آرشیو پنج‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، شماره ۴۶۵۳
صفحه آخر
۱۶
امروز در تاریخ

مرگ شاه اسماعیل

مرتضی میرحسینی

چند سال آخر عمر را افسرده و خشمگین بود و اغلب اوقات به میگساری و مستی پناه می برد. اما در ساعت های هوشیاری، بیشتر از هر چیز به تلافی شکست چالدران می اندیشید. دستور داده بود روی همه پرچم ها واژه القصاص را نقش کنند تا هدف بزرگ همیشه پیش چشم ها باشد و کسی، به ویژه پسرهایش آن را از یاد نبرد. حتی به ارتباط با دولت های مسیحی و تشکیل اتحادی ضد امپراتوری عثمانی فکر کرد و به همین انگیزه نامه هایی هم به شاهان اروپایی نوشت. اما این اتحاد چه آن زمان و چه بعدها در دوره جانشینانش هم عملی نشد. شاه اسماعیل صفوی دوم خرداد 903 در 37سالگی حوالی تبریز از دنیا رفت و در اردبیل، کنار جدش شیخ صفی الدین اردبیلی به خاک سپرده شد. ایران امروز ما که البته در مقاطعی تا چندپاره شدن پیش رفت (و گوشه هایی از آن نیز جدا شد) میراث زمان اوست. در تبریز تاج شاهی به سر گذاشت و سرزمینی را که هر گوشه اش زیر فرمان شاه یا امیری بود متحد و یکپارچه کرد. بی باک و خصم شکن بود و از خونریزی و قساوت ابایی نداشت. اما دلبسته ادبیات و هنر هم بود. به ترکی و فارسی شعر می گفت و حتی نوشته اند زمان حمله عثمانی ها به آذربایجان و اشغال تبریز، بیشتر از همه نگران حال و سلامت کمال الدین بهزاد نقاش بود. سال های کودکی اش در گیلان گذشت و در پناه قدرت سادات کیایی از گزند دشمنانی که برادر بزرگ ترش را کشته بودند در امان ماند. در گیلان بود که با آموزه های «تشیع» و مفهوم «ایران» بیشتر و بهتر آشنا شد و کمی از عقاید عجیب و افراطی پیروان فرقه صفویه که البته خودش رییس و رهبر آن بود فاصله گرفت. از نجم الدین مسعود رشتی که دانشمندی دنیادیده و زرگری چیره دست بود (و بعدها در مقطعی نایب شاه اسماعیل شد) حلقه زیبایی هدیه گرفت. نجم الدین مسعود به اسماعیل گفته بود: این حلقه، نشان پادشاهی تو خواهد بود. سخنی که آن زمان بعید و باورنکردنی تلقی شد و بعدها در فهرست پیشگویی های درست تاریخ ما جای گرفت. تقریبا سراسر سال های آغازین فرمانروایی اسماعیل در جنگ و لشکرکشی گذشت. زورش به پرتغالی های متجاوز که آب ها و جزایر جنوب ایران را اشغال کرده بودند نرسید اما ازبک ها را از خراسان عقب راند و در نواحی شرقی کشور امنیت و ثبات ایجاد کرد. خان ازبک را در جنگ کشت و سر بریده او را دو تکه کرد. کاسه سر را به زرگران داد و آنان دورش را طلا گرفتند و از آن کاسه شراب ساختند. باقی آن سر را هم برای سلطان بایزید عثمانی فرستاد و او را به جنگ و فرجامی مشابه تهدید کرد. سیاست تهاجمی خود را در زمان حکومت سلیم، پسر بایزید هم ادامه داد و درگیری با همسایه غربی را اجتناب ناپذیر کرد. در توهم شکست ناپذیری سیر می کرد و به هزینه های جنگ احتمالی با عثمانی ها اهمیتی نمی داد. شکست که اصلا در محاسباتش جایی نداشت. حتی در روزهای منتهی به رویارویی دو سپاه هم آنقدر به قطعی بودن پیروزی اش باور داشت که بی محابا به مقابله با دشمن رفت. مشاوره برخی فرماندهان آزموده سپاهش را که به زدن چند شبیخون و حمله انحرافی اصرار می کردند با این جمله که «من حرامی قافله نیستم» رد کرد و تدابیر احتیاطی را منافی مردی و مردانگی خواند. می دانیم شکست خورد. تقریبا قلمرو پادشاهی اش دست نخورده باقی ماند، اما خودش دیگر کمر راست نکرد.