آرشیو یک‌شنبه ۸ تیر ۱۳۹۹، شماره ۴۶۷۸
جلد دوم
۷

نگاهی به جهان ذهنی کوروش اسدی با تمرکز بر رمان «کوچه ابرهای گم شده»

ستیز حافظه با فراموشی

فتاح رنجبر
منبع: اسدی، کوروش (1397). کوچه ابرهای گم شده، تهران: نیماژ

ممشاد شخصیت مرموز رمان «کوچه ابرهای گمشده»، اهل خالی بندی های فلسفی و عرفان بازی، سیاسی کاری قدیمی است که به اقتضای شرایط اجتماعی تغییر چهره می دهد و وارد زد و بندهای اقتصادی می شود و «مهمانی های شبانه با زن های هرهری» ترتیب می دهد. از طرفی سرگذشت شخصیت های اصلی رمان (کارون، پریا و شیده) به نحوی با ممشاد گره خورده است و همانند مهره های بازی در چنبره قدرت ممشاد اسیر گشته اند. او توانسته است در تمام این سال ها چهره حقیقی خود را مخفی نگه دارد. در یکی از مهمانی های شبانه ممشاد، شیده پس از رهایی از زندانی پانزده ساله، کارون را که بساط کتاب فروشی دارد، ملاقات می کند و از او می خواهد کتابی به نام کوچه ابرهای گمشده* را برای او تهیه کرده و ساعت پنج عصر فردا به دستش برساند. با بازگشتن شیده از زندان به خانه ممشاد و درخواستش برای ملاقات با کارون، خونسردی ممشاد ازبین می رود و پریشان می شود. طی ملاقات شیده با کارون، بخشی از گذشته پریا و شیده برملا و چهره حقیقی ممشاد برای خواننده روشن می شود.

 تصویر روی جلد شماره 7 ماهنامه مفید در دهه شصت، چهره انسانی ترس خورده و مضطرب را نشان می دهد که از فرط ترس و اضطراب، وحشتناک می نماید اما در دهان باز و آرواره های مهیب این پیکره انسانی پرنده ای آوازخوان دیده می شود که نشانه ای می تواند باشد از نویسنده بودن این هیبت انسانی. این تصویر، نقاشی علی رضا اسپهبد و مربوط به مطلب اضطراب و نوشتن است. در صفحه 31 آن، نقدی به قلم نویسنده ای جوان نوشته شده است با عنوان فرعی «اضطراب و وحشت، حادثه و شخصیت پردازی در آثار ساعدی» و با عنوان اصلی «اضطراب و نوشتن».

همان منتقد، در میانسالی، در دهه هشتاد در رمان «کوچه ابرهای گمشده»، روایتگر اضطراب و وحشت است در هاله ای و گردابی که همه چیز را فرومی دهد و فرومی پاشد: برگ های درخت ها در حال ریختن هستند، پوسته پوسته از تن درخت کنده می شوند، گنجشک ها در حال سقوط و... .

رمان از طریق دو جریان عمده روساختی و ژرف ساختی روایت می شود. بر روی یک خط زمانی روساختی و در فاصله بین دو شب و در طول یک روز، جریانات متعدد ژرف ساختی زمانمند شکل می گیرد. بر روی زمان خطی مستقیم دو نوع روایت عینی و ذهنی پیشبرنده جریان رمان است؛ اما این خط حامل زمانی، از طریق پاره روایت ها و خرده روایت های متعدد در مسیرهایی برگشتی و دایره وار، مدام گسترده می شود. این مسیرهای روایتی ضمن ایجاد کردن و جریان بخشیدن به ژرف ساخت های روایتی، زمان داستانی را نیز به تعویق می اندازد و بدین طریق زمان روایت داستانی چنان کش می آید که می خواهد طول خود را به اندازه زمان طبیعی کند؛ به طور مثال فاصله دیدار کارون و شیده در قرار گذاشته شده، آنقدر با روایت های متعدد به تعویق می افتد که زمان روایت داستانی منطبق بر زمان روایت طبیعی و ساعت انسانی می شود.

