسان ها برابرند، اما همیشه این گونه نبوده است. فیلسوف های یونانی بسیاری، مرد را موجودی برتر از زن می پنداشتند. برخی، زن را انسان کامل نمی دانستند. «افلاطون» می نویسد: «فقط جنس نر است که خدا او را مستقیم آفرید و به او روح داد. تنها آنان که پاک زیسته اند به ستاره ها بازخواهند گشت، اما آنان که ناپاک و ترسو زیستند، در نسل دوم به زن تبدیل می شوند». «ارسطو» هم می پنداشت که مرد برتر از زن است. دلیل او این بود که در تولیدمثل، زن ناکنا (غیرفعال) است و مرد چشمه همه زایایی هاست. زمانی، بردگی و نژادپرستی بر پایه باور برتری انسان سفیدپوست، پذیرفتنی شد. دکتر «جان ون اویری»(John Van Everie) در سال 1891 در کتاب خود «سیاه پوست ها و بردگی سیاه ها» از ترکیب علم و مذهب بهره می گیرد و می گوید که خدا نژاد را برای جداسازی زیست شناختی آفرید، سفیدها را برتری داد. حق یکسان دادن به همه مردم، خواست خدا و طبیعت را نقض می کند. او ادعا می کند که: «وضعیت طبیعی سیاه ها لازمه بقا و فرمانبرداری نژاد پست است. این دو جدایی ناپذیرند، درست مانند فرزند و والدین یا زن و شوهر، یا هر وضعیتی که بر اساس قانون طبیعت است». امروز که به گذشته می نگریم، پندار وجود یک چنین دیدگاه های نژادپرستانه و جنسیتی دشوار می نماید. امروز بر پایه جنسیت، بیولوژی، فرهنگ یا هر عمل دیگر، نمی گوییم که کسی انسان کمتری است. چیزی را در همه انسان ها می بینیم که آنان را شایسته احترام و حق برابر می کند. اما چه چیزی همه ما را «انسان» می کند؟ چرا در مقایسه با موجودهای زنده دیگر، ما خاص هستیم؟ شاید پاسخ بستگی به این دارد که از چه کسی این پرسش را بپرسیم. اگر از یک زیست شناس، دیندار و مردم شناس بپرسیم، پاسخ هر یک متفاوت از دیگری خواهد بود. هرکدام به جنبه متفاوتی از معنی انسان بودن تمرکز خواهند کرد. شاید زیست شناس بگوید که انسان بودن به خاطر ساختار ژنی آن، یگانه است. تاریخ تحول ما مسئول گزینش ژن ها و رفتارهایی است که توانستیم با آنها از زمان های پیش از تاریخ تاکنون دوام بیاوریم. به احتمال زیاد، یک دیندار بر روح و توانایی ما در فهمیدن و داشتن وجدان تاکید خواهد کرد و خواهد گفت که وجدان است که انسان را از حیوان جدا می کند. واقعیت این است که ویژگی خاصی وجود ندارد که همگی بر آن توافق بکنیم و بپذیریم که این ویژگی یگانه، مخصوص انسان است. بااین حال، مجموعه ای از کیفیت ها وجود دارند که با هم، بخش بزرگی از انسان بودن را می سازند. به تقریب، همه این کیفیت ها با جنبه هایی از ذهن انسان سروکار دارند. احساس ها، خودآگاهی، وجدان، نظریه ذهن و هوشمندی، همگی مهم اند. کیفیت های دیگر، مانند همدلی و احساس یگانگی، اخلاق، توانایی در تصمیم گیری های منطقی، استفاده از ابزار، خلاق بودن، هنرمندی، همگی در ذهن ریشه دارند. درست است که بیولوژی ما و موجودهای دیگر زمینی متفاوت اند. دیدیم که چگونه با استفاده از زیست شناسی می توان در تعریف انسان بودن، نژادپرستی را گنجاند و توجیه کرد. دوپاها تنها گونه های انسانی امروزی اند، اما می توان تصور کرد که گونه های انسانی دیگری هم می توانستند به همان خوبی تکوین پیدا کنند. اگر این چنین می بود یا اینکه با موجودهای برون زمینی تماس پیدا می کردیم که آنها هم همان هوشمندی و رفتار ما را می داشتند، به احتمال زیاد آنها را هم «انسان» می