آرشیو پنج‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، شماره ۴۶۵۳
هنر و ادبیات
۱۱
قضا

به گوشه آرایشگاه رفت و مثل باران اردیبهشت ناغافل و شدید گریست

مش قدرت

حسن محمدی

با یک دست موی سرم را در چنگ داشت و با دست دیگر طوری قیچی می زد که دو مشتری تازه وارد با ترس از مغازه بیرون رفتند. یکی به بهانه صحبت کردن با تلفن همراه بزرگش و دیگری به آرامی و بدون جلب توجه، انگار برای بمب گذاری به آنجا آمده بود. اما او بی هیچ توجهی به آنها، با اعصابی خرد قیچی می زد و با ریتم دوبرابرش زیر لب غر. مش قدرت تنها آرایشگر محله ما بود و همین امر باعث بقای کار و کاسبی اش می شد. غیر از این، هیچ دلیل قانع کننده ای برای جلب مشتری نداشت. چهره ای عجیب داشت، ابروهای پرپشت مثل پاچه بز و چشم های ریزی که از فاصله دو متری هم، معلوم نبود بسته اند یا باز. دماغش آنقدر پهن بود که تنها تصویر ثبت شده در ذهنم، وقتی از روی صندلی به بالا نگاه می کردم سقف است و دو سیاه چاله عمیق، طاس بود و درشت هیکل و هرکدام از دست هایش، به اندازه کفه بیل بود، در کل، ظاهرش هر جنبنده ای را پس از رویت، ناگزیر به گفتن استغفرالله وا می داشت، اما بر خلاف هیبتش، بسیار دل نازک بود و مهربان و به همان اندازه زودرنج و این روحیات با ظاهر فریبنده اش چنان ترکیب نامتقارن و متضادی را می ساخت که اگر بخواهم در اعجابش مثالی بزنم، می توانم بگویم مثل این است که ببینید، الاغی بعد از تمیز کردن عینک مطالعه اش، روی صندلی بنشیند و در حالی که سیگار برگ می کشد، منطق الطیر را نقد کند. بی اغراق، ظاهرش هیچ شباهتی با روحیاتش نداشت. وقتی اوقاتش خوش بود، مهر پدر و مادر داشت و وقتی خلقش تنگ بود، هیبت نکیر و منکر.

اما هیچ وقت کسی ندیده بود دعوا درست کند یا فحش بدهد یا هر کار عادی که همه در حین عصبانیت می کنند، در عوض آنقدر غر می زد و سوال می پرسید که جان طرف دعوا به لب می رسید و عذر می خواست و تمام و بعد از پایان هر مشاجره ای، بی اختیار چنان گریه می کرد که دل سنگ خارا هم آب می شد. اهل محل در غیابش او را قدرت فیلم هندی صدا می زدند. آن روز هم خلقش تنگ بود، زیر لب، نامفهوم غر می زد و با قیچی کندش قرچ قرچ کنان موهایم را کوتاه می کرد که ناگهان دست از کار کشید، به گوشه آرایشگاه رفت و مثل باران اردیبهشت ناغافل و شدید گریست. هاج و واج، با پیشبند و سر خیس رفتم از نزدیک ببینم چه شده. بعد از چند دقیقه با هق هقی بچگانه به قاب عکس جوانی اش که هیچ تفاوتی با پیری اش نداشت رو کرد و گفت: آخه این انصافه؟ فرق آدمیزاد با این قیچی چیه؟ قیچی ای که نوکش را نزدیک تخم چشمم باز و بسته می کرد، نشانم داد و گفت: اینو می بینی؟ پونزده ساله دارمش، پونزده سال دیگه هم باهاش موی خلق الله رو کوتاه می کنم. برای چند لحظه مشتری های پانزده سال بعد که خودم هم لابه لای آنها بودم و مش قدرت با همان قیچی کهنه در حال کوتاه کردن موهای شان بود با حالی نزار از نظرم گذشتند. آقای اسدی که با خلق و خوی او آشنا بود، روزنامه اش را روی میز گذاشت و گفت: «آروم باش مش قدرت. بگو چی شده؟ واسه اهل خونه اتفاقی افتاده؟ توی فامیل خدای نکرده کسی...» مشتی حرفش را قطع کرد و گفت: نه آقا، نه چیزی نشده. سپس اشاره کرد بروم روی صندلی بنشینم. اشک هایش را پاک کرد و به کارش ادامه داد. پس از چند دقیقه دوباره از کار دست کشید، قیچی را کنار گذاشت، پیشبندم را باز کرد و در حالی که اشک می ریخت با چشم هایش به من فهماند حوصله ادامه کار را ندارد. من نگاهم را از او به آقای اسدی دوختم او نیز گفت: پسرم برو خونه، یه کلاه روی کله ات بزار، برو مدرسه و خیلی محترمانه بیرونم کردند. سپس با هم مشغول صحبت شدند و آن روز من با سری نیم کچل به مدرسه رفتم. بعدها، از آقای اسدی شنیدم مش قدرت شب قبل از آن اتفاق، در سریالی تلویزیونی دیده بود فرزندان پدر پیری، او را به خانه سالمندان فرستاده بودند، مش قدرت یاد پیری اش افتاده و... دیروز که شنیدم یکی می گفت خدا را شکر این ویروس برای ما جوان ها خطری ندارد، یاد مش قدرت افتادم، دلم برای او تنگ شد، برای روحیه حساسش، برای اشک های دم مشکش و برای دلسوزی های اعصاب خردکنش، او اکنون مرده است، سال پیش در خانه سالمندان تمام کرد و مغازه قدیمی اش با همان قیچی و کاناپه و پیشبند کهنه، میان آرایشگاه های لوکس شهر خاک می خورد.