خط خشک زمان، از لحظه خروج کارون از منزل ممشاد شروع می شود. (کارون پس از عبور از کوچه و خیابان به خانه اش می رسد تا بعدازظهر در خانه می ماند و برای خرید کتاب کوچه ابرهای گم شده و رساندن آن به دست شیده از خانه بیرون می آید و پس از جست وجوهایی بی نتیجه و ملاقات با شیده در منزلش، عصر به همراه سارا، دختر همسایه، به خانه ممشاد بازمی گردد و در نهایت پس از رفتن به زیرزمین منزل ممشاد و کیفور وافور شدن بدون شرکت در مهمانی از خانه ممشاد خارج می شود). اما بر روی این پی رفت زمانی با تمهیدات زبانی و ریخت نگاری از سویی و درهم تنیدن روایت های عینی و ذهنی در بافتاری روایی از سویی دیگر، خط خشک زمان آبستن حوادث سی ساله می شود و رمان حجم پیدا می کند.

متن از خرده روایت ها وپاره روایت های متعددی شکل گرفته است که درنهایت به بازخوانی تاریخ سی ساله انجامیده است. افق روایی به گونه ای تنظیم شده است که دوربین روایی همدوش شخصیت اصلی (کارون) در حرکت است و جلوتر از او نمی رود و خواننده اطلاعات خودش را فقط از طریق نحوه مواجهه راوی با متن و تجزیه وتحلیل سازوکار نوشتن به دست می آورد و نه از خلال بیان علت و معلول های معمول و توضیحات اضافی راوی. اولین خرده روایت متن با عبور از مقابل دانشگاه و دیدن کارگران شروع می شود و خواننده با توجه به نحوه چیدمان و تقدم و تاخر روایت هاست که متوجه اولویت های نویسنده و سمت گیری معنایی او می شود. دانشگاه و کارگران رویکردی کنایه ای نیز می یابند و در ادامه با شغل کارون (کتاب فروشی) و ایده هایش مرتبط می شوند. درواقع نحوه چیدمان روایت ها از خیابان انقلاب و دانشگاه و کارگرانی که در حال ماله کشیدن روی دیوار هستند و در ادامه برخورد کارون و رفتگر محله و درگرفتن گفت وگویی صمیمانه میان آنها و وارد شدن به منزلی جمع وجور در آپارتمانی، مسیر حرکتی و نشانه های متنی همه اشاره و کنایه ای می شوند برای ورود به فهم معنایی داستان. البته در این فاصله کابوس های در خواب و بیداری با زاویه اول شخص و خرده روایت های دیگری نیز آورده می شود تا خواننده را مهیا برای ورود به دنیای پاره روایت های متنی کند؛ مانند دیدن ولگردی به نام ابلیسه و ماشین پلیس و تقابل وحشت و ناامنی «وحشت واژه ای بود که بر پشت لباس دو مرد حک شده بود police» (ص14) یا با امنیت در لباس رفتگر «یک تکه امنیت نارنجی». کارون کیسه ای از دست رفتگر محله که در جوی آب افتاده است می گیرد که حاوی دست نوشته ها و دفترهایی است که خاطرات و داستان های ناتمامی در آن نوشته شده است که بازخوانی این نوشته ها به همراه روایت طولانی شیده تمام کلاف پاره روایت ها را یکی یکی باز می کند و تا غروب داستان و پایان آن، در کار حجیم کردن و تعلیق داستانی پیش می رود. البته تعلیق در اینجا تنها عنصری بیرونی به مثابه شگردی داستانی نیست، بلکه به عنوان ماده درونی سازوکار شکل گیری رمان نیز محسوب می شود. ره آوردی که این نوع داستان نویسی دارد این است که با نقب زدن به خاطرات و ورود به دنیای پاره روایت ها و خرده روایت ها خواننده گشتی دایره وار به اعماق زمان می زند و در این واکاوی به خودآگاهی می رسد. هر خاطره، خاطره جدیدی باز می کند، برخورد با هر شیئی یادی را زنده می کند و هر بو و رنگی و نشانی تبدیل به واقعه ای می شود که تکه هایی از خاطرات رفته بر مردمان یک مرزوبوم را زنده نگه می دارد.

