آرشیو سه‌شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹، شماره ۵۶۹۳
فرهنگ: سینمای جهان
۱۲
خطر لو رفتن داستان

جنگ خنده!

کیکاووس زیاری

صنعت سینما سال هاست که درام های جنگی تولید می کند. نه تنها دو جنگ بزرگ جهانی اول و دوم که بسیاری از جنگ های منطقه ای (و به ویژه جنگ ویتنام) همیشه سوژه هایی مناسب برای فیلمسازان و تهیه کنندگان بوده اند. هنرمندان در کارهای جنگی خود یا سراغ بیان واقعیت ها و مصیبت های جنگ رفته اند یا سراغ اکشن سازی و قهرمان پروری. هر دوی این نوع فیلم ها هم اغلب مواقع، با برخورد مثبت تماشاگران و استقبال آنها همراه بوده است. بی دلیل نیست که بسیاری از منتقدان می گویند صنعت سینما باید ممنون جنگ افروزان جهانی باشد، چرا که آنها خوراک خوبی برای تولید محصولات سالانه آنان فراهم کرده اند! نگاه هنرمندان به جنگ ها و مصائب آن، متفاوت و متنوع بوده است.

در حالی که برخی تنها به آتش افروزی روی پرده سینما و نمایش کشت و کشتار آدم ها پرداخته اند، گروهی دیگر جنگ را بهانه ای برای ارائه پیام های ضدجنگ و صلح طلبانه شان قرار داده اند. در این بین، البته جای چیزی به نام کمدی جنگی خالی بوده است. اما در چند سال اخیر، فیلمسازان و فیلمنامه نویسان سراغ تعریف جنگ به زبان تازه ای رفته اند. این نگاه و تعریف تازه، گر چه هنوز به طور کامل جا نیفتاده، اما با استقبال منتقدان و تماشاگران روبه رو شده است.

«جوجو خرگوشه» یکی از همین فیلم هاست که رویکردی متفاوت به رویدادهای جنگ جهانی دوم دارد. این نگاه تازه، داستان و روایت خود را به زبانی طنز و کمدی بیان می کند. این زبان کمدی در حالی برای فیلمی جنگی به کار گرفته شده که نام جنگ مترادف با ویرانی، خرابی و قتل عام مردم بی گناه است. اما به نظر می رسد حتی در دل چنین ویرانی و خرابی می توان رگه هایی از طنز و خنده را پیدا کرد و این کاری است که تایکا وایتیتی، کارگردان جوجو خرگوشه انجام داده است. البته قبل از او چند فیلمساز دیگر هم تلاش هایی در ارائه یک کمدی جنگی داشته اند، اما با موفقیت زیادی همراه نبوده است. مهم ترین آنها «کچ 22» مایک نیکولز در اواسط دهه 70 میلادی است که نگاهی طنزآمیز به رخدادهای جنگ ویتنام داشت. جالب این که، این فیلم (که داستانش را از یک نول بسیار موفق و پرخواننده گرفته بود) به تازگی توسط جورج کلونی به صورت یک مینی سریز تولید شده است.

 آخرین روزهای جنگ

جوجو خرگوشه داستان آخرین روزهای جنگ جهانی دوم را تعریف می کند و جوجو یک پسر بچه کوچولو (رومن گریفین دیویس) را در محور ماجراهایش دارد. او عضو سازمان جوانان حزب نازی است و با مادر مجردش (اسکارلت جوهانسون) زندگی می کند. جوجوی بی دست و پا در رویاهایش هیتلر (تایکا وایتیتی) را به عنوان دوست خیالی خود دارد. هیتلر مدام در حال شست و شوی مغزی جوجو و بچه های هم سن و سال اوست. جوجو دنیا را از دریچه چشمان پیشوا می بیند و اهمیت چندانی به واقعیت های زندگی روزمره نمی دهد.

مادر جوجو که پنهانی با نهضت مقاومت همکاری دارد، دختر نوجوانی را در گوشه ای از خانه پنهان کرده است. دوستی جوجو با دختر، نگاه او را به زندگی کم کم تغییر می دهد و اعدام مادر به خاطر همکاری با نیروهای ضدفاشیست، چشمان پسربچه را به روی واقعیت های تلخ محیط پیرامونش باز می کند. با ورود ارتش شوروی به آلمان و سقوط حزب نازی، جوجو و دختر بچه و بقیه اهالی شهر، جشن می گیرند.

