آرشیو شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹، شماره ۳۷۲۷
اندیشه
۸

بازخوانی آثار مارکس و انگلس در باره دولت و دموکراسی

به سوی دموکراسی رادیکال

نسبت بین سوسیالیسم و دموکراسی پس از تجربه انقلاب اکتبر و سرکوب تمام عیار دموکراسی در زمان استالین، مورد تردید بسیاری از متفکران و مردم قرار گرفت. از نظر برخی از متفکران راست گرا دلیل اصلی بی توجهی مارکسیسم به آزادی به خود آثار مارکس و انگلس و اصطلاح «دیکتاتوری پرولتاریا» بر می گردد که این دو چند بار در آثار خود مطرح کرده بودند. اصطلاح «دیکتاتوری پرولتاریا» بعد از مرگ مارکس و انگلس همواره از مناقشه بر انگیزترین مفاهیم بین مارکسیست ها و غیرمارکسیست ها بوده است. گروهی مانند برنشتاین و کائوتسکی منظور مارکس و انگلس از این اصطلاح را همان استبداد می دانند که باید آن را کنار گذاشت. گروهی هم مانند پوپر و آرنت مارکس را در این زمینه متاثر از ژاکوبن ها و بلانکی می دانند که با الهام از نظریه حاکمیت مردمی روسو خواهان دیکتاتوری اقلیتی بودند که مصالح تاریخی همگان را تشخیص می دهد و به نام آن حکومت می کند. حال آنکه با مطالعه دقیق آثار مارکس و انگلس مشخص می شود که از نظر آنها دیکتاتوری پرولتاریا هیچ کدام از این معانی را ندارد بلکه برعکس به معنای دموکراسی کاملی است که علاوه بر سطح سیاسی عرصه اقتصادی را نیز در نظر می گیرد. از نظر آنها سوسیالیسم و دموکراسی پیوندی ناگسستنی با یکدیگر دارند که خصلت انقلاب دوگانه را توضیح می دهد و یکی بدون دیگری امکان تحقق عملی ندارد. اما به هر حال به نظر می آید دلیل مهم تری که برخی سوسیالیسم را در کنار فاشیسم در رده «توتالیتاریسم» قرار می دهند دلایل سیاسی ناشی از جنگ سرد باشد و نه دلایل نظری. بعد از «گزارش محرمانه خروشچف» به حزب کمونیست شوروی اسطوره ای که بسیاری از مارکسیست های جهان نسبت به «دولت سوسیالیستی» در ذهن داشتند فروریخت و بازبینی در مفاهیمی مانند دولت و آزادی و نزدیک ترین بخش نظریات مارکس درباره این مفاهیم یعنی «دیکتاتوری پرولتاریا»، در بین مارکسیست های مستقل رایج شد و سعی به توضیح و تدقیق این مفاهیم در متن مبارزات نظری و عملی مارکس کردند. کتاب «دیدگاه مارکس پیرامون دولت و دموکراسی در دوران گذار» مجموعه ای از مقالات نظریه پردازانی است که با مطالعه وسیع آثار مارکس و انگلس کلیه نمونه های استفاده از این اصطلاح و زمینه تاریخی آنها را کاویده و سعی در روشن کردن معنی این اصطلاح کرده اند. ماکسیمیلیان روبل، هال دریپر، مونتی جانسون و محمت تاباک نویسندگان مقالات هستند. مقالات کتاب منتخب حسن آزاد پژوهشگر آثار مارکس است و او در پیش گفتاری کوتاه دلایل انتخاب مقالات و تاریخچه اصطلاح «دیکتاتوری پرولتاریا» را توضیح می دهد. ترجمه مقالات به صورت گروهی انجام شده است و برخی از آنها قبلا اینجا و آنجا منتشر شده اند اما جای خالی ویراستاری نهایی ترجمه به منظور رفع برخی ابهامات و یکدست سازی معادل ها به چشم می آید.

