آرشیو دو‌شنبه ۹ تیر ۱۳۹۹، شماره ۳۷۵۳
ادبیات
۶

یادداشتی از ماریو بارگاس یوسا درباره خاطره یک شهر

بازگشت به برلین

منوچهر یزدانی
منبع: ال پاییس

شامه خوزه امیلیو پاچکو José Emilio Pacheco، به او کمک می کرد تا بداند کدام کتاب خوب است یا بد. روزی در یک کتاب فروشی در ایالات متحده با او بودم، قفسه ها را بو می کرد و بینی اش به او فرمان می داد که چه چیزی را بخرد یا نخرد. آنچه درباره کتاب برای او روی می داد؛ همان احساس درباره شهرها به من دست می دهد. کافی است که به یک فرودگاه یا یک ایستگاه قطار برسم، بلافاصله حس می کنم که آن شهر مرا می پذیرد یا در مقابلم می ایستد. در برلین فورا پی بردم که همه عمر می توانم در آن زندگی کنم و جسدم نیز با شادی در آن خاک خواهد آرمید. من تمام سال 1992 در آنجا بودم و اکنون برای سه روز به ویسن شافتس کولگ Wissenschaftskolleg بازگشتم تا به سخنرانی یک دوست و همکار، افراین کریستال، که قرار است کتابی درباره بورخس بنویسد گوش دهم. او ما را با تمام جزئیات در جریان پیشرفت هایی که در این مورد داشته قرار خواهد داد و بی تردید رساله ای سرشار از مکاشفه و شگفتی خواهد بود. اگرچه در این 28 سال چهره شهر تغییر یافته است (آن زمان هنوز ویرانه ای بیش نبود، به ویژه بخش شرقی آن، ولی اکنون به شکل شگفت انگیزی رشد می کند و بازسازی می شود) اینجا هنوز بهشت موسیقی، موزه و تئاتر است: یک مرکز اعجاب انگیز فرهنگی. تقریبا سه دهه پیش عبور از اوتر دن لیندن Unter den Linden تا جزیره موزه ها، گذار از میان خرابه ها بود؛ اینک، کاخ ها و اپراها و بناهای باشکوه و گاه زشت مانند سفارت روسیه که همیشه از این چهارراه تا آن چهارراه را اشغال می کند، دیده می شود. آن زمان معمار ایتالیایی، رنزو پیانو Renzo Piano، نظریه ای برای احیای میدان پست دامر Potsdamer Platz داده بود. یادم می آید غواصان روس را می آورد که در زیر آب کار کنند. آنها آخر هفته ها با هواپیما به روسیه بازمی گشتند تا با خانواده های خود باشند. حالا پست دامر شب ها با ساختمان های زیبا و غول پیکر نورانی اش می درخشد، یکی از آنها موزه معروف سینما است و دیگری تئاتر مارلین دیتریش. ظاهرا برلینی ها او را که در زمان جنگ برای سربازان آمریکایی آواز می خواند، بخشیده اند. من نمی دانم که آیا مراکز زیادی مانند ویسن شافتس کولگ در جهان وجود دارد یا نه، اما در هر صورت باید فراوان باشند. این یک مرکز عمومی است که هر سال از سی یا چهل محقق از تمام جهان در رشته های مختلف، یک ونیم سال یا تمام سال، برای تکمیل تحقیق یا اتمام یک کتاب دعوت می کند. تنها الزامی که دارند این است که نمایشگاهی از آنچه قصد انجامش را دارند برگزار کنند و داده ها را در اختیار دیگر پژوهشگران قرار دهند و دو یا سه بار در هفته با آنها ناهار بخورند. سالی که من آنجا بودم، اسرارآمیزترین شخصیت یک رومانیایی استاد دانشگاه در زمان چائوشسکو بود که «دوره مارکسیستی» علیه دین تدریس می کرد، اما به طوری که برای ما تشریح کرد، خود او در نهان به کسی که از کلاس های خود نفرت داشت تبدیل و اکنون یک متخصص فرشتگان، یعنی یک روحانی شده بود. یک نمایشگاه عالی درباره گونه گونی فرشتگان - تعداد و انواع مختلف آنها - که در بهشت پر هستند، برای ما برپا کرد. آنچه هرگز نتوانستیم بدانیم این است که آیا او واقعا به آنچه بیان می کرد اعتقاد داشت یا نه. 28 سال بعد، به من می گویند که هنوز کسی موفق به کشف آن نشده است، البته رومانیایی مورد نظر از آن زمان وزیر امور خارجه کشورش بوده است و اگر ایمان او به فرشتگان معلوم نیست، کاملا روشن است که فرشتگان سپاسگزار به او ایمان دارند. یکی دیگر از همراهان که هر روز صبح او را در باشگاه ورزشی می دیدم، کمتر عجیب نبود. در آکسفورد پذیرفته شده بود؛ جایی که در انتظار منحصرکردن کار خود به مصر بود. اما عرب شناسی که معلم او بود، وی را متقاعد کرد که به سودان بپردازد؛ کشوری که دانشگاه آن به تازگی اسناد بسیار قدیمی به دست آورده بود. او با نمایشگاهی که برای ما برگزار کرد، تبدیل به یک متخصص خارق العاده در آن کشور شد. او تاریخ، جغرافیا و تنوع زبان های آنجا را می شناخت؛ اما هرگز به این کشور بنیادگرا که زندگی خود را وقف آن کرد پا نگذاشته بود و نمی گذاشت؛ زیرا یهودی و مهم تر اینکه اسرائیلی بود. او تمام دانش و زندگی خود را وقف کشوری کرد که هرگز به آن نمی رفت. شکی نیست که با تمام وجود آنجا را دوست داشت. درباره سودانی هایی که در پس نقاب، با هزاران ترفند و احتیاط فراوان برای مصاحبه با وی مخفیانه به اروپا سفر می کردند، با هیجان صحبت می کرد.

