آرشیو پنج‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، شماره ۴۶۵۳
صفحه آخر
۱۶
در حوالی ادبیات

مکاشفه ابرک، سگ قربانعلی

اسدالله امرایی

 رمان مکاشفه ابرک، سگ قربانعلی به تازگی در نشر آگه منتشر شده. این رمان درباره دختر نوجوانی است که مردم روستای زادگاهش با بلای بی آبی و خشکسالی دست و پنجه نرم می کنند. برحسب باوری قدیمی او باید به عقد آب دربیاید تا آسمان با زمین آشتی کند. صابر که عاشق حنانه است زمین و زمان را به هم می دوزد تا دخترک را نجات دهد و با خود ببرد. «در چشم های سرخ اسب سفید قاسم، درختان خرما سینه می زدند. آسیه گیس های بافته اش را انداخت پشت کتف و از پنجره سرک کشید. قاسم بدون اینکه قاب پنجره را نگاه کند دلش پایین ریخت. پنجره چوبی بسته و بوی اسپند از روی سنگفرش و دهل و اسب رد شد، پیچید لا به لای نخلستان. قاسم تندتند یال و دم اسب را حنا مالید و روی گردنش دعا نوشت تا تن درددار اسب را از میانه حوضچه لجن رد کنند. پرچم های سیاه که از در و بام خانه ها معلق مانده بود و باد روی شان نوحه می خواند، می گفت که چیزی به محرم نمانده است. صابر، پشت یکی از پرچم های سبز ایستاد و برای ساجد رجز خواند. ابرک سرش را پایین انداخت و رفت تا میانه مه و دود اسپند و بیرق های سرخ گم شود. در چوبی سقاخانه نیمه باز شد و دستی لرزان کاسه ای خون به حنانه تعارف کرد. سرش را گذاشت روی شن هایی که کم کم خنک می شدند و به صدای همهمه مردها گوش داد. چشم هایش سنگین شد و خوابش برد. نور زرد قهوه خانه پاشید روی صورت شعیب و مرد نگاه غمزده اش را به قلیان شیشه ای دوخت و دستش را روی گوش ها گرفت و شروع کرد به فائز خوانی. بغض قهوه خانه ترکید و عینک چشم های تارش را روی هم گذاشت. عنکبوت راهش را کشید و رفت آن بالا، لای درز سقف پنهان شد و خوابید. ماه ابرک را دید که خوابیده و دارد خواب می بیند. مردها دو تا دو تا از در قهوه خانه بیرون زدند و میان سیاهی کویر گم شدند. ابرک نور لرزان فانوس ها را دید که آرام و بی صدا میان قفس نشسته بودند و شب را نگاه می کردند. صدای پچ پچ مردها از دوردست می آمد. بحث هر شب جیرجیرک ها داغ شده بود.» از الهامه کاغذچی پیش تر خاطرات زنی که نصفه مرد و چهارشنبه دیوانه منتشر شده بود. تعدادی از داستان های کوتاه او هم در مجلات و نشریات ادبی منتشر شده است.