آزاد مفهوم «دیکتاتوری پرولتاریا» را در شمار اصطلاحاتی می داند که «مستلزم بازبینی مجدد و مراجعه خلاقانه به مارکس است تا بتوان چارچوب مفهومی جدیدی برخلاف تفسیرهای کژدیسانه از آن ارائه کرد.» او دلایل برداشت های نادرست از اصطلاح «دیکتاتوری پرولتاریا» را اول عدم آشنایی کافی با افکار مارکس پیرامون دموکراسی و دولت برای جامعه پساسرمایه داری می داند و دوم و به میزان کمتری تغییر در مفهوم واژه دیکتاتوری از نیمه دوم قرن نوزدهم به بعد. دیکتاتوری در زمان مارکس با واژه های استبداد، یا اتوکراسی مترادف نبوده و در قطب مقابل دموکراسی قرار نداشته و به همین دلیل نمی توان استفاده از این اصطلاح را از سوی مارکس و انگلس با استبداد یکی گرفت. از نظر آزاد این اصطلاح بیشتر به محتوای طبقاتی دولت نظر دارد نه شکل حکومت: «مارکس و انگلس اصطلاح «دیکتاتوری پرولتاریا» را به عنوان محتوای یک شبه دولت در حال گذار به کار می بردند که تحت سلطه پرولتاریا درصدد دگرگونی ساختار اقتصادی و سیاسی در راستای امحای طبقات و دولت حرکت می کند، نه شکل حکومت. مثلا دولت بورژوایی در اشکال بناپارتیستی، فاشیستی و حکومت های نظامی ظاهر شده است و ماهیت دولت بورژوایی را نمی توان به این یا آن شکل خاص حکومت فرو کاهید». (ص 9)

بابک احمدی در کتاب «مارکس و سیاست مدرن» این انتقاد را به مارکس وارد می کند که از لفظ دیکتاتوری پرولتاریا سود جست زیرا دقیقا شکل حکومت، یعنی استبداد یک طبقه را مدنظر داشت. اما آزاد این گفته احمدی را انتقادی غیرمستند و نادرست از مارکس می داند. او شکل ویژه دیکتاتوری پرولتاریا را از قول انگلس «جمهوری دموکراتیک» می خواند. اگر جمهوری دموکراتیک را به عنوان شکل حکومت در دولت آینده در نظر بگیریم، دموکراسی معنایی وسیع تر و عمیق تر از دموکراسی بورژوایی پیدا می کند چراکه در دیکتاتوری پرولتاریا دموکراسی علاوه بر سطح سیاسی عرصه اقتصادی را نیز در بر دارد. آزاد در پایان اضافه می کند که «مارکس و انگلس قاطعانه با تئوری جایگزینی حزب با طبقه مرزبندی داشتند و آن را مردود اعلام می کردند. آنها بارها تاکید کردند رهایی پرولتاریا به دست خود کارگران میسر است و در مرزبندی با بلانکی بارها از اقتدار طبقه در برابر حزب دفاع کرده اند. مجموعه مقالاتی که می خوانید یک روایت عمیقا دموکراتیک از مقوله دیکتاتوری پرولتاریا به دست می دهند و در مرزبندی با روایت استالینیستی و سنتی رایج، کاری نو و بدیع به شمار می روند. چپ انقلابی برای تبدیل شدن به یک جنبش اجتماعی بالنده به بازبینی و بازسازی مفاهیم و مقولات مارکسیستی نیاز دارد، کاری که متاسفانه اهمیت آن نادیده گرفته می شود». (ص 10)

تاریخچه ضرب اصطلاح «دیکتاتوری پرولتاریا»

ماکسیمیلیان روبل (1905-1996)، تاریخ نگار مارکسیست اوکراینی در اولین مقاله کتاب به بررسی اهمیت و تحول مفهوم دموکراسی در فلسفه مارکس می پردازد. در نظر مارکس دو مفهوم متمایز دموکراسی و کمونیسم، مراحل دوگانه یک حرکت یعنی انقلاب سیاسی و انقلاب اجتماعی را تبیین می کنند. انقلاب سیاسی «تسخیر دموکراسی» به دست طبقه کارگر است که منجر به «دیکتاتوری پرولتاریا» می شود و انقلاب اجتماعی امحای طبقات اجتماعی و قدرت سیاسی است که به منزله پیدایش جامعه نوین بشری است. مارکس در هر دوره ای از زندگی خود به طور خستگی ناپذیری برای آزادی های دموکراتیک مبارزه کرده است: در آغاز سال های 50 در کنار چارتیست ها، در تمام دوران امپراتوری ناپلئون سوم از طریق مقاله ضدبناپارتی، با مبارزه علیه تزاریسم و آلت دست آن دولت پروس، در جریان جنگ انفصال آمریکا با جانب داری از شمال علیه جنوب و کار آزاد علیه بردگی. مارکس از مبارزه طبقه کارگر و بورژوازی علیه رژیم های تمامیت خواه حمایت می کرد. از نظر او دموکراسی و رهایی ملی به عنوان پیش شرط های استقرار جامعه بدون طبقه اهدافی بودند که می بایست به فوریت متحقق می شدند. هدف نخستین یعنی دموکراسی بورژوایی تنها نقطه آغاز جنبش مستقل کارگری به شمار می آمد.

