آرشیو یک‌شنبه ۸ تیر ۱۳۹۹، شماره ۷۳۷۹
حوادث
۱۷
در حاشیه : مردی با چشم های حادثه ساز (14)

مردی با چشمان حادثه ساز

آن که راز قتل مرد باران ساز را می دانست

محمد بلوری

چند شبانه روز بعد از در هم شکستن قایق ها و غرق گروه ماهیگیران در آن شب طوفانی، دریا آرام گرفت و امواج، جنازه های پنج ماهیگیر را به ساحل کشاند اما از اجساد دو نفر اثری به دست نیامد. در آن شب طوفانی از جمع صیادان پنج نفر توانسته بودند با آویختن خود به تکه پاره های قایق ها زنده به ساحل برسند که پهلوان حیدر از این جمع نجات یافتگان بود.

حیدر با پیراهن سیاه به نشانه سوگ صیادان در قهوه خانه پای درخت مراد در میدان بزرگ آبادی، تنها در سوگ صیادان نشسته بود و به احترامش، مشتریان خاموش مانده بودند و از داد و قالی که هر روز هنگام عصر با حضور مردان در این قهوه خانه برپا می شد، خبری نبود. پیرمرد درویش مسلکی که در کنجی نشسته بود، گفت: پهلوان از من پیرمرد بشنو، نصیحتی دارم. پیرمرد موهای سفید یکدستی داشت که روی شانه های فروافتاده اش افشان شده بود و سبیل پرپشت و پهنی که لب بالایی اش را پوشانده بود و لبه اش بر اثر دود سیگار به زردی می زد.

پهلوان به علامت احترام بازوهای ورزیده اش را چلیپا وار به روی سینه فراخش خواباند و به تواضع گفت:

- می شنوم به دیده منت پدر

درویش سیگاری به چوب آلبالو فروبرد. با دستی لرزان آن را آتش زد، پک محکمی زد که دود غلیظی میان سبیل آویخته اش پیچید؛ به نرمی گفت:

- پهلوان می دانم که یار و یاور مردم آبادی هستی. هرکس ظلمی از دیگری ببیند از تو یاری می طلبد. اما متعجبم چرا ظلمی که از طرف آقابزرگ به صیادان حتی به تو روا شده، توجهی نداری؟ این حاکم بی انصاف مرادآباد، صید ماهی را در انحصار خودش گرفته و صیادان باید با قایق خودشان، به دریا بزنند، هر خطری را به جان بخرند. آنچه را که صید می کنند تحویل حاکم دولت نشانده بدهند و خودشان سهم ناچیزی می گیرند که شکم اهل و عیال شان را سیر نمی کند. اگر هم روزی یکی شان مریض بشود، پول درمانش را ندارد. تو پهلوان چند جریب زمین برای کشاورزی داری که مخارج زندگی تو و مادرت را که خدا سلامت دارش تامین کند. اما اهل و عیال صیادان دیگر چه کنند حتی یکی از قداره بندهای سیاهپوش ظالمش را فرستاده که به اهل و عیال صیادان غرق شده سرسلامتی بگوید؟ یا پیغام داده خسارت قایق های شکسته شان را می دهد؟ من عمرم را کرده ام پهلوان از مردن هم نمی ترسم شاید یکی از غلامان سیاهپوش قداره بند یک شب توی تاریکی کوچه ای، قداره پر کمرشون را تو پهلوم فرو کنند و جنازه ام خوراک سگ های جنگل بشه، آب از آب هم تکان نخوره.»

درویش پیر با انگشتان لرزانش، ته سیگار را توی جاسیگاری فشرد، آهی کشید و ادامه داد:

- پهلوان حیدر فقط این صیادها نیستند که تحت ظلم و جور آقابزرگ و سیاهپوشان قمه به دست اش هستند. بلکه همه مردم آبادی از دست شان به فغان آمده اند. هرکس لب به فغان و اعتراض باز کند یا در میدان بزرگ به شلاقش می بندند یا روانه زندان و سیاهچال اش می کنند. این سگ های هار هم باعث وحشت مردم شده آقابزرگ هشدار میده سگ های جنگلی به خاطر گناهان مامور عذاب و مجازات مان شده اند. ما این عذاب را شب و روز تحمل می کنیم پهلوان. شب ها از غروب جرات نداریم از خانه پا بیرون بذاریم و روزها دو نفر که در کوچه ای با هم روبه رو می شوند از هم وحشت دارند که هر کدام فکر می کند دیگری زخم دندان های یک سگ هار را به تن دارد و شب و روز از سیاهپوشان قداره بند می ترسند که مبادا به بهانه ای دستگیرشان کنند...

مرد دیگری گفت: پهلوان در آبادی خیلی ها از حرص و طمع آقابزرگ داستان ها تعریف می کنند. شب ها قاچاقچیان با قایق هایی به این جزیره می آیند و به طمع کشف دفینه قبرستان قدیمی را حفاری می کنند و هرچه گیرشان می آید، با حاکم تقسیم میشه.

درویش سالخورده گفت: اما تو پهلوان نباید ظلم و بیداد آقابزرگ این حاکم بد نهاد را تاب بیاری. این مردم مظلوم به تو امید بسته اند. پهلوان که در سکوت سرشار از تواضع وخاکسارانه به شکوه های حاضران و نصایح درویش پیر دل سپرده بود، سر به روی سینه پهن و ورزیده اش خواباند و گفت:

- اما من که باشم که شانه هایم به تنهایی زیر آوار سنگین این امید و خواسته شما قرار بگیرد. اولا مردم خود نباید قبول ظلم و ستم کنند. خودشان باید قدمی در دفع ظلم و ستم حاکم بردارند. من برای شان صد قدم پیش می روم...

مردی که صورتی تکیده و استخوانی داشت، تنها و دور از جمع هر دو آرنج را روی میز خوابانده، چانه درازش را میان کف دست هایش می فشرد، انگار پی فرصتی بود تا ماجرای مهمی را با پهلوان در میان بگذارد. مردی که راز قتل مرد «باران ساز» را می دانست...    ادامه دارد