لحن شوخ طبعانه فیلم، با تصویر کاریکاتورگونه ای که از هیتلر ارائه می شود تکمیل می شود. هیتلر وایتیتی شباهت بسیار زیادی به هیتلر «دیکتاتور بزرگ» چارلی چاپلین دارد. این در حالی است که بقیه افسران اس اس هم حال و هوایی شبیه پیشوای خود دارند و یک جورهایی مست و ملنگ به نظر می رسند. اما با وجود چنین شخصیت پردازی شوخ و شنگی، صحنه های اعدام و درگیری نیروهای اس اس با مردم عادی و مبارزان به وفور در داستان فیلم دیده می شود. تمام آدم های معمولی داستان فیلم، تیپ هستند و در این میان، تنها مادر جوجو و دختر بچه هستند که تیپ به نظر نمی رسند. فیلمساز با کمک همین تیپ سازی است که موفق می شود به تدریج لحن داستان را عوض کرده و از طنز و شوخ طبعی، به طرف تلخی و درد و رنج ببرد. هر فیلمی که درباره جنگ و مصائب آن ساخته می شود، هر قدر هم شوخ باشد در نهایت به تلخی می رسد و جوجو خرگوشه هم از این امر مستثنا نیست. اما تغییر لحن فیلم، آن گونه نیست که تماشاچی انتظار دارد و وایتیتی غافلگیری های زیادی برای تماشاگرانش دارد. او با اتفاقاتی که برای شخصیت های داستان فیلمش می افتد، مدام به تماشاچی یادآوری می کند که با وجود فانتزی سرشار داخل داستان، قرار نیست واقعیت های تلخ ماجرا نادیده گرفته شوند.

زمانی که وایتیتی در اوایل سال 2018 اعلام کرد قصد کارگردانی کمدی درامی جنگی با محوریت شخصیت هیتلر را دارد، بسیاری تعجب کردند و این پرسش مطرح شد که او با چنین داستانی می خواهد چه کار کند. او گفت نه تنها کارگردان فیلم خواهد بود، بلکه نقش هیتلر را هم جلوی دوربین بازی خواهد کرد و در کار نگارش فیلمنامه هم همکاری نزدیکی خواهد داشت.

شوخی - جدی جنگ

فیلمنامه اقتباسی جوجو خرگوشه، براساس داستان پرخواننده ای به نام قفس آسمان نوشته شده است. کمتر هنرمندی در سال های اخیر جرات نزدیک شدن به این داستان را به خاطر لحن غیرمتعارف آن داشته است. همزمان با شروع کار فیلمبرداری، وایتیتی در مصاحبه ای گفت: «این فیلم روایت من از داستان پسربچه تنهای ده ساله ای از قهرمان زندگی اش است که در حقیقت می تواند پدرش باشد.»

سازندگان فیلم برای فیلمبرداری صحنه های خارجی آن، به شهر پراگ رفتند. هزینه تولید فیلم چندان بالا نبود و با 18 میلیون دلار، آماده نمایش عمومی شد. در شرایطی که تهیه کنندگان جوجو خرگوشه اطمینان زیادی به موفقیت مالی آن نداشتند، تماشاگران سینما در آمریکا و کانادا رقمی حدود 34 میلیون دلار برای دیدن آن پرداخت کردند. استقبال تماشاگران سینما در دیگر نقاط جهان هم، رقم خوب 57 میلیون دلار بود. با این استقبال بالا از جوجو خرگوشه، وایتیتی اعلام کرد به این نتیجه رسیده که تماشاگران کاملا آماده دیدن کمدی های جنگی دیگری در آینده نزدیک هستند.  پل درگارابدیان، تحلیلگر سینما می گوید این اولین بار نیست که یک فیلمساز در فیلم خود، به نوعی دست به بازسازی رویدادهای تاریخی می زند. چند سال قبل، کوئنتین تارانتینو در «پدرسوخته های لعنتی» خود همین کار را با تاریخ کرد. او در مقام مقابله با واقعیت های تاریخی، هیتلر را در یکی از صحنه های فیلمش به قتل رساند! برخورد منتقدان سینمایی با جوجو خرگوشه شبیه برخورد تماشاگران معمولی با آن بود. آنها از داستان فیلم به عنوان یک طنز ضدنژادپرستی اسم بردند و در نقدهای خود به تعریف و تمجید از فیلم و بازی های سه بازیگر محوری آن پرداختند. نه تنها اسکارلت جوهانسون برای فیلم نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل شد (او برای «داستان ازدواج» هم نامزد اسکار بهترین بازیگر زن بود)، بلکه بازی رومن گریفین دیویس هم سخت مورد توجه اعضای آکادمی اسکار و مراسم گلدن گلوب قرار گرفته و او را نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد کردند.

