آرشیو دو‌شنبه ۹ تیر ۱۳۹۹، شماره ۵۶۹۲
حوادث
۱۹
جنایات و مکافات

چای خوردن با شیطان...

حامد عسکری

   صدای زنگ را شنید... اف اف را برداشت. پدرش بود. با همان خستگی و پیشانی چین خورده همیشگی که توی نمایشگر اف اف بیشتر به چشم می آمد. قلبش توی دهنش بود. شیطان توی سرش سیگار برگی گیرانده بود و کام عمیق می گرفت و قدم به قدم راهنمایی اش می کرد. خواهر کوچکش جلوی تلویزیون دراز کشیده بود و باب اسفنجی می دید و پاهایش دم عقربی توی هوا بازی می کرد. پدر وارد شد. خسته بود و بی حوصله. پشت در ورودی دکمه های پیرهنش را باز کرد و فقط شیطان و پسر می دانستند این آخرین بار است. آخرین بار است که دکمه باز می کند... آخرین بار است که جوراب در می آورد و آخرین بار است که دست هایش را می شوید... پسر سلام می کند و حتی این هم آخرین سلام پسر به پدرش است. پدر سراغ مادر را می گیرد و پسر می گوید که خسته بوده و رفته بالا که بخوابد. پدر یک لیوان آب طلب می کند و پسر دستپاچه قرص را با کف استکان خرد می کند و می ریزد توی شربت آبلیمو و خوب هم می زند تا اثری از قرص نماند. پدر لیوان را از دست های لرزان پسرک می گیرد سر می کشد و می گوید چرا تلخ بود. پسر جواب می دهد. با لیموی تازه درست کرده ام. شاید به همین دلیل است. دختر هنوز دارد باب اسفنجی می بیند. توی قصه باب اسفنجی دلش یک دوست واقعی می خواهد و از پاتریک و آقای هشت پا دلش گرفته است. پسر خودش را مشغول می کند و منتظر است قرص عمل کند. خنکای کولر نمی تواند جلوی عرق ریختنش از استرس را بگیرد... پدر کم کم منگ می شود... پلک هایش روی هم می آید و می رود دراز بکشد. شیطان حالا سیگار برگش تمام شده. با قهقهه می گوید: وقتش است. برو کار را تمام کن. پسر بالای سر پدرش می رود. بغض دارد. سرش سنگین است. به پدر نگاه می کند. به آخرین بالا پایین شدن قفسه سینه اش... به همه پول تو جیبی هایش فکر می کند. به همه لحظاتی که توی پارک تابش داده. به همه آن روزهایی که دستش پشت زین دوچرخه اش بوده و دنبالش دویده و مراقب بوده زمین نخورد. کار از کار گذشته... دستش به خون مادرش آلوده شده... حالا نوبت پدر است. بالش را روی صورت پدر می گذارد و می نشیند روی صورتش. چند تا دست و پای نیمه جان و بعدش تمام...

از خانه بیرون زده... با مهدی... با همو که نقشه این جنایت را کشیده... خواهر کوچکش هم همراه اوست. یک همبرگر برایش می خرد و دخترک که مشغول همبرگر خوردن می شود. از رضا پرسید: حالا چی کار کنیم. جنازه هاشونو توی خونه... شیطان حالا توی سر مهدی نشسته بود و راهکار می داد... همبرگر دخترک که تمام شد به خانه برگشتند. چاقو را برداشت و شلنگ کپسول گاز را برید و بوی تند ال پی جی خزید زیر بینی اش... دوباره از خانه بیرون زدند و ساعتی بعد برگشت. تلفن را برداشت و به اورژانس زنگ زد و گفت پدر و مادرش خودکشی کرده اند. پلیس هم به آدرسی که به اورژانس داده بودند مراجعه کرد. دو دوی چشم های پسرک و تناقض گویی هایش خیلی زود قصه را لو داد. پلیس دستگیرش کرد و طی بازجویی همه چیز را گفت. مهدی را هم لو داد و هر دوتاشان افتادند زندان...

سه سال گذشته است... این سه سال سه هزار سال گذشته... توی این سه سال لحظه لحظه زندگی اش را مرور کرد... این که هیچ رفیقی برایش پدرو مادر نمی شد... همه بکن نکن هایی که توی این مدت گفتند و گوش نکرد و چوبش را هم خورد... توی این فکر بود که اگر می گفت چشم... اگر قبول می کرد... اگر به حرف های مهدی گوش نمی کرد...

هیچ کس حالا کنارش نبود. حتی شیطان هم تنهایش گذاشته بود...