آرشیو دو‌شنبه ۹ تیر ۱۳۹۹، شماره ۳۷۵۳
ادبیات
۷

انقلاب و اجتناب از تراژدی

شرق: «بهترین روزگار و بدترین ایام بود. دوران عقل و زمان جهل بود. روزگار اعتقاد و عصر بی باوری بود. موسم نور و ایام ظلمت بود. بهار امید بود و زمستان ناامیدی. همه چیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبود، همه به سوی بهشت می شتافتیم و همه در جهت عکس ره می سپردیم - الغرض، آن دوره چنان به عصر حاضر شبیه بود که بعضی مقامات جنجالی آن، اصرار داشتند در اینکه مردم باید این وضع را، خوب یا بد، در سلسله مراتب قیاسات، فقط با درجه عالی بپذیرند. پادشاهی درشت آرواره و ملکه ای زشت روی بر اریکه سلطنت انگلستان تکیه داشتند: پادشاهی درشت آرواره و ملکه ای زیبا روی بر اورنگ شاهی فرانسه نشسته بودند و در هر دو کشور، در نظر امنای قوم از روز روشن تر بود که این وضع جاودانه است». این آغاز رمان مشهور چارلز دیکنز، «داستان دو شهر» است که سال ها پیش با ترجمه ابراهیم یونسی به فارسی منتشر شده بود و نشر نگاه تاکنون بارها این ترجمه را بازچاپ کرده است.

«داستان دو شهر» یکی از مهم ترین آثار ادبیات جهانی است و تاکنون در باب اهمیت آن بسیار گفته و نوشته اند. دیکنز در این رمان مفاهیم شورش و طبیعت آدمی را به طرزی استادانه وارد روایت رمانش کرده است. داستان های دیکنز همه داستان یک شهر هستند و این رمان او، داستانی درباره دو شهر است. چسترتن که مقدمه او در ابتدای ترجمه فارسی کتاب آمده، از این تعبیر استفاده کرده که دیکنز در این رمان هم درباره شهری که آن را می فهمید نوشته و هم درباره شهری که آن را نمی فهمید و عجیب آنکه توصیفش از شهری که نمی شناسد به مراتب بهتر از توصیفی است که از شهر آشنا به دست می دهد و این ناشی از نبوغی است که در دیکنز وجود داشته است. اشاره به نبوغ در اینجا، شناخت نداشتن دیکنز از وضعیت فرانسه است، چراکه او اگرچه شناخت دقیقی از آن نداشته، توانسته وضعیت انقلاب را خوب بفهمد و درک کند.

چسترتن می گوید دیکنز دراین باره از تامس کارلایل، مورخ اسکاتلندی، الهام گرفته است یعنی کسی که انقلاب فرانسه را برای انگلیسی ها از نو کشف کرد. کارلایل درباره انقلاب بسیار مطالعه کرده بود، اگرچه خودش به آن اعتقادی نداشت؛ اما در مقابل دیکنز تنها نوشته های کارلایل را مطالعه کرده بود و به جز آن شناخت دیگری از انقلاب نداشت: «کارلایل افکار و نظریات خود را بر پایه مطابقه و مقابله و مراجعه به اسناد و مدارک بنا می نهاد، دیکنز کسی بود که افکارش را از اشارات معمولی شایع در کوچه و خیابان -همان کوچه و خیابان همیشگی- می گرفت، چون همان طورکه گفتم وابسته به یک شهر بود. کارلایل در حد خود آدم مطلع و دانشمندی بود، حال آنکه دیکنز از هر حیث بی اطلاع بود. دیکنز یک انگلیسی بود که از فرانسه جدا بود، کارلایل یک اسکاتلندی بود که با فرانسه پیوند تاریخی داشت. مع الوصف و با همه این احوال، تصویری که دیکنز از انقلاب به دست می دهد، به مراتب بهتر و درست تر از تصویری است که کارلایل ارائه می دهد. انقلابی که دیکنز تصویر می کند از انقلابی که کارلایل وصف می کند، به حقیقت نزدیک تر است».