 
اسکارلت جوهانسون، درباره جوجو خرگوشه می گوید: نقش و حس و حال مادرانه

از آن دسته بازیگرانی است که هم منتقدان و هم تماشاگران بازی هایش را دوست دارند. اسکارلت جوهانسون بازیگری را از نوجوانی شروع کرد و خیلی زود تبدیل به یکی از چهره های مطرح روز سینما شد. در حالی که خودش را برای بازی در فیلم مستقل «بلک ویدو/ بیوه سیاه» آماده می کند تا یک ابرقهرمان زن باشد، بازی در درام های مستقل را ادامه می دهد. در دو فیلم موفق چند ماه اخیر خود «داستان ازدواج» و «جوجو خرگوشه»، نقش مادرانی را به عهده گرفت که درگیر مبارزات فردی و اجتماعی هستند و برای هر دو فیلم هم نامزد دریافت جایزه اسکار شد. جوهانسون که خود دختری پنج ساله دارد و این روزها یکی از گران ترین بازیگران سینماست، درباره حس مادر بودن و وظایف مادرانه حرف می زند و ارتباطش با سینما را توضیح می دهد.

در دو فیلم تازه، در نقش یک مادر متعهد و دلسوز بازی کرده اید. دلیل خاصی دارد؟

این وظیفه والدین است که از فرزندان خود حمایت کنند. در دنیای واقعی کسی مثل جوجو در خانه آدم وجود ندارد، اما بچه ها رویابافی خودشان را دارند. باید آنها را فهمید و کمک کرد تا به وسیله رویاهایشان، واقعیت های زندگی را کشف و پیدا کنند. برای من بازی در داستان ازدواج و جوجو خرگوشه، نوعی انجام وظیفه در مقام یک مادر بود. تا پیش از این، در هیچ فیلم سینمایی نقش یک مادر را بازی نکرده و فرزندی روی پرده سینما نداشتم. احساس می کردم وقت آن رسیده که چنین اتفاقی بیفتد و ناگهان می بینید که پشت سر هم در دو فیلم ظاهر می شوم که در آنها فرزندانی 10 و 11 ساله دارم. باید بگویم بسیار راضی و خشنودم که بخشی از این فیلم های خانوادگی هستم.

بازی در چنین نقش هایی راضی تان می کند؟

تصورم بر این است که برای بازیگران راه هایی وجود دارد که خودشان را به سمت و سویی ببرند که نیازمند آن هستند. مادر شدن به من کمک کرد که خودم را بهتر بشناسم و نقشم را در دو فیلم جدید بهتر درک و بازی کنم. با هر دو نقشم در فیلم های تازه، احساس همراهی و همدردی می کنم. در داستان ازدواج، او مادری است که عاشق بازیگری است. او را موجود و شخصیتی دوست داشتنی می دیدم که تلاش دارد به زندگی خانوادگی و هنری اش سروسامانی بدهد. فضای حاکم بر جوجو خرگوشه تلخ و محنت زاست. اما شخصیت من در آن، آدمی سرزنده و امیدوار است که در تضاد با آن فضای کلی قرار می گیرد. برایم تلاش این شخصیت که می خواست در دل آن همه مصیبت پیام امید و شادابی بدهد، بسیار ارزشمند بود.

