آرشیو یک‌شنبه ۸ تیر ۱۳۹۹، شماره ۳۷۵۲
صفحه آخر
۱۲
تلواسه های کرونایی

که چی بشه؟

محمود برآبادی

گاهی مثل امروز بدون دلیل افسرده می شوم. هرچه فکر می کنم چرا این طور شده ام دلیلش را پیدا نمی کنم. هر کاری می خواهم بکنم، می گویم: «که چی بشه؟»

- بروم تلفن بزنم به دوستم حالش را بپرسم. - که چی بشه؟

- کتابی را که تا نصفه خوانده ام، تمام کنم. - که چی بشه؟

- یادداشتی را که قرار بود به روزنامه «شرق» بدهم، بنویسم. - که چی بشه؟

- صورتم را اصلاح کنم. - که چی بشه؟

این «که چی بشه؟»ها پایانی ندارد. ذهنم را قفل می کند. دست و بالم را کرخت می کند و مرا از تحرک می اندازد. حتی حوصله شنیدن موسیقی را هم ندارم. می نشینم و به روبه روی خودم خیره می شوم. نگاهم به گل ها می افتد که دارند پژمرده می شوند. با خودم می گویم آنها چه گناهی کرده اند؟ گلدان ها را آب می دهم و بعد روی برگ هایشان آب می پاشم. رنگ و رویشان باز می شود. شاخه های خشک را می زنم و علف های هرز توی باغچه را می چینم. باغچه شاداب می شود. ساعتی می گذرد و کم کم حالم عوض می شود.

یکی دیگر از مصائب کرونا مشکلات اقتصادی است. خیلی ها کارشان را از دست داده اند، بسیاری کار دارند اما درآمدشان کاهش یافته است. چند روز پیش پیامی برایم آمد از جوانی که می گفت بی کار شده و به شدت نیازمند است و درخواست کمک کرده بود. او را نمی شناختم و به صحت ادعایش هم اطمینان نداشتم، اما پیامش راحتم نمی گذاشت. چند بار یادداشتش را خواندم. نمی دانم راست می گوید یا کلاش است. این روزها کلاهبرداری های ابتکاری زیاد شده، اما این احتمال که او واقعا مستاصل شده که دست به سوی دیگران دراز کرده است، دست از سرم برنمی دارد. مبلغی به شماره کارتی که داده بود، واریز کردم. وقتی یکی از دوستان فهمید، گفت: «بی خود کمک کردی. بلاکش می کردی، کلاهبردار است». گفتم: «راستش را بخواهی من به خودم کمک کردم تا از این درگیری ذهنی رها شوم. کمک کردم تا عذاب وجدان راحتم بگذارد».

آپارتمان های امروزی دیوارهای نازکی دارند که به راحتی صدا را عبور می دهند. اختلاف های خانوادگی هم که به یمن قرنطینه بیشتر شده و کمتر نشده است. مشکلات اقتصادی هم که بماند. دعواهای زن و شوهری و بدرفتاری والدین با بچه ها امری عادی شده است. نمک زندگی است! 

فقط گاهی زیادی شور می شود. دعواهای زن و شوهری از آن دعوا هایی است که برنده ندارد. هر دو طرف بازنده اند و گاهی هر سه طرف اگر بچه ای هم وسط باشد. هیچ وقت هم معلوم نمی شود حق با کیست. من هر وقت صدای دعوای زن و مرد همسایه را می شنوم، مثل همین الان، صدای تلویزیون را زیاد می کنم و اگر افاقه نکرد، گوشی می گذارم و موسیقی پاپ گوش می دهم تا به قول شاعر «توفان بگذرد».

ضرب المثل های فارسی هر کدام حکمتی دارند که گاه آدم از آنها غافل است. یکی از همین مثل های حکیمانه، «فوت کوزه گری» است. حتما قصه اش را شنیده اید. کوزه گری بود که یک شاگرد داشت، کار و کاسبی کوزه گر خوب بود. کوزه ها و صراحی ها و گلدان های لعابدارش را خوب می خریدند. 

شاگرد کوزه گر بعد از مدتی گفت: «چرا من برای خودم کارگاه نداشته باشم. استاد کوزه هایی را که من درست می کنم می گذارد توی کوره. من هم بلدم بگذارم توی کوره». شاگرد رفت و برای خودش دکانی باز کرد و چرخی خرید و شروع کرد به درست کردن همان ها اما کارهای او را نخریدند. 

بعد از مدتی شاگرد رفت پیش استاد و گفت: «استاد! چرا کوزه های تو را می خرند و مال مرا نمی خرند؟ در صورتی که کوزه های من ارزان تر هم هست. می خواهم بدانم کوزه های من چه فرقی با مال تو دارند». 

استاد نگاه معنی داری به شاگرد سابقش انداخت و گفت: «فرقش در فوت کوزه گری است».

 شاگرد گفت: «فوت کوزه گری دیگر چیست؟ ممکن است آن را به من یاد بدهی؟» کوزه گر که مرد خوش قلبی بود، یکی از گلدان های لعاب خورده را برداشت و گفت من موقعی که اینها را توی کوره می گذارم یک فوتی به آنها می کنم و گرد و خاکشان را با این فوت می گیرم. وقتی از کوره در می آیند جلوه بیشتری دارند. تو آن فوت کوزه گری را نمی دانستی».

حالا حکایت ماست. من قورمه سبزی را درست همان طور که خانمم گفته درست می کنم. اندازه ها را هم کاملا رعایت می کنم، اما قورمه سبزی من طعم و مزه قورمه سبزی او را ندارد. گمان می کنم فوت کوزه گری را یاد نگرفته ام.