آرشیو شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹، شماره ۷۳۵۴
فرهنگی
۱۰

جاسم غضبانپور، عکاس صاحب سبک جنگ از ثبت لحظات ناب آزادی خرمشهر می گوید

شهدای خرمشهر تکه هایی از یک پازل هستند

مریم سادات گوشه

«اگه لحظه رو از دست بدی دیگه همه چیز تمومه، حالا وقتی فرزندت یا برادرت جلوی چشمانت تکه تکه شود اصلا دوربینت بالا می آید که عکس بگیری» آرام و با صدای خسته با خودش واگویه می کرد. عملیات شروع شده بود. اما حال و هوای خاکریز خبر از یک واقعه هولناک می داد. گرد وخاک و بوی باروت و خون شامه اش را آزار می داد. صدای همهمه و فریاد خبر از لو رفتن عملیات می داد. دشمن با تیربار ضدهوایی که روی خاکریز گذاشته بود همه را قتل عام کرد. نزدیک یک ماه با همین بچه ها در چادرها بود تا عملیات شروع شود.عملیاتی که چشم امید خیلی ها برای آزادسازی شهرشان بود. حالا باید از جنازه های دوستانش عکس بگیرد. جاسم غضبانپور را می گویم عکاس جنگ است. عکاس خرمشهری که جنگ را با گوشت و پوستش حس کرد و عکس گرفت. تاریخ جنگ بخصوص بخش خرمشهر مدیون عکس های اوست. دنیا فاجعه خرمشهر را با عکس های او دید. هنوز هم آثارش مستندی است تاریخی، از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران.

فریم اول؛ آزادسازی خرمشهر

«بالاخره عملیات بیت المقدس هم تمام شد. شهر آزاد شده، از یک طرف بسیار شیرین است اما دیگر آنها نیستند. حالا تو با دوربینت باید همه چیز را ثبت کنی. نویسنده هم نیستی که بعد از دیدن تصویرها گوشه ای بنشینی و احساساتت را روی کاغذ بیاوری. همینطوری که الان با هم حرف می زنیم. در عکاسی اگر لحظه را ازدست دهی دیگر تمام شده است. اگر یک لحظه نتوانی خودت را کنترل کنی سوژه را از دست داده ای. یعنی ثبت تاریخ را از دست داده ای تاریخ بچه های رزمنده را.» اینها روایت غضپانپوراست. از روزهای جنگ از خاطرات آزادسازی خرمشهر. او حال و هوای عکس گرفتن در روزهای آزادسازی خرمشهر را دو گونه می داند: «اینکه هم عکاس باشی و هم صاحب خانه. اما نوع دیگر اینکه عکاس باشی. مثلا برای آزادسازی کردستان عراق به آنجا بروی و عکس بگیری. از لحظات اول فتح اربیل یا روزهای اول گرفتن افغانستان توسط طالبان که من به عنوان عکاس به آنجا رفتم و عکس گرفتم. همه از دوستان من بودند در کردستان عراق یا افغانستان اما باز هم حس و حال عکس گرفتن فرق می کند. حس من به عنوان یک ایرانی یا صاحب خانه ای که در وهله اول ایرانی است ودوم موطنش خرمشهر است فرق می کند. جایی که به دنیا آمدم در آن رشد کردم و دشمن آمده و اشغال کرده و حالا آن را پس گرفتیم.» اواز خاطراتش در طی آزادسازی خرمشهر می گوید: «در طول این مدت من خرمشهری حتی اگر هم عکاس نباشم، بسیاری از عزیزانی که با آنها بزرگ شدم و روزهای زیادی را سپری کردم را از دست دادم. نزدیک به 50 نفر می شوند، عزیزانی که فقط در آزادسازی شهید شدند. من با این پیشینه ذهنی قرار است که عکاسی کنم و نقطه نظراتم را به عنوان یک هنرمند و عکاس و کسی که باید هم تصاویری بگیرد که در تاریخ ماندگار باشد و هم عمق فاجعه را نشان دهد و هم درد مرا به عنوان عکاسی که بهترین عزیزانش را از دست داده است، نشان دهم.»

