آرشیو سه‌شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹، شماره ۵۶۹۳
جامعه
۱۸

گزارش میدانی از بیمارستان مسیح دانشوری؛ جایی که دوباره برای بیماران کرونایی تخت پیدا نمی شود

بیماران کرونایی در حیاط بیمارستان

لیلا شوقی

هنوز دو ماه هم نشده است که همه خوشحال شدند از کاهش مراجعه به بیمارستان ها. زمانی که آمار فوت بیماران کرونا، دو رقمی شد و بعد آمار بستری در بیمارستان ها هم کاهش پیدا کرد. حالا اما وضع به روزهای اول برگشته است. کابوس سیاه و وحشتناک ویروس، دوباره تکرار شده است. اگر دو ماه پیش، ما در جنگ تن‎به‎تن پیروز بودیم، حالا ویروس پیشروی کرده است و بیماری و مرگ را به جان خیلی از هموطنان انداخته است. این را تعداد مراجعه و بستری هایی که در بیمارستان مسیح دانشوری، بیمارستانی که قلب پذیرش بیماران کرونایی است، نیز تایید می کند. شرایط از دو ماه پیش، زمانی که ما در آنجا حاضر شده و گزارشی از تعداد بستری‎ها گرفته بودیم، متفاوت شده است. حالا ساختمان بیماران کرونایی، شکل و شمایل دیگری به خود گرفته است. این روزها ویروس در بخش کرونایی، قوی ‎تر می‏تازد و صحنه‎های دلخراش تری به تصویر می کشد.

 باز سراشیبی جاده هاشمی و باز بیمارستانی که در پایه کوه، بین درختان و سنگ‎های عظیم، در میان رودخانه‎ و حوضچه‎هایی که آب در آن روان است؛ باز بیمارستان مسیح دانشوری، بیمارستانی که هنوز بیماران کرونایی در آن بستری می‎شوند، بیمارستانی که دو ماه پیش، زمانی که به آنجا رفته بودیم، شرایطش از زمین تا آسمان با امروز، فرق می کرد.

 محوطه پر از همراه بیمار است، کسانی که ماسک نزده به صورت، نشسته اند روی نیمکت‎های چوبی و با چشمانی تر از اشک، زیر سایه درختان استراحت می‎کنند. ساختمانی که بیماران کرونایی در آن بستری‎اند، جایی در بالای پله‎های قدیمی و ترک‎خورده است، درست بالای کوه. مانند دو ماه پیش، سه بخش برای بستری بیماران درنظر گرفته شده است، در این تفاوتی نیست؛ تفاوت ها بعد از گذر از پله‎ها، بعد از رسیدن به بالاترین نقطه بیمارستان، جایی که بیماری روی شهر سایه انداخته است، دیده می‎شود.

 دوباره کرونا

 پا را که به پله آخر می‎گذاریم، نفس تنگ می‎شود ناخودآگاه، اینجا هوا کم است. نفس بیشتر تنگ می‎شود وقتی، پرستاران، با ماسکی که تمام صورتشان را پوشانده، با لباس های جراحی آبی‎رنگ دیده می‎شوند. بعد صدای فریاد مسوول انتظامات سرگیجه می‏آورد. مسوول انتظامات، ماسکش را کنار می‎زند و داد می زند بر سر مردی که لباس محلی دارد: «چرا می‏روی داخل بخش؟ مگر نمی‎دانی که نباید بروی؟ هیچ کس اجازه ورود به داخل بخش را ندارد.»

مرد محلی پوش، چیزی نمی‎گوید و بی‎اعتنا ماسکش که بینی‎اش را نصف و نیمه پوشانده، می‎کشد پایین و با دستانش بینی اش را می‎خاراند، چند بار سرفه خشک می‎کند و بعد کمی دور می‎شود و درست روبه‎روی مامور انتظامات می‎نشیند روی زمین و چشم می‎دوزد به دهان مرد که هنوز دارد غر می‎زند به او. مرد دستش را می کشد روی شلوار گشاد محلی‏اش و آب دهانش را می‎اندازد کنار پای دختر جوانی که کمی آن طرف‎تر ایستاده است. چشمان دختر خیس و قرمزند. حرف که می‎زند، بغض دارد. حالا یک هفته‏ای می‎شود که مادرش در بیمارستان بستری شده است.