نامیدیم. حتی امروز هم وقتی افرادی با تعداد کروموزوم های متفاوت به دنیا می آیند یا از نظر فیزیکی متفاوت از آنچه که «طبیعی» می نامیم، زاییده می شوند، به آنها نمی گوییم که انسان های کمتری اند. به نظر نمی آید که بیولوژی به تنهایی آزمون خوبی برای انسان بودن باشد. جالب است که اگر هر کیفیت «انسانی» را به تنهایی نگاه کنیم، می توانیم آن را یا در گونه های دیگر پیدا کنیم یا نبودش را در برخی آدم ها بیابیم. برای نمونه، در سده نوزده، باستان شناس ها انسان را جانورهای ابزارساز تعریف می کردند. امروز می دانیم که جانوران دیگر، مانند پرنده ها و پستاندارها هم از ابزار استفاده می کنند. زمانی اندیشیده می شد که همدلی، احساس، خودآگاهی، زبان و فرهنگ مخصوص انسان است. اما آزمون های علمی نشان داده اند که برخی جانورها هم این ویژگی ها را دارند. نظریه ذهن را کیفیت مهم انسانی می شمارند که برای داشتن همدلی لازم است. منظور من از همدلی، توانایی اندیشیدن به اینکه شخص دیگر به چه می اندیشد، است. به بیان دیگر، پیش بینی رفتار و پندار کس دیگر. این توانایی در دو یا سه سالگی در انسان ظاهر می شود. توانایی تجربه کردن همدلی و دروغ گویی پیامدهای نظریه ذهن اند. تا این اواخر فکر می شد که همدلی کیفیتی است که یگانه انسان است. اما بررسی های اخیر نشان داد که خیلی از حیوانات اجتماعی می کوشند تا دیگران را با تغییر رفتارشان فریب دهند. برای نمونه، جانورهای اجتماعی وقتی می فهمند که حیوان دیگری موقع پنهان کردن غذا، آن را دیده است، پنهان گاه غذا را تغییر می دهند. انسان هایی را می توان یافت که درجه این کیفیت ها در آنها تغییر می کند یا از برخی بی بهره اند. درجه هنرمندی، هوشمندی و آفرینندگی انسان ها متفاوت است. برخی با بیماری آسپرگر (نوعی اوتیسم) به خوبی احساسات انسانی را تجربه یا درک نمی کنند و در نتیجه، در برهم کنش اجتماعی با دشواری روبه رو هستند. به این دلیل، گاهی آنان را بی ادب یا بدون احساس می شناسیم، اما هرگز «ناانسان» نمی دانیم. گروه های انسانی متفاوت، زبان و فرهنگ متفاوت دارند. مدت ها فکر می شد که آفرینندگی و هنر فقط کیفیت های مخصوص انسان است، اگرچه همه انسان ها نه خلاق اند و نه هنرمند. امروز برنامه هایی کامپیوتری وجود دارند که می توانند سنفونی بنویسند و بسازند. روشن است که انسان بودن «ذهنی» است و نه جسمی. اما خود ذهن چیست؟ آیا ذهن یک ویژگی فیزیکی است که از پیوند بیلیون ها پی در مغز پدید می آید؟ یا ذهن مولفه ای دارد که بیرون از گستره فیزیکی است؟ چیزی از گوهر روح که در ورای جسم مادی ماست؟ دراین باره دو دیدگاه اصلی فلسفی وجود دارد. تک تایگی (monism) بر این باور است که انسان موجود فیزیکی خالص است. احساس های ما، اندیشه های ما، تجربه های دینی، وجدان و حتی فرهنگ ما نتیجه نهایی برهم کنش های فیزیکی در مغز است و یک روزی علم آنها را توضیح خواهد داد. تک تایگی دو زیرگروه اصلی دارد: کاهشی و ناکاهشی. تک تایگی کاهشی بر آن است که در انسان هیچ جزء غیرمادی و روحی وجود ندارد. تک تایگی ناکاهشی هنوز بر آن است که انسان فیزیکی است، اما درعین حال می گوید که بر اثر برهم کنش انسان در جامعه، فرهنگ و ارتباطش با خدا، عنصر روحانی می تواند پدید بیاید. تک تایگی کاهشی با مذهب سازگار نیست، اما تک تایگی ناکاهشی می تواند با برخی جنبه های دین