روبل نظریه مارکس را درباره دموکراسی تحت تاثیر فیلسوف هلندی باروخ اسپینوزا و رساله الهیاتی-سیاسی او می داند: «نه در مکتب هگل، بلکه در مکتب اسپینوزا بود که مارکس آشتی دادن ضرورت و آزادی را آموخت. از هنگامی که به فریفتاری هگلی و به ویژه به ماوراءالطبیعه دولت-هدف نهایی خرد نزد هگل- می تاخت هم هنگام آماده بود که مبادی واقعی اقتدار سیاسی، یعنی مالکیت و بوروکراسی را در مظان اتهام قرار دهد». (ص 13) اندیشه اسپینوزا، مارکس را در عزم خود مبنی بر فراخواندن آلمان به مبارزه برای دموکراسی راسخ تر کرد. نزد اسپینوزا جمهوریت مبتنی بر دموکراسی و عناصر اخلاقی، دربرگیرنده درکی از بشر و خوشبختی در طبیعت و جامعه است که در پرتو آن فرد می تواند به شعور، شناخت و عشق به آزادی نائل شود. سوسیالیسم و کمونیسم مارکسی ریشه در نظریه یک دموکراسی جامع دارد. مارکس با این نظریه نزد اسپینوزا آشنا شد و از آن برای نقد فلسفه هگل و مفاهیمی از آن همچون بوروکراسی، قدرت شهریاران و سلطنت مشروطه الهام گرفت. برای مارکس دموکراسی معنای حکومت مردم را دارد. این دموکراسی به عنوان وسیله و نقطه شروع حرکت، تنها در جامعه بدون طبقه یعنی جامعه ای که از هرگونه قدرت دولتی و هرگونه میانجی سیاسی آزاد شده باشد، معنای حقیقی خود را خواهد یافت.

در مقاله دوم و سوم کتاب هال دریپر

(1914-1990)، نویسنده و فعال کارگری آمریکا و از اعضای موسس حزب کارگران سوسیالیست ایالات متحده، شکل گیری و تحول مفهوم «دیکتاتوری پرولتاریا» را در آثار مارکس بررسی می کند. رئوس این مقاله فشرده برگرفته از کتاب 4 جلدی «نظریه انقلاب کارل مارکس» است که در فاصله سال های 1977 تا 1990 منتشر شد و ترجمه فارسی جلد اول آن در فارسی نیز در دسترس است. (نظریه انقلاب مارکس: دولت و بوروکراسی، ترجمه حسن شمس آوری، نشر مرکز). دریپر ابتدا تاریخچه کوتاهی از واژه «دیکتاتوری» در اندیشه سیاسی ارائه می دهد. در آغاز و در همه زبان ها ریشه واژه «دیکتاتوری» به نهاد مهمی در جمهوری رم باستان باز می گشت که بیش از سه قرن تداوم داشت و تاثیری ماندگار بر اندیشه سیاسی بر جای نهاد. این نهاد برای اعمال قدرت در شرایط اضطراری از سوی شهروندی مورد اعتماد برای مقاصد موقت و محدود و حداکثر تا شش ماه، در نظر گرفته می شد. هدف آن حفظ وضع موجود جمهوری بود. معادل امروزی «دیکتاتوری» نهاد حکومت نظامی یا حالت فوق العاده است. تاریخ «دیکتاتوری» در تاریخ چپ با اولین جنبش سوسیالیستی-کمونیستی و تاسیس سازمان «توطئه برای برابری» به دست بابوف در 1796در پی ناکامی های پس از شکست انقلاب فرانسه به وجود آمد. در 1828 معاون بابوف، بوناروتی کتاب پرآوازه ای در مورد فعالیت و سیاست این جنبش نوشت که برای دو دهه پایه آموزش سیاست ژاکوبنی-کمونیستی بلانکیست های چپ شد و سریعا به دست چارتیست های چپ در انگلستان به چاپ رسید.