اتفاق مهم اما آنجایی روی می دهد که روایت برای نشان دادن الگویی رفتاری تا آنجا پیش می رود که شخصیت کارون را به مانند ابژه ای برمی کشد؛ به این معنا که تمام محدودیت های بیرونی و درونی کارون که ناشی از ناچاری زیستی اوست در مقابل ایده ها و آرمان ها و اعتقادات کارون صف آرایی می کنند تا درنهایت از کنش و واکنش مجموعه عوامل درونی و بیرونی و از گذر ساختار زبانی واقعیتی جدید سر برکند که در عین شخصی بودن ارجاع می دهد به موقعیت زیستی طبقاتی از مردم که به افق فکری و زیستی کارون  نزدیک  هستند. 

خواننده با خواندن این رمان به درکی از واقعیت هایی می رسد که قشری از روشنفکران و اهل کتاب را محدود کرده است و درمی یابد چگونه فشارها و ناامنی های بیرونی منجر به آسیب های درونی شده است؛ درنتیجه روایت های بزرگ از رویاها و الگوهای ساخته شده در ارتباط با مقوله روشنفکری، رنگ باخته و این روند به محدود شدن آرمان های اهل کتاب منجر شده است. پس این رمان بدون اینکه سعی در ساختن یک تیپ داشته باشد خواننده را به درکی رهنمون می کند که درعین حال که آگاهی دهنده است درمانگر نیز هست و همچون مرهمی بر زخم های وجودی انسان مالیده می شود. داروی کاتارسیس و پالایش روانی که خوانندگان یک متن را به واقع بینی نزدیک می کند و حالتی پذیرنده و معقول را به خواننده هدیه می کند به خوبی با خواندن این رمان به خواننده تزریق می شود؛ چراکه نمایش این وضعیت آرمان زدایی شده است که پوچی هیجانات و التهابات و احساسات گرایی را به بهترین نحو برجسته کرده است و ساختاری ارایه می دهد که از آن خودآگاهی جمعی افاده می شود. محدودیت های آرمان زدایانه محتوای رمان، هم سو می شود با محدودیت های زاویه روایت. 

زاویه دید روایت محدود به ذهن کارون است، پس کل جریان روایی در هاله ای از ابهام معنایی در حرکت است؛ چراکه کارون فراموش کار است. «خیلی بد شد. هر چه فکر می کنم قرارمان چه بود یادم نمی آید» (ص23) . عدسی روایت نیز که محدود به دید و ذهن اوست به واسطه این فراموش کاری و وهم و خیال، کدر است و صراحت و شفافیت لازم را در نقل وقایع ندارد؛ پس داستان نیز با چاشنی ابهام روایت می شود. ازآنجایی که راوی توانایی ارایه اطلاعات کامل را به خواننده ندارد، باید از طریق تمهیدات نشانه شناسیک نویسنده و روایت راویان دیگر، جهان معنایی متن را کشف کرد.

انطباق سفر عینی و ذهنی بر همدیگر و در همان حال پی ریزی ساختمان رمان بر پایه این انطباق و به گردش درآوردن فرم و محتوای داستانی در درون این ساختار ادبی کاری است که نویسنده در این رمان از عهده آن برآمده است. موضوع کرونوتوپ ویژگی کلی همه رمان هاست اما عمده شدن زمان مکانمندی در این رمان ویژگی خاصی دارد و با سایر زمان مکانمندی ها متفاوت است. کل رمان در فاصله بین دو منزل و کوچه ها و خیابان های متصل به این دو خانه شکل می گیرد. ابتدای رمان و انتهای رمان به خانه های ممشاد منتهی می شود. خانه به عنوان مکانی خصوصی و خیابان به عنوان مکانی عمومی پر است از ناامنی. ازآنجایی که نشانه های متنی، پدر سارا را به عنوان نویسنده متن های سامان و رامین معرفی می کند، کل گردانندگان روایت ها و پریا نیز که کتاب کوچه ابرهای گمشده متعلق به اوست به نحوی در ید بااقتدار ممشاد اسیر گشته اند و به لحاظ مکانی اجیر  او  هستند. 