فریم دوم؛ خونین شهر تلی از خاک (با وضو وارد شوید)

 شهر هیچ، خاطراتش هم با خاک یکسان شده است. وقتی بچه ها وارد شهر شدند نمی توانستند محله شان را پیدا کنند. خاطرات در ذهن و دلش زنده می شود و با بغضی که می خواهد بشکند، می گوید: «بچه ها حتی خانه هایشان را هم پیدا نمی کردند، چون اصلا وجود نداشت. هیچ کجا نبود. نه نانوایی، نه کتابخانه و نه مسجدی و هر جایی که با آن خاطراتی داشتم. همه چیز از بین رفته و شهر من تبدیل شده بود به یک بیابان. حالا من به عنوان یک عکاس که می خواهم بی طرفانه عکاسی کنم کارم بسیار دشوارتر و پیچیده تر ازعکاسی در کشورهای تازه استقلال یافته و لحظاتشان است که من از آنها عکاسی کردم. لحظات اولیه برایم بسیار سخت ودردناک بود هنوز هم هر وقت درباره اش حرف می زنم تمام سلول های بدنم درد می گیرد. یک مثلث دوربین عکاسی، خاطراتم و دوستانم بسیار کار را پیچیده می کند.»خیلی ها از او می پرسند اگر به عقب برگردد چه کار می کند؟ «نمی دانم چه بگویم. عکاس هستی. بچه یا برادرت که از گوشت و پوست خودت هست و درصحنه جنگ تکه تکه شده، باید از او عکاسی کنی یا نجاتش دهی؟ اصلا دوربینت می تواند بالا بیاید عکاسی کند یا نه؟ اتفاقی که برای من و خرمشهر افتاد همین روایت است.»

 فریم سوم پاکسازی با عروسی خون

بعد از عملیات بیت المقدس شهر کلی مین گذاری شده بود بچه ها مرتب مجبور بودند شهر را از مین و مواد عمل نکرده پاکسازی کنند: «نزدیک غروب بود. از آن غروب هایی که سرخی آسمان حال و هوای خاصی بردلت می نشاند. درمحوطه پرشین هتل بودیم. سه تا از دوستان با هم شوخی می کردند. بیست ساله اند. یکی تازه داماد است و دیگری دو شب دیگر قرار است داماد شود و آن یکی هم قرار است برادر زن شود. هر سه تخریب چی هستند. مرخصی آمده اند تا دوستشان را برای عروسی ببرند. حالا مجبورند مواد عمل نکرده پشت ماشین را جایی ببرند و آنها را منهدم کنند و برگردند و ماشین را تحویل دهند و به عروسی شان برسند. غروب هنوز جای سرخی اش را به تیرگی شب نداده بود که ماشین راه افتاد. در راه چاله ای بود که از آثار به جا مانده از توپ های انفجاری دشمن بود. چرخ ماشین دراین چاله می افتد و یکی از گلوله های توپی که در وانت نیسان است، عمل می کند و هر سه با هم به شهادت می رسند.» حالا هردویمان اشک می ریزیم. از این صحنه های دردناک بسیار است. داستان ادامه دارد. یک ساعت بعد وسط نماز مغرب و عشا جاسم غضبانپور بیرون می آید و به او می گویند:«برو ازاین سه شهید عکاسی کن.» چه اتفاقی می افتد؟ من رفتم عکاسی کردم. دوست دیگرم که او هم عکاس بود ودر تبلیغات بود تا مدت های مدیدی با من حرف نزد تا چندین سال. می گفت تو سنگدلی. به جهت روانی او بهم ریخته بود و می گفت چطور توانستی؟ عکس هایی که از آن جنازه ها باقی مانده از فاجعه ای است که برای خیلی ها قابل تصورهم نبود.» هنوز با خودش واگویه می کرد. بعد از گذشت بیش از 37 سال هنوز در شوک آن اتفاق است: «چه اتفاقی افتاد؟ کارم درست بود یا اشتباه هنوز نمی دانم.»