اصطلاح «دیکتاتوری پرولتاریا» اولین بار در یک سلسله از مقالات مارکس در نشریه ای در لندن به سردبیری او ضرب خورد. این مقالات بعدا به نام کتاب «مبارزه طبقاتی در فرانسه 1848-1850» شهرت یافت. این اثر تلاشی بود که مارکس برای جمع بندی و تحلیل سیاسی انقلاب های اروپایی در فاصله 1848 تا 1849 به کار بست. مارکس به عنوان ویراستار نشریه اصلی چپ انقلابی نقش فعالی در انقلاب آلمان ایفا کرد و در همان حال از نزدیک تحولات پرشتاب فرانسه و به ویژه وین را دنبال می کرد. در ژوئن 1848 طبقه کارگر پاریس یکی از بزرگ ترین شورش های تاریخ مدرن را به راه انداخت. پاسخ حکومت موقت وحشت زده واگذاری همه قدرت نظامی «دیکتاتوری» به ژنرال کاونیاک بود که حتی هنگامی هم که سرنوشت جنگ روشن شده بود از آن برای یک خونریزی و تنبیه در قیاس توده ای بهره برداری کرد. هرچند دیکتاتوری کاونیاک یک دیکتاتوری مدرن نبود ولی پیش درآمد تاریخ مدرن این واژه به شمار می رود.

دریپر انتساب واژه «دیکتاتوری پرولتاریا» به بلانکی را افسانه ای می داند که «مارکس شناسانی که می خواهند اثبات کنند مارکس یک کودتاگر بلانکیست بوده، مکررا از کتابی به کتاب دیگر کپی کرده اند». 

(ص 33) او سه دوره را که مفهوم «دیکتاتوری پرولتاریا» در آثار مارکس مطرح شد توضیح می دهد. دوره اول دوره پساانقلابی از 1850 تا 1852، دوره دوم بعد از کمون پاریس از 1871 تا 1875 و دوره سوم از 1890 تا 1892 که در آثار انگلس مطرح شده است. در اوایل سال 1848 مارکس به این نتیجه رسید که پرولتاریا برای دست یابی به دگرگونی کمونیستی جامعه، باید ابتدا قدرت سیاسی را تسخیر کند. این اندیشه برای او نقش اساسی ایفا می کرد و واژه های بسیاری که این معنا را بیان می کردند در نوشته های او ظاهر شدند: نه فقط «تسخیر قدرت سیاسی» بلکه «حاکمیت پرولتاریا» که نتیجه آن یک «دولت کارگری» خواهد بود. دوره دوم کمون پاریس بود و دوره سوم در سال 1875 با انتشار «نقد برنامه گوتا» بعد از مرگ مارکس آغاز شد که انگلس مشغول نوشتن برنامه جدید کنگره ارفورت بود. انگلس تاکید می کند: «از نظر من آنچه باید انجام شود و می تواند عملی شود درخواستی است برای تمرکز همه قدرت سیاسی در دست نمایندگان مردم».