به محض ورود به مدرسه، اوا Eva را که قبلا به ما آلمانی درس می داد پیدا می کنم. با ترس در این اندیشه بودم که آیا از من درباره اشعار گوته که از بر داشتم و زمان سرخوشی ها آنها را دکلمه می کردم، خواهد پرسید که آیا هنوز آنها را به یاد دارم؟ ولی خوشبختانه سوال نکرد. ولف لپنیز Wolf Lepenies نیز حضور داشت، آن وقت ها که من عضوی از موسسه بودم او آنجا را اداره می کرد. گویی از اعماق قرن ها بازگشته است. او سال ها در موسسه مطالعات عالی پرینستون بود و اکنون به عنوان همکار به موسسه ای که چندین سال با استادی آن را اداره می کرد، بازگشته بود. لپنیز فیلسوفی مقاله نویس و زبان شناسی خبره بود، هر بار که دهان باز می کرد، به ویژه وقتی که آرزوی سلامتی در میان بود، ما را خیره می کرد. این کار را با رجوع به شعر یا سخنی که همیشه در ذهن آماده داشت، انجام می داد. سالیان بر او نگذشته بودند؛ همان بود که بود، حداقل در مهر، همسویی و گفتار. مرا به رمان نویس امسال، جورجی گوسپودینوف بلغاری و مدیر جدید مدرسه باربارا استولبرگ ریلینگر تاریخ شناس معرفی کرد. نکته ای که مرا تحت تاثیر قرار داد این بود که همکاران امسال همه خیلی جوان به نظر می رسند، به من گفتند در میان آنان چندین نوازنده و یک پزشک که بیمارستانی بزرگ در ایالات متحده را اداره می کند، حضور دارند. به یاد دارم که در بین ما یک طراح باله بود که شب ها تمرین هایی برای آرامش و تمدد اعصاب را آموزش می داد. موسسه بلیت کنسرت، اپرا و برنامه های تئاتر را توزیع می کرد. من نمایش هایی را که معمولا توسط جوانان مهاجر کشورهای خاور در برلین شرقی میان ویرانه ها برپا می شد، خیلی دوست داشتم. حضور آنها نشانه قدرت و تطبیق پذیری فرهنگی پایتخت قدیمی آلمان بود که در آن زمان به عنوان شهری چند زبانه و چندفرهنگی درهای خود را به روی جهان باز کرده بود. به لطف ولف لپنیز توانستم نقاشی ها و حکاکی های بسیاری از جورج گروز George Grosz را که در موزه ها و گالری های برلین پخش بودند، مطالعه و طبقه بندی کنم. هنوز هم باید در بعضی از صندوقچه های فراموش شده سوابق زیادی از آن مقاله ها وجود داشته باشد. آن طراح و نقاش پرحاشیه ای که به اعتقاد من بهتر از هر کسی سال های پر تنش ویمار Weimar را تصویر کرده است، من روی آن خیلی کار کردم و تا جایی که به دیدار یکی از فرزندانش که در ایالات متحده نوازنده موسیقی جاز بود، رفتم و او نامه ها و حتی آلبوم خانوادگی گروز را به من نشان داد. در این سفر ناگهان احساس مقاومت ناپذیری برای ازسرگیری آن برنامه به من دست داد بسیار بیشتر از زمانی که به ورطه فراموشی سپرده شده بود. گروز بیچاره معجزه آسا از دست نازی ها که از طرح های طنزگونه و پرخاشگرانه او خشمگین و کمر به قتلش بسته بودند، نجات یافت. آنها برای دستگیری وی به آپارتمانش در برلین رفتند و او به عنوان سرپیشخدمت خانه با مهربانی آنها را پذیرفت و از آشفتگی وضع استفاده کرد و از پنجره گریخت. در ایالات متحده خشم و نفرت گروز مخوف که سبب خلق این آثار می شدند، تعدیل یافت. او خوب شد و نقاشی هایش ستیزه جویی و تلخی سالیان گذشته را از دست داد. او در سال 1945 تنها به برلین بازگشت. شبی در جشنی که توسط دوستانش برای او برپا شده بود، بی پروا نوشید. هنگامی که به خانه ای که به او واگذار شده بود، بازگشت، از پله ها سقوط کرد و صبح روز بعد نگهبان او را در زیرزمین در حالی یافت که از شدت ضربات سقوط مرده بود.

گرونوالد Grunewald، جنگل برلین که انستیتوی مطالعات پیشرفته برلین ویسن شافتس کولگ در آن قرار دارد، به اندازه بقیه شهر تغییر نکرده است. دریاچه ها، درختان لخت و بی برگ زمستان و دسته های چکاوک، سرما، باد شدید و یخبندان را تحمل می کنند. در آن سال در حال تنظیم انبوه یادداشت هایی بودم که به من امکان می دادند تا کارزار انتخاباتی را به یاد بیاورم و آنهارا توصیف کنم. بارها در این جنگل قدم زدم. کارزاری که به مدت سه سال مرا از ماشین تحریر و کتاب، مشغله واقعی ام، دور نگاه داشته بود. به آنها بازگشتم و از این رو همیشه بسیار قدردان آن سال برلین بوده ام. سی سال بعد، این سفر کوتاه، جایگاه خوبی است برای یادکرد آن روزگار.