مسیحیت سازگار باشد. بیشتر ادیان، دوتایگی (dualism) را آسان تر می پذیرند. در دیدگاه دوتایگی باور بر این است که انسان ترکیبی از یک جزء فیزیکی و یک جزء غیرفیزیکی است. جزء غیرفیزیکی را گاهی روح یا ذهن می نامند. این آگاهی یا «خویشتن» فرد است که پس از مرگ هم می زید. برخی دوتایگی باوران بر این باورند که روح باید با جسم یکی شود تا بتواند کار بکند و پس از مرگ، روح می خوابد یا در اغما فرومی رود تا اینکه بعدا در جسم قرار داده شود. برخی بر این باورند که روح به تنهایی و جدا از جسم هم می تواند وجود داشته باشد. آنان باورشان را این گونه بیان می کنند که جسم می میرد، اما روح به هستی خود ادامه می دهد. برخی می گویند که جانورها هم روح دارند، برخی دیگر گمان می کنند که روح مخصوص انسان است. در دین شناسی باورهای زیادی درباره روح وجود دارد. بنیادی ترین باور این است که در هنگام نطفه بستن یا زاییده شدن هر انسان یا جایی در این میان، خدا برای هر کس یک روح می آفریند. این باور هم در میان برخی هست که خدا برای نخستین آدمیان (آدم و حوا) روحی آفرید که با زایش هر نوزادی تکثیر می شود. باور سوم درباره روح، پیدایشی است. بر اساس این باور، روح چیزی است که با رشد جسم در انسان پرورانده می شود. به جای اینکه روح چیز رازآلود باشد، ویژگی مشاهده پذیر یک سامانه پیچیده است و در مورد انسان، نتیجه برهم کنش بیلیون ها نورون است.

هوش مصنوعی و تقسیم بندی آن

سه نوع پژوهش هوش مصنوعی وجود دارد: 1- هوش مصنوعی کاربردی که می خواهد محصول «هوشمند» برای کاربردهای مصرفی بسازد. برای نمونه، دستگاه هایی که می توانند بیماری ها را تشخیص دهند یا در بازارهای سرمایه، سهام خریدوفروش کنند. هدف، ساختن ماشین هایی است که در برخی کارها بهتر از انسان اند. 2- سامانه هایی که نظریه های مربوط به کارکرد مغز انسان را می آزمایند. شبیه سازی هایی طراحی شده اند که ما را یاری کنند تا بفهمیم انسان چگونه چهره ها را تشخیص می دهد و مسئله ها را حل می کند. 3- نوع سوم، هوش مصنوعی قوی نام دارد و هدف نهایی آن، آفرینش ماشینی است که از انسان غیرقابل تمییز باشد. در پایان این نوشته این گونه هوش مصنوعی را «انسان ماشین» خواهم نامید. گفتنی است اندیشه تک تایگی با نوع سوم هوش مصنوعی، یعنی هوش مصنوعی قوی مسئله ای ندارد. شاید سال ها، دهه ها و حتی قرن ها طول بکشد تا به اندازه کافی درباره مغز و ذهن انسان بیاموزیم تا بتوانیم چیزی همانند آن بسازیم. اما هیچ دلیلی وجود ندارد که چرا نباید از عهده این کار برآییم. اندیشه دوتایگی می تواند برای هوش مصنوعی قوی مشکل آفرین باشد. زیرا در باور دوتایگی، بخشی از ذهن انسان (روح یا روان) وجود دارد که نمی توان آن را ساخت. در نتیجه، از این دیدگاه، آفرینش انسان مصنوعی هرگز شدنی نیست. می توان ماشینی ساخت که هوشیاری انسان را داشته باشد، احساس و رفتار انسان را تقلید کند، اما «واقعی» نخواهد بود. برخی ایده هوش مصنوعی قوی را چالشی برای باورهای دینی شان می پندارند. «توماس جورجس» (Thomas Georges) نویسنده کتاب