تمام هم وغم شخصیت های اصلی رمان (کارون، شیده و پریا) رهایی از وضعیت پرمخمصه سلطه ممشاد است. باید توجه کرد که ابتدا و انتهای رمان، خارج شدن کارون از خانه ممشاد را روایت می کند و در طول رمان نیز کارون سعی دارد از اعتیادش و سیطره ممشاد رهایی یابد. شیده نیز با خروج از خانه ممشاد و در حضور کارون با بازگویی خاطرات و افشای روابطش با ممشاد از او فاصله می گیرد. پریا نیز در گیرودار مبارزاتی خودش از ممشاد جدا می شود. در ظاهر همه فضاهای خصوصی (خانه ها) و عمومی (کوچه ها و خیابان ها) و زمانه، به نحوی استقرار یافته اند که به نفع طرح و توطئه ممشاد و به ضرر سایر راویان و نویسندگان متعدد پاره روایت های رمان اعم از کارون، پدر سارا، شیده، سارا، رامین، سامان و همایون عمل می کنند. زمان خطی (زمان حال روایت) نیز ازآنجایی که لختی و کندی در حرکت کارون می تواند حاصل اعتیاد کارون درنتیجه رفت وآمدهای او به خانقاه ممشاد باشد تحت سیطره ممشاد است و حرکتی کند دارد و بیشتر از آنکه رونده باشد حالتی بازدارنده و چرخشی به خود گرفته است. اما زمان ژرف ساختی تحت سیطره راویان متعددی است که با روایت های شان به قدیم زمان نقب می زنند و در مقابل مخفی کاری های ممشاد در پی افشاگری اند؛ بنابراین ازیک طرف، قدرت ممشاد عرض اندام می کند و از سوی دیگر سایر راویان از طریق به رخ کشیدن اقتدار زبانی و بیان گری، طرح و توطئه بخشی از کلاف روایی را به نفع خودشان باز می کنند. نکته مهم اینجاست که نزد خواننده نقش ممشاد با تمام تلاش او در مخفی کاری و سیاست بازی، در مقابل راهبرد نویسنده، دهان افشاگر و قلم روایتگر راویان متعدد، درنهایت نقش بر آب می شود. ممشاد که معنا و سابقه نامش با اقتدار و مرید و مرادی و عرفان گرایی گره خورده است، به گونه ای در رمان روایت می شود که با پریا، شیده، کارون و در انتها سارا در رابطه ای نابرابر قرار گرفته است. این نابرابری از طریق بررسی طرح داستانی به خوبی نمایان می شود.

 در طرح داستانی شخصیت های عمده هر یک به نحوی در چنبره قدرت او اسیر گشته اند. این اسارت و وابستگی در روایت محو، کم رنگ و با عدم قطعیت همراه شده است؛ اما در ساختار فیزیکی داستان به شکلی نمادین ناخواسته، معنا پیدا می کند. نویسنده به گونه ای جریان روایی داستان را هدایت می کند که شخصیت های اصلی داستان راه پس وپیش ندارند؛ چراکه مسیر فیزیکی داستان به نحوی طراحی شده است که درنهایت گزیر و گریزی برای شخصیت ها باقی نمی ماند و تمامی مسیرها به خانه های ممشاد منتهی می شود. برای فهم معنای حداقلی داستان و ابهام زدایی از آن، توجه به مسیر زمان مکانمند داستان در کنار سایر عناصر داستانی لازم و ضروری است.

