آرشیو یک‌شنبه ۸ تیر ۱۳۹۹، شماره ۵۶۹۱
صفحه آخر
۲۰
خودنویس

ساعت یک و بیست دقیقه شب بود...

حامد عسکری

    از بعد از شهادت تا الان که شما دارید این یادداشت را می خوانید، سه چهار بار کرمان رفته ام و هربار بر خودم واجب دیدم سر مزار مطهرش بروم و فاتحه ای برای دل مرده خودم کنار مزار او و همه همرزمانش بخوانم و حال و هوایی عوض کنم .  شب جمعه گذشته اولین باری بود که دقیقا ساعت یک و 20 دقیقه لحظه شهادتش بر سر مزارش بودم. راستش از غروب می خواستم بروم ولی هی کار پیش آمد و حدود 11 شب بود که تصمیم گرفتم بروم  و با خودم گفتم دیرتر برو که هم خلوت تر باشد و هم بتوانی ساعت شهادتش آنجا باشی. حدود ساعت یک و 10 دقیقه بود که رسیدم. باورکردنی نبود.

جمعیت قابل توجهی آنجا بودند. توی پارکینگ حوالی مزار مطهرش هم چند خودرو با پلاک های مختلف دیدم. دور مزار غوغا بود. نسل چهارمی های روزگارمان آمده بودند. دختران و زنان بسیاری با پوشش های متفاوت، با چهره هایی گرفته و مغموم ولی مصمم و بااراده. بساط روضه هم برقرار و اشک بود که مروارید مروارید از گونه ها می غلتید. یک و نیم نصفه شب. در دل کوهستان؛ مزار شهدای کرمان. نه پذیرایی ای در کار بود نه جای تفریحی که بشود وقتی گذراند. فقط شهدا موضوعیت داشتند و لاغیر. توی تشییع جنازه یکی دوبار از ذهنم گذشت این استقبال یک موج و هیجان و خشم است که فروکش می کنند ولی این خلوت شبانه مثل مشت نشست توی چانه ام. حاج قاسم فقط حاج قاسم بسیجی ها و حزب اللهی ها  نیست و برای همه کارکرد دارد. به قول محمد رفیقم: ما ایرانی ها بعد از شهادت حاجی همه خانواده شهید محسوب می شویم.