آرشیو یک‌شنبه ۸ تیر ۱۳۹۹، شماره ۴۹۲۰
فرهنگ و هنر
۲۵
چهره ها

داستان ترجمه شازده کوچولو در ایران

امروز تولد آنتوان دوسنت اگزوپری نویسنده و خلبان فرانسوی است

زنده یاد محمد قاضی / مترجم

داستان آشنا شدن من با کتاب «شازده کوچولو» داستان شیرینی است. آن هنگام که در اداره حقوقی وزارت دارایی به خدمت مشغول بودم، یکی از دوستان با ذوق و با سواد که تحصیلاتش را در فرانسه انجام داده بود و زبان فرانسه را خوب می دانست، روزی در اداره به من گفت کتابی از فرانسه برایش رسیده است که بسیار شیرین و جذاب است و از خواندن آن کلی لذت برده است، به حدی که علاقه مند شده است و خیال دارد آن را به فارسی ترجمه کند. من خواهش کردم که اگر ممکن است آن را چند روزی به من امانت بدهد تا من نیز آن کتاب مورد پسند وی را بخوانم و سپس به او برگردانم. او با لطف و محبتی که به من داشت پذیرفت و روز بعد کتاب را آورد و برای مدت یک هفته به من سپرد که پس از آن حتما کتاب را به او برگردانم.

تشکر کردم. وقتی به عنوان پشت جلد کتاب نگریستم، دیدم نام کتاب شازده کوچولو و اثر نویسنده ای به نام آنتوان دو سنت اگزوپری است.

 طعم کتاب در اتوبوس

 بار اول بود که با چنین کتابی برخورد می کردم. قول دادم که در ظرف همان یک هفته آن را بخوانم و سپس به او پس بدهم. آن وقت، که سال 1333 بود، منزل من در خیابان امیریه، در چهارراه معزالسلطان واقع بود. از اداره که به خانه برمی گشتم، در میدان توپخانه، سوار اتوبوس می شدم و یکراست می رفتم در آن چهارراه پیاده می شدم و به خانه ام که در سیصد قدمی آنجا بود می رسیدم.

آن روز با کتاب دریافتی پس از تعطیلی اداره، طبق معمول به توپخانه رفتم و سوار اتوبوس شدم و در همان جا، که در کنار پنجره نشسته بودم، کتاب را گشودم و شروع به خواندن کردم. چند صفحه ای که پیش رفتم به راستی آن قدر کتاب را جالب توجه و شیرین و دلنشین یافتم که اصلا متوجه نشدم کی اتوبوس از مسافر پر شد و کی به راه افتاد؛ و فقط وقتی به خود آمدم که به انتهای خط، یعنی به ایستگاه راه آهن رسیده بود و شاگرد شوفر خطاب به من که تنها مسافر مانده در اتوبوس بودم گفت: آقا اینجا ته خط است، چرا پیاده نمی شوید؟ سرم را از روی کتاب برداشتم و اعتراض کردم که: ای آقا، من می خواستم در چهارراه معزالسلطان پیاده شوم، چرا حالا به من می گویید؟ گفت: آنجا هم اعلام کردیم که چهارراه معزالسلطان است دو، سه نفری پیاده شدند ولی شما پیاده نشدید. لابد در آنجا هم مثل حالا سرتان با کتاب گرم بود و نفهمیدید. دیدم حق با اوست، به ناچار پیاده شدم و بیش از یک کیلومتر راه را پیاده رفتم.

 صاحب کتاب گفت می خواهد ترجمه اش کند

باری، کتاب شازده کوچولو را چندان زیبا و جالب توجه یافتم که دو روزه قرائت آن را به پایان بردم و تصمیم گرفتم به ترجمه آن بپردازم. البته، دوست بنده نیز اظهار علاقه به ترجمه آن کرده بود، ولی چون تا به آن دم نه کتابی ترجمه کرده و نه چیزی با نام او به چاپ رسیده بود که مردم او را بشناسند و با نامش آشنا باشند، من حرفش را جدی نگرفتم و شروع به ترجمه کتاب کردم.

هفته موعود به پایان رسید و او کتابش را از من خواست. من، به عذر اینکه گرفتاری های خانوادگی مجال نداده است کتاب را به پایان برسانم و اکنون به نیمه های آن رسیده ام، خواهش کردم که یک هفته دیگر هم به من مهلت بدهد. او اعتراض کرد و جدا کتابش را خواست؛ ولی، چون من اصرار ورزیدم، پذیرفت و تاکید کرد که دیگر مهلت تمدید نخواهد شد و باید حتما در آخر هفته کتابش را به او پس بدهم. من، بی آنکه بگویم به ترجمه آن مشغولم، قول دادم که حتما تا آخر هفته کتاب را پس خواهم داد و دیگر همه وقت خود را صرف ترجمه آن کردم تا در پایان دوازده روز دیگر کارم به پایان رسید. آن وقت کتاب را بردم و پس دادم. دوستم با اینکه از خلف وعده من کمی دلگیر شده بود خوشحال شد. ولی وقتی گفتم که آن را ترجمه هم کرده ام سخت مکدر شد و گفت: من خودم می خواستم این کار را بکنم، شما به چه اجازه ای و به چه حقی چنین کاری کرده اید؟ من که کتاب را برای ترجمه به شما نداده بودم. گفتم: شما که تا به حال به کار ترجمه دست نزده اید و من به همین جهت حرفتان را جدی نگرفته بودم. به هر حال، اگر از یک کتاب دو ترجمه در دست باشد مهم نیست و عیبی نخواهد داشت.

اگر هم موافق باشید من حاضرم ترجمه کتاب را به نام هر دومان اعلام کنم و ضمنا ترجمه خودم را هم به شما بدهم که اگر با هر جای آن موافق نباشید، به سلیقه خودتان آنجا را عوض کنید و سپس بدهید تا کتاب به نام هر دومان چاپ شود. گفت: خیر، من می خواستم فقط به نام خودم آن را ترجمه کنم و دیگر شازده کوچولو برای من مرده است. خندیدم و گفتم: اگر برای شما مرده است، من او را برای همه فارسی زبانان زنده کرده ام.