آرشیو شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹، شماره ۴۸۹۵
دنیا
۴
نگاه دیگران

ریشه های نظم سیاسی: از دوران پیشاانسانی تا انقلاب فرانسه

(193)
فرانسیس فوکویاما مترجم: محمدحسین باقی

«سرف»های اروپای غربی در دوره های متفاوت و درجات مختلفی نسبت به سرف های قرن دوازدهم به بعد آزادی های خود را به دست آوردند. سرف ها معمولا ابتدا به جایگاه رانتیر در مورد املاک اربابانشان تغییر وضعیت دادند؛ اربابانی که حقوق انتفاع شان ممکن بود به دوره عمرشان محدود شود یا گاهی به فرزندانشان انتقال یابد. برخی از حق و حقوق مربوط به زمین قابل انتقال بودند: یعنی در صورتی که فرزندانشان با آنها زندگی می کردند، این حقوق به فرزندان انتقال می یافت؛ در غیر این صورت این حقوق به زمین دار می رسید.

در قرن هجدهم، لغو «قابلیت انتقال» به یکی از دلایل و انگیزه های بزرگ اصلاح طلبان لیبرال تبدیل شد. در موارد دیگر، دهقانان با حقوق کامل برای خرید، فروش و واگذاری زمین شان در صورت مناسب دیدن، به جایگاه زمین داران تحول می یافتند.    

طبقه حاکم روسیه جایگاه خود را با تعداد سرف هایی که متعلق به خودشان بود اندازه می گرفتند. رده های بالاتر نجبای روس به طرز حیرت انگیزی ثروتمند بودند: کنت «ان.پی.شرمتوف» 185 هزار و 610 سرف را در تملک خود داشت درحالی که فرزندش کنت «دی.ان.شرمتوف» موفق شد این تعداد را به بیش از 300 هزار سرف افزایش دهد. کنت ورونتسوف در پایان قرن هجدهم مالک 54 هزار و 703 سرف از هر دو جنس (مرد و زن) بود درحالی که جانشین او در یک دهه قبل از ملغی شدن نظام سرف داری در نیمه قرن نوزدهم به تنهایی 37 هزار و 702 سرف مرد داشت.

چرا نهاد سرف داری در دو نیمه اروپا پیشرفت و تحول بسیار متفاوتی داشت؟ تبیین آن در ترکیبی از مولفه های اقتصادی، جمعیتی و سیاسی وجود دارد که نظام سرف داری را در نیمه غربی غیرقابل دفاع اما در نیمه شرقی بسیار پرسود ساخته بود. اروپای غربی تراکم جمعیتی بسیار بالاتری داشت و در سال 1300 جمعیت آن سه برابر جمعیت اروپای شرقی بود. در رونق اقتصادی ای که در قرن یازدهم شروع شده بود، نیمه غربی بسیار شهری تر شده بود. وجود مراکز شهری که از شمال ایتالیا تا فلاندرز شعاع می افکندند اول و مهم تر از همه محصول ضعف سیاسی و این حقیقت بود که پادشاهان حمایت از استقلال شهرها را به مثابه ابزاری مفید برای به زیر کشیدن اربابان بزرگ زمیندار می دیدند که رقیب پادشاهان بودند. شهرها همچنین به واسطه حقوق فئودالی کهن مورد حمایت قرار می گرفتند و سنت شهری از دوران روم کاملا از میان نرفته بود. از این رو، شهرها که به عنوان کمون های مستقل تحول و تکامل یافتند، به واسطه تجارت روزافزون مورد حفاظت قرار گرفته و منابع خود را مستقل از اقتصاد ملکی توسعه دادند. در عوض، وجود شهرهای آزاد حفظ نظام سرف داری را به طور روزافزونی دشوار می ساخت؛ آنها همچون یک منطقه مرزی داخلی بودند که سرف ها می توانستند برای به دست آوردن آزادی خود به آنجا فرار کنند (به این ترتیب، یک گفته قرون وسطایی می گفت: «هوای شهر شما را آزاد می سازد»). در عوض، در بخش های با تراکم جمعیتی کمتر در اروپای شرقی، شهرها کوچک تر بوده و بیشتر به عنوان مراکز اداری برای قدرت های سیاسی موجود عمل می کردند چنان که در چین و خاورمیانه چنین بود.