 فریم چهارم ؛عکس هایی برای بازگو کردن قصه شهدا

پس از آزادسازی خرمشهر غضبانپور عکاسی را ادامه داد و آن را تبدیل به مجموعه عکس های فراموش نشدنی کرد. عکس هایی که به قول خودش هنوز خیلی هایش هم چاپ نشده اند. خیلی ها می گویند چگونه ذهنش به این سمت رفت که شهر را به صورت پانوراما ثبت کند؟ و چگونه ذهنش به دیوار نوشته های دشمن رفت. او که تمام قد کنار همرزمانش بود و عکس گرفت پاسخ می دهد:«تمام هم و غمم ثبت مظلومیت مردم بود که شهید، جنگزده یا جانبازشدند تا به بهترین وجه ممکن عمق فاجعه را نشان دهم. تا مدت های مدیدی به خاطر جنگ از نظر روانی با خودم مشکل داشتم که چرا من شهید نشدم. آیا من به اندازه آنها پاک نبودم؟ و کلی آیاهای دیگر اما بالاخره توانستم با خودم کنار بیایم که مانده ام تا قصه آنها را بازگو کنم. آن هم بدرستی. نه کم نه زیاد. یعنی اگر کسی آمد بتوانم با عکاسی کاملا مستند روایت را توضیح دهم. تا بعدها برای تک تک حرف هایم دلیل، مدرک و سند داشته باشم. برای اینکه خدای نکرده نه اجر شهادت آنها با یک عکس یا حرف نادرست من پایمال شود و نه من دچار عذاب وجدان شوم این قصه من عکاس است. من با ابراهیم قاطعی بزرگ شدم. از سوم ابتدایی تا پنج سال دیگر تحصیلم را با او پشت یک میز ونیمکت می نشستم. با او بزرگ شدم. شهید تقی عزیزیان و سلمان بهار همینطور. اینها تکه هایی از یک پازلند پازلی به نام جاسم غضبانپور.» سخت ترین لحظات عکاسی اش از گلزار شهداست. مدت طولانی درآنجا بوده است. مهم ترین واقعه آنجا را شهدای گمنام ابتدای جنگ می داند: «همه به صورت ناشناس و گمنام دفن می شدند. اصلا کسی نمی رسید که ببیند او کیست؟ شهدای گلزار یعنی تلفیق تاریخ خرمشهری که بود و خرمشهری که نیست. سه فریم عکس گرفتم از دشتی پر از شهید.»

فریم آخر؛  خرمشهر را آباد کنید

درد دل جاسم فقط به روزهای جنگ ختم نمی شود او می گوید: «بیش از 38 سال است که از آزادسازی خرمشهر می گذرد خرمشهر که آزاد شد مردم در تهران و کل کشور جشن گرفتند اما هنوز خرمشهر خرابه شهری است که مردمش آب شرب ندارند. هنوز مردم بیکارند. خرمشهر مرکز مواد مخدر است. هنوز با اولین باران و جزر ومد فاضلاب سنگین در شهر بالا می زند و در خیابان ها می ماند و خشک می شود و به خورد مردم می رود. مردم از بازار صفا خرید می کنند در حالی که فاضلاب شهر وسط بازار زده بالا. این حق این شهر نیست. این دردناک تر از شهادت است. شهدا نمی خواستند این روزها را ببینند. مثل شهید بهروز مرادی. من وقتی به خرمشهر می روم سیستم اعصابم بهم می ریزد. چون وقتی می بینم کسی که 8 سال سابقه جبهه داشته و در جنگ بوده حالادربازارصفا با یک فرغون بار زنان و مردانی را جابه جا می کند.بابت یک هزار تومانی. شهدا نرفتند که خرمشهر این روزها را به خود ببیند.

  از همه جا شهید داشتیم .برای من 3 خرداد یعنی کل خرمشهر، یعنی 20 سال زندگی با آن آدم ها. خرمشهر یعنی کوچه پس کوچه های شهر، یعنی سینما حافظ، یعنی سینما اتحاد، سمبوسه فروشی و بستنی فروشی سید مهدی کنار شط، سه خرداد یعنی با قلاب کنار شط نشستن وماهی گرفتن و برای من 3 خرداد با بهروز مرادی بودن است. در کوچه ها نفس کشیدن است. برای من شرجی و بوی تیر و خمپاره و اینهاست و در انتهایش دوربین عکاسی و عکس و من به عنوان عکاس. اگر کسی ایرانی باشد به مخیله اش خطور نمی کند که مملکت را به اجنبی بدهد. اگر هر چقدر هم با اهالی خانواده ات مشکل داشته باشی اما خانه پدری ات را با تمام خاطراتش به هیچ عنوان حاضر نیستی تقدیم دشمن کنی. کما اینکه در خرمشهر مسلمان و غیر مسلمان، زن و مرد، کوچک وبزرگ همه و همه از روحانی گرفته تا تاجر گمرک کسی که روزی قبل از انقلاب مغازه مشروب فروشی داشته تا آش فروش شهر همه و همه کنار هم برای یک چیز مشترک؛ برای خانه، وطنشان وناموسشان ایستادند وجنگیدند و شهید شدند. نزدیک به 70درصد بچه هایی که شهید شدند اصالتا بومی خرمشهر وعربند اما هیچ وقت هیچ کس نگفت تو فارسی یا ترکی یا عربی. از همه جا شهید داشتیم.»