«روح دیجیتالی: ماشین های هوشمند و ارزش های انسانی»1 بر این باور است که اعتراض اصلی گروه های مذهبی این نیست که نمی توان نمونه انسانی ساخت، بلکه این است که نباید آن را ساخت. او می گوید این یک تمایز مهم است: «پرسشی را که می خواهیم بپرسیم، سنت های دینی و اندیشه دوران جدید را به چالش می کشد. هر دو اینها ادعا دارند که ذهن انسان یا روح، روان یا هر نامی که می خواهید به آن بدهید، در بیرون از گستره آزمون های علمی قرار دارد. اگر از آنها بپرسید که چرا نمی توان روح یا ذهن انسان را به طور علمی کاوید، خواهند گفت: نمی شود، همین است که هست! چیزهایی وجود دارند که نباید تحلیلشان کرد. این البته پاسخ روراستی است و خوب هم است که روراست بود. اما بین گفتن اینکه فلان چیز را نمی توان بررسی کرد و اینکه فلان چیز نباید بررسی شود، تفاوت بزرگی وجود دارد». راهنمای ما در دنباله این نوشته این است که با پاک کردن صورت مسئله، آن را حل نمی کنیم. وهم و رازدار بودن، چیزی را توضیح نمی دهد و چیزی وجود ندارد که نتوان آن را بررسی کرد. البته، پاسخ همه پرسش ها را نخواهیم یافت، اما این مانع پرسش کردن نیست. ایده اصلی هوش مصنوعی قوی این است که اگر مسئله ای را به زیربخش هایی تقسیم کنیم که می توان آنها را با جزییات کامل توصیف کرد، آنگاه می توان به یک ماشین آموخت که همان کار را انجام دهد. اگر مفهوم های انتزاعی مانند زیبایی، عشق، لذت را بتوان به گام های منطقی کاهش داد، یک ماشین هم می تواند آنها را تجربه کند و انجامشان دهد. اندیشه اینکه احساس های پیچیده و هیجان ها را به زبان صفر و یک توصیف کنیم، در نگاه نخست احمقانه به نظر می آید. «توماس جورجس» توضیح می دهد هرچه را که در روی کامپیوتر می بینید: عکس ها، موسیقی، فیلم، وب سایت ها و کتاب ها در واقعیت وجود ندارند؛ آنها تنها کدهای صفر و یک اند که بر صفحه نمایشگر یا بلندگو فرستاده شده اند. او ادعا می کند که چیزی وجود ندارد که نتوان آن را برحسب صفر و یک نوشت. کیفیت های انسانی هم بخشی از آنهاست. «هر هیجان، هرچه را که می بینیم، می شنویم، می گوییم، می نویسیم و حتی می چشیم، می بوییم یا لمس می کنیم، می توان به مجموعه ای از صفرها و یک ها تبدیل کرد. همه نوشته های شکسپیر، موسیقی موتزارت و هر فیلمی را که تاکنون ساخته شده است، می توان به صفر و یک تبدیل کرد. با تکمیل پروژه ژن نگاری انسان، اینک می توانیم رشته هستک های دی ان ای خود را (دستورهای انسان بودن) به صورت سنفونی صفرها و یک ها دربیاوریم». «جورجس» توضیح می دهد که این به کاهش گرایی شبیه است، اما همان نیست. فروکاستن همه چیز به بخش های آنها گام نخست برای فهمیدن آنهاست. گام بعدی این است که بفهمیم این بخش ها چگونه با هم کار می کنند و موجود پیچیده ای مانند انسان را می سازند. مقایسه سامانه های کامپیوتری با مغز انسان به برخی برمی خورد. اما «ماروین مینسکی» دانشمند علوم شناختی و نویسنده کتاب «جامعه ذهن»2 این مقایسه را گامی به پیش می داند. او بر این باور است که مغز و ماشین نه تنها شبیه هم هستند، بلکه ذهن انسان نوعی ماشین است! «شکی ندارم که مغزها ماشین اند، پرسش این است که چه نوع ماشینی؟ اگرچه، بیشتر مردم گمان می کنند که این توصیف، جایگاه انسان را پست می کند، امیدوارم با خواندن این کتاب دریابند که پندار ماشینی با چنان توان، تا چه اندازه شکوهمند است». حتی برای کسانی که باورهای مذهبی خیلی استوار ندارند، شاید این دلخورکننده باشد و احساس کنند که برابر نهادن مغز و ماشین، ویژه بودن انسان را تهدید می کند. دانش نشان داده است که انسان در مرکز عالم نیست و جدا از جانوران دیگر آفریده نشده است و حالا می گوید که ما چیزی فراتر از یک ماشین نیستیم! این درست است که در سطحی بنیادی، کامپیوتر و مغز، هر دو به روش صفر و یک کار می کنند: کامپیوتر با یک ها و صفرها «می اندیشند»، نورون های انسان هم با استفاده از اختلاف پتانسیل بین غشا ها و بارهای مثبت و منفی می اندیشند. در نمایش تلویزیونی سرگرم کننده «فیوچراما»3 رباتی وجود دارد که درباره باورهای دینی خود بحث می کند و می گوید «من انتخاب می کنم که بپندارم به گونه ای برنامه ریزی شده ام که باور کنم»! هدف برنامه سرگرمی است، اما همچنین تماشاگر را به اندیشه وامی دارد. اگر کامپیوتر ماشینی است که فقط به گونه ای «فکر می کند» که برنامه ریزی شده است تا آن گونه بیندیشد، پس ما چه هستیم؟ اگر ماشینیم، آیا این بدان معنی است که اراده آزاد نداریم و فقط موجودی هستیم که این گونه برنامه ریزی بیولوژیکی شده ایم؟ واقعیت این است که کامپیوتر به برنامه ای که برایش نوشته شده است یا به برنامه نویس، محدود نیست. نگرشی وجود دارد که می پندارد «هوشمندی» کامپیوتر به این خاطر است که برنامه نویس به کامپیوتر آموخته است تا باهوش باشد؛ این هوشمندی به دانش برنامه ریزش محدود است. این نگرش کاملا نادرست است. هر روز با این واقعیت روبه رو هستیم که ماشین ها از انجام کارهایی برمی آیند و پرسش هایی را پاسخ می گویند که برنامه نویس شان از انجام یا پاسخ دادن شان ناتوان اند. ماشینی به سادگی ماشین حساب می تواند پاسخی به شما بدهد که برنامه نویس آن نمی تواند. امروز سامانه های هوش مصنوعی طراحی می شوند که مانند انسان، بیاموزند. پژوهشگرها در دانشگاه کارنگی -ملون سامانه کامپیوتری ساخته اند که زبان را مانند یک انسان یاد بگیرد. سازندگان «سامانه یادگیری بی پایان زبان»4 با سرنام NELL به این ماشین تعدادی واژه ساده آموختند، درست به همان شکل که پدر و مادرها واژه های اولیه را به کودکانشان می آموزند: یک حرف و دو حرف بر زبانم... و سپس در ژانویه 2010 اینترنت را در اختیارش قرار دادند تا خودش چیزهایی را که می توانست بیاموزد. NELL می کوشد نوشته های اینترنت را بخواند و واژه ها را گروه بندی کند. برای نمونه، او می داند که «جی. کی راولینگ» نویسنده است و مجموعه کتاب های «هاری پاتر» را نوشته است. این تنها یک نمونه است، اما نشان می دهد که یک سامانه کامپیوتری می تواند بیاموزد و تنها به آن چیزی که برنامه ریزی شده است تا بداند، محدود و مقید نیست. به همین ترتیب، انسان ها هم «برنامه ریزی» نشده اند که دیدگاه ها و رفتارهای معینی داشته باشند. آنها می توانند با آموختن، «برنامه شان» را تغییر دهند. کامپیوتر در آموزش زبان تا چه میزان می تواند چیره باشد؟ آیا به اندازه ای «خوب فکر» می کند که بتواند گفت وگویی را پیش ببرد؟ «الن تورینگ»(Alan Turing) یک ریاضی دان و دانشمند علوم کامپیوتری است که در ساختن کامپیوترهای اولیه کار کرد. او در 1950 یک آزمایش ذهنی پیشنهاد کرد که می توانست به این پرسش پاسخ بدهد. اگر فردی را در یک اتاق نگه دارید و به او بگویید با فرستادن پیامک به یک انسان یا به یک کامپیوتر در اتاق دیگر با آنها وارد گفت وگو شود، آیا این فرد تفاوت بین انسان و کامپیوتر را از روی پاسخ های دریافتی از آنها می فهمد؟ اگر نه، آن گاه کامپیوتر از آزمون تورینگ پیروز بیرون آمده است. در سال 1991 نخستین آزمون واقعی تورینگ در همایش سالانه جایزه لویبنر (Loebner) برگزار شد. اگرچه خود آزمون تورینگ هیچ گاه برنده جایزه نشده است، اما هر سال به برنامه «انسان ترین کامپیوتر» جایزه داده شده است. برنده چهار سال گذشته «میتسوکو» است. پیش از آن هم «روزه» و ««گپ زن» برخط «پرگوی خل» (jabberwacky) برنده این مسابقه بودند.5 هر دو این برنامه ها در دسترس همگان اند تا به گپ زنی بپردازند. اگرچه شاید آزمون تورینگ جالب است، اما هنوز فقط یک جنبه انسان بودن را می آزماید. زبان و گفت وگو مهم اند، اما به این معنی نیست که پرگوی خل و میتسوکو خودآگاه اند و شایسته حقوق انسانی اند. خیلی ها می گویند کامپیوترها در انجام برخی چیزها خیلی خوب هستند: در بازی شطرنج از انسان می برند، نارسایی های پزشکی را تشخیص می دهند، دمای اتاق را تنظیم می کنند، اما برخی چیزها را هرگز نمی توانند انجام دهند. ایراد معمولی به هوش مصنوعی قوی این است: «بله، اما کامپیوتر هرگز نمی تواند———». جای خالی در پایان گزاره هر چیزی می تواند باشد: عشق را درک کند، از شعر خوشش بیاید، خدا را پرستش کند، خودش را بازتولید کند، خودآگاه باشد و... . به باور «توماس جورجس»، این ایراد بی پایه است، چون دلیل آن اساسا این است که «من کامپیوتری ندیده ام که از عهده آن برآید، بنابراین، هیچ کامپیوتری نمی تواند آن را انجام دهد». این دیدگاه برای ما خوشایند است: دانستن اینکه یک کامپیوتر هر اندازه هم باهوش باشد، هرگز نمی تواند «انسان» باشد. وقتی «گری کاسپارف» بازی شطرنج را به کامپیوتر Deep Blue باخت، گفت «متاسف است که با اینکه Deep Blue بازی را برد، اما از برنده شدنش لذت نبرد». کامپیوتر هرگز نمی تواند لذت را حس کند. آیا به راستی چنین است؟ تعداد چیزهایی را که کامپیوتر نمی تواند انجام دهد به سرعت کاهش می یابند. «گوردون موور»(Gordon Moore) در سال 1965 پیش بینی کرد که توانایی های پردازندگی کامپیوترها در هر 18 ماه دو برابر می شود. این به قانون موور معروف است و در تاریخ کامپیوترها همواره درست بوده است. افزایش نمایی توان محاسباتی به این معنی است که در سال2020 تا 2030 کامپیوترها باید گنجایش ذخیره سازی شان بیشتر از مغز انسان باشد. بااین حال، پرتوان ترین کامپیوترها هم بدون نرم افزار نمی توانند «بیندیشند». کامپیوتر باید نرم افزار داشته باشد تا بتواند یاد بگیرد و اندیشه بیافریند. پیچیده ترین ایده های دینی مانند پرهیزگاری و تقوا را هم می توان با مجموعه ای از قاعده ها آموخت. بشر با مشاهده رفتار دیگران در فرهنگ، خود یاد می گیرد که چه کاری پسندیده و کدام کار ناپسند است. معدود بچه های وحشی که با حیوان ها بزرگ شده اند یا در شرایط منزوی سخت پرورش یافته اند، در فهم تقوا با دشواری های بزرگ روبه رو هستند. دیندارها باور دارند که «خوب» و «شیطانی» به راستی وجود دارند و تقوا و پرهیزگاری مستقل از فرهنگ وجود دارد. برخی می گویند که اینها قاعده های الهی است. برخی بر این باورند که اخلاق و تقوا چیزهایی هستند که اکثریت، آنها را خوب و بد می دانند. در سنگاپور آدامس جویدن ناپسند و غیراخلاقی است. دیدگاه امروزی پذیرفته شده درباره اخلاق، شامل یک بخش از قاعده های دیرپا مانند نگهداری از کودکان است و بخش دیگری که می توان آنها را از پدر و مادر و فرهنگ جامعه آموخت، بستگی به این