محرک گرایش به سوی آزادی در غرب و عدم آزادی در شرق کاهش فاجعه آمیز جمعیت بود که در قرن چهاردهم در نتیجه وقوع امواج طاعون و قحطی رخ داد که اروپای غربی را سخت تر و زودتر از شرق در خود فرو برد. با بازگشت رشد اقتصادی در قرن پانزدهم، اروپای غربی شاهد بازآفرینی شهرها و قصبات بود که پناهگاه و البته فرصت های اقتصادی ای به دست می داد که مانع از این می شد که نجبا، دهقانان خود را سخت تر و بیشتر بدوشند. در حقیقت، برای نگاه داشتن نیروی کار روی زمین، اربابان مجبور بودند به دهقانان آزادی بیشتری در آن چیزی بدهند که درحال تبدیل شدن به بازار کار مدرن بود. پادشاهان تمرکزگرای منطقه دریافتند که می توانند رقبای آریستوکرات خود را با حفاظت از حقوق شهرها و قصبات تضعیف کنند. در عوض، مطالبات روزافزون باید با واردات غذا و فلزات گرانبها از اروپای شرقی و مرکزی برآورده می شد. اما در شرق البه، هم ضعف شهرهای مستقل و هم ضعف پادشاهان، نجبا را مجاز کرد که صادرات محصولات کشاورزی را بر دوش دهقانان خود توسعه دهند. به گفته «ینو سوکس» مورخ، «مناطق فراسوی البه، در بلندمدت، هزینه بهبودی غرب را پرداختند... نشانه های قانونی «نظام سرف داری دوم» با تقارن دهشتناک در براندنبورگ (1494)، لهستان (1496)، بوهم (1497)، مجارستان (1492 و 1498) و نیز در روسیه (1497) رخ نمود».

از این رو، این مساله بارزترین تبیین برای الگوی متفاوت حقوق دهقانان در دو نیمه اروپا بود. در غرب، قدرت آریستوکراتیک به واسطه وجود شهرهایی که مورد حمایت پادشاهان بسیار قدرتمند بود خنثی شد. در فرانسه و اسپانیا، پادشاهان سرانجام در این نبرد طولانی فائق آمدند اما رقابت «بینا نخبگانی» فرصت های بیشتری به روی دهقانان و بازیگران اجتماعی دیگری گشود که یا با اربابان محلی خود نزاع داشتند یا از دست شان شاکی بودند. در اروپای شرقی، «شهرها» و «قدرت شاهانه» ضعیف بود و همین به نجبا و طبقه فرادست، آزادی عملی برای برتری و تسلط یافتن بر دهقانانشان می داد. این الگویی بود که در مجارستان و لهستان رخ نمود جایی که شاهان از سوی طبقه نجبا برگزیده می شدند. دولت ها در دو کشور در شرق قوی بودند: در روسیه از قرن پانزدهم به این سو و در براندنبورگ- پروس پس از قرن هجدهم. با این حال، در هر دوی این موارد، دولت برای مقابله با آریستوکراسی به نمایندگی از عوام دست به مقابله نزد. در عوض، «دولت» خود را با آریستوکراسی علیه دهقانان و بورژوازی متحد ساخت و قدرت خود را از طریق عضوگیری نجبا در بنگاه های خود افزایش داد. در سال های بعد، دهقانان در ژست های رو به فزونی مانند مانیفست رهایی بخش تزار الکساندر دوم در سال 1861 آزاد شدند. اما آزادی واقعی برای غیرنخبگان [فرودستان]- و این نه فقط شامل دهقانان که شامل صنعتگران و بورژوازی شهرها هم می شد- به وجود بن بست یا توازن قدرت میان بازیگران فرادست موجود اتکا داشت. این غیرنخبگان[فرودستان] در دو وضعیت تار و مار شدند: زمانی که اولیگارشی غیرمتمرکز بیش از حد قدرتمند شد که در مجارستان و لهستان مصداق داشت و دیگر زمانی که دولت مرکزی بیش از حد قدرتمند شد مثل روسیه.