آرشیو سه‌شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹، شماره ۳۷۵۴
صفحه آخر
۱۲
دغدغه های طبیبانه

عاشقی در زمانه کرونا

دکتر عبدالرضا ناصرمقدسی (متخصص مغز و اعصاب)

خبر خودکشی هم زمان و دست در دست دو جوان عاشق، نه تنها بسیار دردآور و غمناک بود، بلکه بار دیگر از محدودیت های شدید اجتماعی ای سخن می گفت که دو جوان را می تواند تا مرحله مرگ پیش ببرد. فرهنگی که خود را درست و برحق می داند و به بهانه نادرست بودن، آن فرد و تجربه اش را به اضمحلال و نابودی می کشاند. فرهنگی که خود را محق می داند تا درباره دیگران تصمیم بگیرد و تصمیم خود را برتر از هر تصمیمی بداند. فرهنگ ستیزه جو و مداخله گر ما البته حتی به این هم اکتفا نکرده و به وصیت این دو جوان  عمل نکرد. دو جنازه دست در دست هم از درون سد گدارلندر شهر اندیکای خوزستان بیرون کشیده شدند. 

خبرهایش در رسانه ها پخش شد و باز مثل بسیاری از آسیب های اجتماعی دیگر، به فراموشی سپرده شد؛ بدتر اینکه خیلی وقت ها این آسیب های اجتماعی به زودی تحت سایه خبرهای بد دیگر که در جامعه ما کم نیستند، با سرعتی باورنکردنی به فراموشی سپرده می شوند. از زمانی که این خبر دردناک را شنیدم، داشتم فکر می کردم در جامعه ما تا چه میزان آسیب های اجتماعی، این گونه روی هم تلنبار می شوند و بدون آنکه حل شوند، به واسطه خبرهای بدتر، شبکه ای چنان عجیب و غریب را ایجاد می کنند که تحلیل آن را اگر غیرممکن نکند، بسیار سخت می کند. درمان از چنین جامعه ای رخت برمی بندد. هر بلایی نازل می شود و هیچ بلایی بدتر از مصیبت های دیگر نیست. 

علل و ریشه های چنین وقایعی شاید در نظر اول به حوزه های جامعه شناختی و روا ن شناختی و سیستم های فرهنگی و حکومتی باز گردد، اما در عمق خود دغدغه ای طبیبانه است؛ دغدغه ای که مثل خوره روح را می تراشد و تکه تکه از بین می برد؛ اینکه طبابتی نتوان برای این همه رخداد انجام داد، دارویی تجویز کرد و بیماری را مداوا کرد، اینکه نتوان این دو جوان شوربخت عاشق پیشه را به زندگی برگرداند، اینکه نتوان زمان را به عقب برد و جامعه ای را ترسیم کرد که هر کس آزادی انتخاب داشته و خود مسئول اعمالش باشد؛ همه و همه ضعف بزرگ درمانگری ما را نشان می دهد. یادم هست پس از اینکه آتش جنگ کوزوو خوابید، با آن همه جنایات و فجایعی که بشر می توانست انجام دهد و انجام داد، در میانه خرابه های به جامانده از تاریکی درون انسان ها، ورق پاره هایی از اشعار یک شاعر پیدا شد که از امید و آرزو سخن می گفت. آن روزها این ورق پاره ها سر و صدایی کرد. 

اینکه کسی بتواند در بین آن همه فجایع، این گونه به آینده امیدوار باشد، قدرت و توان عظیمی می خواهد. یادم هست وقتی داشتم این مطلب را همان زمان در یکی از جراید می خواندم، صدایی از آن سوی پنجره خانه مان نظرم را به خود جلب کرد.

 وقتی رویم را به سوی پنجره برگرداندم، پروانه ای را دیدم که از میان نرده های پنجره عبور می کرد؛ مانند امیدی که خود را درون سیاهی و زندان اسیر نکرده و به امید فردایی بهتر به پرواز خود ادامه می داد. اما وقتی خواستم برای نوشتن این دغدغه، یادداشت های آن زمانم را درباره آن شاعر پیدا کنم، متوجه شدم همه را گم کرده ام. انگار من نیز به امیدی برای آینده باور نداشتم. به عنوان یک طبیب از خودم خجالت کشیدم؛ هرچه باشد هنوز خیلی ها دل به امید یاری افرادی مانند من سپرده اند؛ منی که هر روز در این جامعه پرفغان، ناتوان تر از روز قبل می شوم. گاه می خواهم ساعت ها در خانه بمانم و سقف را نگاه کنم؛ اما همین دغدغه هاست که درونم را می آزارد و خراش می دهد و دوباره برای روزی دیگر راهی این جامعه با تمام ناملایمتی هایش می کند.

 عاشقی سخت است؛ آن هم اگر در زمانه پرمصیبتی مانند زمانه کرونا باشد.