کمون پاریس و تجربه الغای دولت

انگلس‏ در 1891 در مقدمه کتاب «جنگ داخلی فرانسه» مارکس‏ نوشت: «دیکتاتوری پرولتاریا... آیا می خواهید بدانید که این دیکتاتوری چگونه است؟ به کمون پاریس‏ نگاه کنید. این دیکتاتوری پرولتاریا بود.» کمون پاریس نقش مهمی در شکوفایی اندیشه سیاسی مارکس ایفا می کند و آن را به معنای درهم شکستن ماشین دولتی بورژوایی می دانست که از طریق دستگاه های قهر پلیسی و بوروکراسی مبتنی بر امتیازات نهادینه شده بر پرولتاریا حکم می راند. مارکس با وجود اینکه بخش محوری اندیشه خود را از تجربه انقلاب های 1848 موسوم به بهار اروپایی اخذ کرده بود، اما از آنجا که به مثابه یک اصل، روش سوسیالیست های آرمان شهرگرا را در «بازی با تصاویر تخیلی ساختار جامعه آینده» مردود می دانست، کمون تنها فرصتی در زندگی اش بود که به اتکای آن می توانست به بحث پیرامون مشخصات تفصیلی دوران گذاری بپردازد که از نظر او فاصله میان سرمایه داری و جامعه بی طبقه کمونیستی را دربر می گیرد. در سال 1871 مارکس از کمون پاریس با عناوینی همچون «نماینده حقیقی همه عناصر سالم جامعه فرانسه و بنابراین «حکومت ملی»، «حکومت کارگری»، «قهرمان شجاع رهایی کار» «ضدبناپارتیسم و امپریالیسم»، خودفرمانی تولیدکنندگان» و حکومت انتخاب شده از سوی آرای عمومی، مسئول و قابل عزل در هر لحظه، تجلیل می کند. «شکل سیاسی که در نهایت برای تحقق رهایی اقتصادی کار کشف شده است».

دریپر کمون را موردی استثنائی می داند که در شرایط سیاسی امروز نیز به کار می آید: «از آنجا که کمون پاریس آشکارا هیچ نشانی از «دیکتاتوری» به معنای مدرن آن ندارد، همواره برای کسانی که «دیکتاتوری پرولتاریا»ی مارکس را نه صرفا دولت کارگری، بلکه به معنای اخص «دیکتاتوری» می فهمند، مایه دردسر بوده است. این حقیقت که مارکس (و نه فقط انگلس) بدون دغدغه خاطر کمون را «دیکتاتوری پرولتاریا» می نامد بهتر از صدها کتاب تزهای بنیادی ما را به اثبات می رساند». (ص 55) مارکس با ارجاع به تجربه کوتاه مدت اما پربار کمون پاریس، آن را به مثابه «آغاز انقلاب اجتماعی در قرن نوزدهم» و به معنای کسب قدرت سیاسی به دست طبقه کارگر و عالی ترین نوع دموکراسی مردمی می دانست که هدف آن امحای کلی دولت و طبقات است. مقاله «نابودی دولت نزد مارکس و انگلس» واکاوی شیوه تفکر مارکس و انگلس در رابطه با «احتضار» دولت در جامعه سوسیالیستی (کمونیستی) را بررسی می کند  و مجادلات مارکس و انگلس را با باکونین و دیگر آنارشیست ها توضیح می دهد.

مقاله مونتی جانستون (2007-1928) متفکر مارکسیست انگلیسی و عضو  حزب کمونیست انگلیس که بعد از حمله ارتش شوروی به لهستان در 1956 به منتقد این حزب تبدیل شد، در مقاله «مارکس، بلانکی و حاکمیت اکثریت» در این باره توضیح می دهد که آیا برای ایجاد تحولات سوسیالیستی در جامعه، پشتیبانی اکثریت مردم ضروری است یا یک سازمان یا حزب انقلابی بدون چنین حمایتی باید آماده کسب قدرت باشد و به رغم خواست اکثریت مردم آن را حفظ کند؟ این پرسش که در مجادلات سوسیالیستی مربوط به دموکراسی سوسیالیستی در نظر و عمل جنبه محوری داشته است، از صدوپنجاه سال پیش انقلابیون را پیوسته شاخه شاخه کرده است. از نظر مارکس و انگلس تعیین ماهیت دموکراتیک انقلاب سوسیالیستی به این امر بستگی نداشت که شرایط تحقق مسالمت آمیز یا قهرآمیز قانونی یا غیرقانونی آن مهیا باشد یا نه، بلکه هژمونی و برخورداری از حمایت اکثریت مردم لازمه انجام آن بود. مارکس در مصاحبه ای با روزنامه شیکاگو تریبون در دسامبر 1878 اعلام کرد اگر چه «در روسیه، آلمان، اتریش و احتمالا ایتالیا انقلاب هایی خونین به وقوع می پیوندد... اما این انقلاب ها تنها توسط اکثریت امکان پذیر است. هیچ حزبی نمی تواند انقلاب کند. انقلاب کار یک ملت است.» (ص 145) مارکس و انگلس کسب حمایت اکثریت را نه تنها شرط لازم برای یک انقلاب، بلکه دلیل ماهیت دموکراتیک پروژه سوسیالیستی می دانستند.

