آرشیو پنج‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، شماره ۴۶۵۳
پنج شنبه روز آخر نیست
۱۵
پای بی قرار

روز هفتاد و یکم

شرمین نادری

کی گفته بود نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است، گمانم بعضی ها می گفتند این جمله را کافکا گفته، بعضی ها هم غر می زدند این جمله را یک نفر دیگر در جایی دیگر و زمانی دیگر گفته، اما گمانم چیزی که مهم است همین معجزه نوشتن است و اینکه کی از آن صف بیرون پریده و خودش را خلاص کرده از روزمرگی. اینها را هم دارم وسط صف خیال می کنم، صف طویل آدم های بی حواس و بی ماسک و بی حوصله که جلوی عابر بانک شانه به شانه هم ایستاده اند و عین خیال شان هم نیست که ممکن است گرفتار چه درد و رنجی شوند. به خانم عقبی می گویم خانم لطفا عقب بایستید و بعد توضیح می دهم من دو هفته تمام تب داشته ام و به خانم جلویی هم می گویم برای همین ماسک و دستکش دارم و بعد پیش خودم می گویم بهتر است از صف بیرون بزنم. آن وقت به خودم قول می دهم که از اینجا بروم به یک گل فروشی و یک گلدان پر از گل بخرم و برگردم خانه و به هیچ یک از کارهایم نرسم.همین هم هست که بی هیچ حرفی آن صف طویل گرمازده را که عین آکاردئون کش می آید و درهم می شود، پشت سر می گذارم و سلانه سلانه در خیابان ولیعصر به سمت ونک می روم و جایی نزدیک پله های یوسف آباد، باغچه کوچکی پیدا می کنم که گلدان های گل بهاری دارد.گل های سرخ و زرد، برگ های باریک و پهن، همیشه سبزها، قاشقی ها، بنفشه ها، گل های زنگوله ای و اطلسی ها همه ریزریز کنار هم نشسته اند و انگار رو به آدم هایی که خسته و گرمازده از آفتاب تند بهار رد می شوند، می گویند زود باشید از صف مردگان بیرون بجهید.به پسرک افغانستانی که ایستاده کنارم می گویم این برگ ریزه ها چند که جواب می دهد سی تومن، می گویم این سرخس ها چند، باز می گوید سی تومن، می گویم اینها که آویزهای زنگوله ای دارد که می گوید سی تومن.می پرسم تنها عددی که حوصله داری بگویی همین است، برمی گردد و با تعجب نگاهم می کند، می گویم یک چیزی بگو که حواس مشتری پرت شود مثلا بگو بیست وهشت تومن یا سی ودو تومن، این جوری حوصله خودت هم کمتر سر می رود.پسر می گوید صاحب باغچه قیمت گذاشته سی تومن، می گویم می دانم و یک دانه سرخس کوچک برمی دارم و می زنم زیر بغلم و می روم دم میز توی اتاق و گلدانم را حساب می کنم.بعد یک خانمی با یک گلدان کوچک دیگر می آید و گلدان را می گذارد روی میز و می رود.پسر می گوید این گلدان هم سی تومن است، آن یکی که خیلی گل دارد و قدش بلند است هم سی تومن است، اما خانم خیال می کند دارد گلدان کم قیمت تری می خرد.می گویم گفتی بهش که همه شان سی تومن است، می گوید نپرسید. این را می گوید و راه می افتد که برود گلدانش را بفروشد و من با سرخسی زیر بغل دوباره وارد صف طویل آدم های خسته می شوم و با قصه ای توی سرم خیابان ولیعصر را به سمت میدان ونک گز می کنم.