برای بازی در این نقش، مشاوره زیادی با کارگردان داشتید؟

خیلی زیاد! من و وایتیتی خیلی درباره گذشته شخصیت صحبت کردیم و این که چه مسیری را تا اینجا طی کرده است. در شروع جنگ، این زن در میانه زندگی خود قرار دارد و مهم بود تصور دقیقی از تفکرات او را در چنین زمانی داشته باشم. انرژی بسیار زیاد این شخصیت از میل او برای محافظت از فرزندش در یک دنیای سرشار از ترس ناشی می شود. مادر شدن هم کمک زیادی برای درک بهتر نقش کرد. شاید اگر جوجو خرگوشه را ده سال قبل بازی می کردم، نمی توانستم حس و حال امروزم را وارد آن کنم. در حقیقت، مادر بودن الهام بخش من در ایفای نقش بود.

 
چرا ظرف مرا بشکست؟!

تولید کمدی های جنگی چیزی شبیه حرکت روی لبه تیغ است. مگر می توان در جایی که فقط رگبار و شلیک گلوله است و بوی مرگ از آن می آید، خنده بر لبان تماشاچی آورد؟ به صورت طبیعی، جواب منفی است. اما از دست صنعت سینما، هر چه بگویی برمی آید! بر همین اساس است که نوع و گونه تازه ای از فیلمسازی رونق می گیرد که یک داستان جنگی را با لحنی شوخ و طنزآمیز تعریف می کند.

البته نباید انتظار داشت که فهرست بلندبالایی از فیلم هایی در این گونه سینمایی ارائه شود. چه در سینمای ایران و چه در سینمای جهان، جنگ همیشه نوعی قداست داشته و هرگونه شوخی و مزاح با رویدادها و رخدادهای آن، به نوعی تابو محسوب می شده است. اما با رضایتی که تماشاگران از این تابوشکنی داشته اند، می توان منتظر تولید تعداد بیشتری کمدی جنگی در آینده بود.

سینمای ایران هم از این نوع و گونه مهجور سینمایی، بی نصیب نمانده و سازنده چند کار موفق و پرسروصدا در این رابطه بوده است. چند سال قبل، کمال تبریزی در «لیلی با من است» (1374)، سراغ این گونه رفت و داستان مردی را به تصویر کشید که برخلاف میل باطنی اش، سر از جبهه جنگ درمی آورد. فیلمنامه فیلم در چهاردهمین دوره جشنواره فیلم فجر، جایزه بهترین فیلمنامه را گرفت.

کمی بعد از او، مسعود ده نمکی که سابقه کار حرفه ای سینمایی نداشت (تا آن زمان، او فقط دو مستند ساخته بود) و سردبیری یک هفته نامه را در کارنامه فرهنگی خود داشت، اولین فیلم بلند داستانی خود «اخراجی ها» (1386) را می سازد که نشان دهنده داستان گروهی از آدم های حاشیه نشین شهر است که مثل شخصیت اصلی داستان فیلم تبریزی، ناخواسته سر از جبهه های جنگ درمی آورند. استقبال تماشاگران از هر دو فیلم، بسیار بالا بود و آنها را تبدیل به دو تا از موفق ترین محصولات کل تاریخ سینمای ایران کرد.

اگر لیلی با من است و اخراجی ها نتوانستند نظر داوران جشنواره فجر را جلب کرده و جایزه اصلی آن یعنی بهترین فیلم سال را با خود به خانه ببرند، «ضد گلوله» (1390) مصطفی کیانی هم به نوعی موفق به انجام این کار شد. این فیلم در سی امین دوره جشنواره فجر، دیپلم افتخار بهترین فیلم را از آن خود کرد. البته داوران جشنواره، جایزه بهترین فیلمنامه را هم به این فیلم دادند. داستان فیلم شباهت زیادی به لیلی با من است داشت و به نظر می رسد، جوابیه ای به این فیلم بوده است. این فیلم هم جواب خوبی از مخاطبان خود در جدول گیشه نمایش سینماها گرفت، هر چند که نتوانست موفقیت کلان مالی آنها را تکرار کند. «پیک نیک در میدان جنگ» (1383) به کارگردانی سیدرحیم حسینی هم، شخصیت هایش را روانه میدان جنگ می کند تا یکسری ماجراجویی های خنده دار خلق کند. اما این فیلم با بازی علی صادقی که از کمدین های سرشناس تلویزیونی است، در حد و اندازه سه فیلم ذکر شده نیست.