مارکس و انگلس همچون بلانکی این نظر را قبول داشتند که ضروری است سازمان مستقلی به وجود آید که در مبارزه علیه بورژوازی رهبری قاطع و کارا داشته باشد. برای نیل به این هدف، آنها کوشیدند ساختار احزاب کارگری را که در دوره ها و در کشورهای مختلف بسیار متفاوت بودند بهبود بخشند. آنها برخلاف بلانکی تلاش کردند این احزاب ساختاری کاملا دموکراتیک داشته باشند. مارکس و انگلس کوشیدند این احزاب را با «جنبش واقعی» طبقه کارگر پیوند دهند، بدون اینکه بخواهند جنبش کارگری را طبق «اصول سکتاریستی خود» قالب ریزی کنند. مارکس و انگلس کسب حمایت اکثریت را نه تنها شرط لازم برای یک انقلاب، بلکه دلیل ماهیت دموکراتیک پروژه سوسیالیستی می دانستند.در دو مقاله پایانی کتاب محمت تاباک پژوهشگر و استاد دانشگاه نیویورک، به توضیح نظریه مارکسی درباره دموکراسی می پردازد. از نظر تاباک دموکراسی مارکسی را به شکل درست تری می توان دموکراسی اقتصادی نامید، چون امکان کنترل دموکراتیک دولت، مدیریت مازاد و توزیع منابع را فراهم می کند. این کنترل دموکراتیک آنچنان که در دیکتاتوری پرولتاریا به اجرا در می آید در چارچوب ساختارهای حکومت کمونی عمل می کند و به تدریج از خودمدیریتی به حوزه های تولیدی گسترش می یابد. از نظر تاباک در حالی که امروز جهانی شدن، حقوق، مناع و موجودیت کارگران در سراسر جهان را تهدید می کند، رژیم های اقتدارگرا و بورژوادموکراتیک ثابت کرده اند که قادر نیستند به نیازهای کارگران پاسخ دهند. دیکتاتوری پرولتاریا با درک درست از آن، به عنوان یک بدیل سیاسی استوار در برابر آنچه که اکنون وجود دارد، ضرورت خود را نشان می دهد. به باور مارکس دیکتاتوری پرولتاریا صرفا می تواند «برابرنهاد» ماشین دولتی اقتدارگرا و متمرکز باشد که نمونه بارز آن دولت های به اصطلاح «کمونیستی» اند. دیکتاتوری پرولتاریا به شکل خودحکومتی «مردمی که برای خود و به وسیله خود عمل می کنند» تبلور می یابد نه خودحکومتی از طریق ابزارهای یک گروهه سالار». (ص 239)

تاباک توضیح می دهد که ترکیب نهادهای دموکراتیک با هدف اعلام شده دست یابی به کمونیسم، مدل مارکسی را از سایر مدل های دموکراسی متمایز می کند و از نظر او ضمانت اجرائی و موفقیت این ترکیب به چند شرط ضروری نیاز دارد: نخست، پرولتاریا باید قدرتمندترین نیروی جامعه باشد، یا جامعه دارای آگاهی و آرزوهای سوسیالیستی ریشه دار باشد. دوم، این نیرو باید از طریق نهادهای دموکراتیک به قدرت سیاسی عمومی بدل شود. سوم، باید به کمک وسایل دموکراتیک و قهری برای دست یابی به اهداف عمومی دیکتاتوری تلاش کرد. تایید مارکسی برای این مدل از دموکراسی را می توان در جمله غالبا نقل شده از مارکس پیدا کرد: «شکل سیاسی درنهایت کشف شده» برای رهایی طبقه کارگر و آنگاه تمامی جامعه. در این جمله مشروعیت دموکراسی را به عنوان وسیله دست یابی به اهداف سوسیالیستی می توان مشاهده کرد. این مدل، برتری های دموکراسی های مستقیم و نمایندگی را با هم ترکیب می کند، بدون آنکه در برابر کاستی های آنها آسیب پذیر باشد.