دارند که چه چیزی در مکان معین و در زمان معینی پذیرفته است. بدون توجه به اینکه اخلاقیات از کجا ریشه می گیرند و آیا بیرون از فرهنگ وجود دارد یا نه، می توان آنها را با مجموعه ای از قاعده ها آموخت. برخی فراتر از این می روند و می گویند که نه تنها سامانه های مصنوعی می توانند پرهیزگاری را بیاموزند، بلکه می توانند فراتر از انسان قرار گیرند، چون یک ماشین پیشینه بیولوژیکی زشت ندارد. ما برای حل اختلاف ها می جنگیم، منابع طبیعی را از بین می بریم و چندان نگران گونه های دیگر زیستی و محیط زیست نیستیم. این رفتار ما از ترس، رشک، خونخواهی و انتقام ریشه می گیرد. این جنبه های منفی را از تاریخ دگردیسی و تحول خود برگرفته ایم. ما برنامه ریزی شده ایم تا بدون اندیشیدن به پیامدها، برای بقای خود بجنگیم. حتی انسان دوستی و ازخودگذشتگی هم، در توصیف علمی، راهی برای بازآموزی ژن هایمان است. می توان کامپیوتر پرهیزگار ساخت که این کاستی های درونی را نداشته باشد. کامپیوترها از زمان اختراع شان تاکنون خیلی تغییر کرده اند. هیچ پژوهشگری فکر نمی کرد که کامپیوتر در بازی شطرنج بر انسان پیروز شود. درباره خلاق بودن هم همین را می گفتند، اما حالا برنامه هایی وجود دارند که می توانند سمفونی های دل انگیز بنویسند. اگر کامپیوترها نمی توانند برخی کارها را انجام دهند، کوتاهی آنها نیست، این کاستی ماست که هنوز به آنها یاد نداده ایم چگونه این کارها را انجام دهند. شاید فقط زمان لازم است که کامپیوترها در هر زمینه ای بهتر از انسان عمل کنند. در این صورت باید پرسید انسان در کجا قرار می گیرد؟ هوش مصنوعی قوی پیامدهای فراگیر دارد. هم اکنون اثر فناوری را در زندگی مان حس می کنیم. در مقایسه با 50 سال پیش، مردم وقت بیشتری را با فناوری می گذرانند و زمان کمتری را در برهم کنش با انسان سپری می کنند. دوستان فیس بوکی ما بیش از دوستان واقعی مان است. فناوری، توانایی های موثر بودن ما را افزایش داده است. اما برای آن هزینه هم پرداخته ایم. هنگامی که ماشین ها در تشخیص بیماری یا داوری بهتر از انسان باشند، آیا ما به پزشک و قاضی یا به کارکن بشری نیاز خواهیم داشت؟ اگر ذهن مانند یک ماشین کار کند، با بارگذاری خودآگاهی مان به ماشین به نامیرایی خواهیم رسید؟ ادعای اینکه می توان انسان مصنوعی آفرید، پیامدهایی برای مذهب دارد، اما مثل هر کشف علمی، ممکن است آن را تهدیدی بر اندیشه های موجود بدانند یا از آن به صورت ابزاری برای فهم فراتر خودمان بهره بگیرد. واکنش ها به هوش مصنوعی قوی، متفاوت اند، مثل واکنش هایی که به هر پیشرفت علمی دیگر بوده است. برخی از آن استقبال می کنند، برخی نگران اند و گروهی به شدت با آن مخالف اند. بنیادگراها این ایده را کاملا رد می کنند و بر این باورند که شدنی نیست. برای آنهایی که نمی پذیرند انسان ها نواده های حیوانات اند، ایده انسان مانند نوعی ماشین به همان اندازه آزاردهنده است. دوتایه باوران بنیادگرا باید از پژوهش در هوش مصنوعی قوی پشتیبانی کنند. اگر باور آنان بر این است که کیفیت های ذاتی انسانی را خدا فقط در انسان آفریده است، ناکامی پژوهش هوش مصنوعی قوی در بازآفرینی وجدان و خودآگاهی انسان، می تواند تاییدی بر درستی این باور باشد. «جورجس» می گوید «وابستگی های ما به اسطوره ها به آرامی با حقیقت های آزمون پذیر جایگزین می شوند».