نویسنده در ادامه می گوید توضیح علل و مبانی این تصور اگر ناممکن نباشد، بسیار دشوار است. او می گوید کارلایل مورخ، هرگز نتوانسته بود سرور و سبک سری نهفته در انقلاب را درک کند، زیرا چنین چیزی را در وجود خود احساس نمی کرد و در مقابل دیکنز اگرچه اطلاعی از انقلاب نداشت، اما عناصر آن را در وجودش داشت: «دیکنز هنگامی که بر اجحاف و ناروایی می تاخت، آن را با همان شیوه و همان رضایت و خرسندی خاطر یک طرفه ای می کوبید که توده مردم فرانسه باستیل را در هم کوبید. دیکنز صاف و ساده و دربست به چیزهایی اعتقاد داشت و من تصور می کنم که در راه این چیزها شمشیر هم می کشید. کارلایل به صدها چیز اعتقاد داشت، اما این اعتقاد مطلق و دربست نبود، و درعین حال که اهل باطن بود، شکاک نیز بود».

دیکنز در روایت داستانی اش، مفاهیمی مانند شورش و طبیعت آدمی را به شیوه دقیقی بازنمایی می کند. کارلایل، داستان را به صورت یک تراژدی صرف درمی آورد، اما دیکنز در داستانی که روایت می کند، انقلاب را به شکل یک تراژدی به تصویر نمی کشد، چون می داند که طغیان یا خروج را به ندرت می توان تراژدی خواند؛ شورش در حقیقت اجتناب از تراژدی است و تراژدی حقیقتی گنگ و خاموش است.

در بخشی از «داستان دو شهر» که مربوط به وقایع انقلاب است می خوانیم: «دکتر مانت تا صبح روز چهارم عزیمتش مراجعت نکرد. آن مقدار از حوادثی را که طی همین مدت اتفاق افتاده بود، چنان از لوسی مخفی نگه داشتند که تا مدت ها بعد، یعنی تا موقعی که بین او و خاک فرانسه جدایی نیفتاد، هرگز ندانست که طی این مدت هزار و صد زندانی بی دفاع، از مرد و زن و پیر و جوان، قتل عام شده اند و چهار شبانه روز تمام، وحشت همه جا را به زیر سایه مظلم خویش گرفته و حتی هوای پیرامونش آلوده به رنگ کشت و کشتار بوده است. فقط می دانست که حمله ای به زندان ها شده و همه زندانیان سیاسی در معرض خطر بوده اند و جماعت تعدادی از آنها را بیرون کشیده و به قتل رسانده است. دکتر مانت، با قید محرمانه که نیازی به تاکید نداشت، برای آقای لوری تعریف کرد جماعت او را از میان صحنه ای که سراپا خون و خون ریزی بوده، به زندان لافورس برده؛ در آنجا محکمه ای دیده بود که مردم خود تشکیل داده بودند و زندانیان را تک تک به پیشگاه این محکمه می آوردند و محکمه با سرعت هرچه تمام تر حکم می داد که آنها را ببرند و به قتل برسانند یا آزاد کنند یا - در موارد قلیل- به زندان بازگردانند. باری، جماعت او را به محکمه معرفی نموده و دکتر اسم و شغل خود را گفته و اظهار داشته بود که مدت هجده سال بی هیچ گونه اتهام مشخصی در باستیل حبس مجرد بوده و در این هنگام یکی از اعضای محکمه از جا برخاسته و هویتش را تصدیق کرده بود- این شخص دفارژ بود. بلافاصله پس از آن با مراجعه به دفتری که روی میز بوده معلوم کرده و فهمیده بود که دامادش زنده است و در میان زندانی ها است؛ برای آزادی اش مدتی با اعضای محکمه که تعدادی خواب و تعدادی بیدار و بعضی آلوده به خون و برخی تمیز و تنی چند مست و چند نفری هشیار بودند، محاجه کرده بود...».