جریان متن را روایت های متعددی به پیش می برند. در دل روایت سوم شخص محدود به ذهن کارون که بعضی مواقع از خلال ذهن کارون نیز عبور می کند، خواننده با پاره روایت های چندگانه دیگری مسیر روایی را پیش می برد و شخصیت های فرعی و اصلی دیگر عهده دار باز کردن کلاف متن می شوند. علاوه بر پاره روایت همایون (دوست کارون) که براثر استعمال ماده محرک، روایتی دروغین و هم سطح با پایگاه اجتماعی خودش ارایه می دهد، شاهد روایت شیده هستیم که بخشی از گره روایی را باز می کند. همچنین دو روایت سامان و رامین با زاویه دید اول شخص، با بازخوانی دست نوشته ها و دفترهای درون کیسه ای که کارون پیدا کرده است، تکنیک روایت در روایت را برجسته کرده است. این تکنیک نوشتاری و مشارکت راویان متعدد در پیش بردن جریان روایت با فرم و محتوای رمان چفت وبست می شود. روایت شیده و پریا که در ابتدای نوجوانی یار غار یکدیگر بوده اند و در جریان حوادث سیاسی سالیان بعد که سرعت رویدادها مجال تفکر را از آدم می گرفت، روبه روی همدیگر قرار می گیرند، با روایت سامان و رامین منطبق گشته و بر یکدیگر سایه می اندازند تا خواننده از خلال مرور روایت ها، ناکارآمدی روابط و مناسبات اجتماعی تاریخ سی ساله را به یاد آورد.

این روند شکست و نومیدی در روابط و مناسبات اجتماعی که از وضعی طبیعی حکایت دارد، در روایت های مربوط به سامان و رامین تغییر ماهیت داده و بعدی فرهنگی می یابد و روند رشد داستان نویسی را نمایان می کند. همچنان که در بالا ذکر شد پیرنگ روایی در زمان حال روایت با موضوع کرونوتوپ تحت اقتدار و حاکمیت ممشاد قرار گرفته است و نویسنده تنها از طریق ایجاد ژرف ساخت روایتی که بخشی از آن مربوط به روایت های مختص سامان و رامین است، بعد فرهنگی را در مقابل وضعیت طبیعی برمی کشد و هنر را در مقابل تاریخ قرار می دهد و پیروزی ادبیات و هنر را در مقابل شکست و وادادگی اجتماعی نمایان می کند.

محتویات کیسه ای که کارون پیدا می کند، شامل دست نوشته هایی است به اضافه دو دفتر قهوه ای و آبی رنگ. سامان راوی دفتر آبی و رامین راوی دفتر قهوه ای است. وجه مشترک این متن ها، تلاش به منظور داستان نویسی، تمرین های نوشتن و مفاهیم نوشتاری است. در بازی تودرتوی روایی، نویسنده رمان، کورش اسدی، نویسنده بی نام ونشانی را به یاری می طلبد تا از طریق متن های این نویسنده پنهان، بر اهمیت داستان نویسی و معنای پنهان واژه ها تاکید شود؛ به طور مثال استفراغ کردن تنفر کارون را نشان می دهد. در صفحه 149، سامان ناگهان از بن بست نوشتن بیرون می آید و به استفراغ بعد معنایی ژرف تری می بخشد و از تنفر به توانایی انجام کار ارتقا می دهد؛ سپس از صفحه 150 تا 172 متنی آورده می شود که به نحوی متن اصلی رمان را آینه گردانی می کند؛ به عبارت دیگر متن سامان با آن کلیتش و مسیرش از میدان 24 اسفند و کتاب فروشی ها و پارک پشت دانشگاه و منزلش، منطبق می شود با متن اصلی رمان، به گونه ای که هم وارد روایت شیده می شود و هم به بخشی از تاریخ و وقایع رمان توجه می کند؛ البته توجهی رشدیابنده که دست رد به سینه تاریخ می زند و ضمن طرد مفاهیم کلی و شعاری، با تمرکز بر احساسات شخصی سرکوب شده، تاریخ را مغلوب داستان می کند.