انسان ماشین

بااین حال، اندیشه هوش مصنوعی قوی (ساختن انسان ماشین) لزوما در رویارویی با مذهب نیست و بستگی به تفسیری دارد که از کتاب های دینی به دست می دهیم. «راسل بیورک» (Russel Bjork) استاد علوم کامپیوتر در کالج مسیحی گوردن ادعا می کند که انسان ماشین رویاروی مسیحیت نیست. او به فرارویی یا «پدیداری» باور دارد که می گوید: «روح انسان، ویژگی فرارویشی جسم فیزیکی و پیامد برهم کنش نورون های ماست». «راسل بیورک» معتقد است ترس از «ماشین پنداشتن» انسان غیرمنطقی است، چون ارزش انسانی فقط در یگانه بودن ما نیست. اگر یک حیوان، یک کامپیوتر، یا یک موجود فرازمینی بتواند همان کارهایی را انجام دهد که ما می توانیم انجام شان بدهیم، چه باید بگوییم؟ او بر این باور است که ارزش انسانی به رابطه های ما و هدف ما مربوط است و نه به بیولوژی ما. اگر گونه دیگر از انسان، حتی مصنوعی آن پدید بیاید، از «یگانه بودن» ما نمی کاهد. اگر ما تنها انسان هایی نباشیم، به این معنی نیست که ما کمتر «یگانه»ایم. این مانند آن است که پدر و مادری با داشتن فرزند دوم فکر کنند که از ویژه بودن فرزند نخست شان کم شده است. اگر ما را متهم می کنند که در جایگاه خدا نشسته ایم، به این خاطر است که این تصور در ذهن شان نقش بسته است. و سرانجام اینکه اگر توانستیم انسان بسازیم چه پیش می آید؟ آیا حدی برای هوشمندی وجود دارد؟ اگر ماشینی ساختیم که توانمندی هایش فراتر از توانمندی ماست، آیا آنها هم به نوبه خود ممکن است چیزی بیافرینند که از خودشان برترند؟ «جورجس» می گوید که حاصل آفرینش «ابرهوشمندی» ممکن است به «انفجار هوش» بینجامد، چیزی مانند انفجار بیولوژیکی کمبری6 یا حتی مهبانگ. این ایده را «تکینگی فناوری» می نامند. به نظر «جورجس»، «وقتی هوش رو به سوی بی پایانی شکوفا می شود، استفاده انسان از کامپیوتر به عنوان ابزار به همان اندازه معنی خواهد داشت که بهره گیری گاو از انسان به عنوان ابزار معنی دارد». یک چنین موجود باهوش مانند چیزی به نظر ما می رسد که غیرقابل فهم، پرتوان و آگاه بر همه چیز است. اگرچه هوش مصنوعی ما را در درک خود یاری می کند، اما پرسش هایی را که پیش رو قرار می دهد بیش از پاسخ هایی است که فراهم می کند. ما را بر آن وامی دارد که به گونه دیگر بر خود بیندیشیم. در مقیاس زمانی تکوین جغرافیایی، پیشرفت شکوهمند ما در چشم به هم زدنی روی داده است، اما راه درازی هم در پیش رو داریم. کلید پیشرفت آینده ما پرسش هایی هستند که چندان با آنها راحت کنار نمی آییم. با روش اندیشیدن کنونی، فرارویش اجتماعی، فناوری و اخلاق شدنی نیست. پژوهش در هوش مصنوعی شاید اندیشوارگی کنونی ما را با چالش روبه رو کند، اما از این چالش با فهم بهتری از خویش و اینکه معنی واقعی انسان بودن چیست، برخواهیم خاست.

1- Thomas Georges, Digital Soul: Intelligent Machines and Human Values.

2- Marvin Minsky, The Society of Mind, Simon and Schuster, New York, 1986.

3- Futurama

4- Never-Ending Language Learning System

برای دیدن آموخته های تازه این ماشین نگاه کنید به

 http://rtw.ml.cmu.edu/rtw/

5- برای دیدن نامزدها و برنده های سالانه می توانید به این سایت مراجعه کنید.

 https://en.wikipedia.org/wiki/Loebner

6- انفجار یا تابش کمبری حدود 530 میلیون سال پیش پدید آمد و به گوناگونی جانوران انجامید. پیش از آن ارگانیسم ها ساده تک یاخته ای بودند و هرازگاهی به صورت گروهی (کلنی) درمی آمدند. در طول 70-80 میلیون سال آهنگ تحول و دگردیسی با یک مرتبه بزرگی، یعنی حدود ده برابر، افزایش یافت و گوناگونی زیستی که امروز می شناسیم، آغاز شد. گونه های موجود امروزی در 20 میلیون سال بعدی پدید آمدند. برگرفته از ویکی پدیا.