شرایط روحی مادر، خارج از بیماری، اصلا خوب نیست. می‏گوید: «روحیه اش بد است. دیشب، پزشکش را، پزشکی که در همین بیمارستان درمانش می‎کرد، در تخت کنار دستش بستری کردند.»

چند قطره اشک راه باز می‎کند و از قاب چشمان دختر، خود را آزاد می‎کند به بیرون. اشک گم می‎شود زیر ماسک سفیدرنگ. دختر می‎گوید که حال مادرش از همان اول خراب بود، اما چون بخش های آی‎سی‎یو همه پر بودند، مادرش را در بخش معمولی بستری کردند، بعد اما او را به بخش آی‎سی یو منتقل کردند؛ جایی که حالا به کمک اکسیژن می‎تواند راحت نفس بکشد.

اشک دختر دوباره راه باز می‎کند به  سمت پایین. می‎گوید که مادرش اصرار دارد که از بیمارستان مرخص شود.

حالا دختر بین زمین و آسمان، در نگرانی حال بد مادر و بی‎تابی او برای مرخص شدن، مانده است. مردی که لباس محلی به تن کرده است، عطسه می‎کند. ترشحات عطسه، چند سانتی‎متر آن طرف تر، خودشان را می‎اندازند در آغوش زمین.

 رفتم شمال، کرونا گرفتم!

 جلوی پنجره‎های آهنی را توری زده‏اند. توری قهوه‏ای شده از گردوخاک، چندپشه هم چسبیده به آن؛ توری آن قدر تیره است که حتی تصویر داخل اتاق از پشت توری، پیدا نیست. تمام تخت‎های بستری، تمام چهار، پنج تختی که در اتاق بزرگ مستطیل شکل قرار دارد، پر  هستند. همه بیماران سه اتاق اول، ماسک اکسیژن به صورت دارند. پیرمردی، با چشمان بی‎حالش نگاه می‎کند به بیرون از پنجره، چند بار پلک می‎زند، انگار که سلام داده باشد به عابران. دست که تکان می‎دهیم برای پیرمرد، صدای سلام زنی شنیده می‏‎شود. صدا از طبقه بالاست، از زن میانسالی که سرش را از پنجره بیرون آورده است. زن 21 روزی است که در بیمارستان بستری شده. حالش به ظاهر خوب است، اما به خاطر بیماری های دیابت و مشکلات کبدی که دارد، در بیمارستان بستری شده است، می‎گوید: «هر یک روز درمیان، یک آمپول مخصوص تزریق می‏‎کنم.» آمپولی که  500هزار  تومان می شود. او می‎گوید سفر به شهرهای شمالی باعث و بانی این بیماری شده است. در اتاق پنج نفره‎ای که او بستری است، به جز او، دو خانم میانسال همسن و سالش، یک زن جوان و یک نوجوان 14 ساله دیگر هم بستری‎   هستند.

 خداحافظ آزمایش رایگان

 تریاژ و پذیرش بخش کرونا، جایی در انتهای راهروی باریک ساختمان، قرار دارد. از ساختمان آجری که می‎گذریم، بوی گاز به مشام می‎رسد، بعد، سه کانکس طوسی بزرگ که روی آن، نوشته شده است، O2، خودش را نشان می‎دهد. چند کپسول بزرگ سفید کنار کانکس ها نشسته‎اند. چند قدم آن طرف‎تر، چند کانکس دیگر قرار دارد. روبه‎روی همه کانکس ها صف‎های طولانی از مردم ایستاده‎ اند، با ماسک و با دستانی که با عکس سی‎تی‎اسکن پر است. درست روبه‎روی پذیرش، یک دستگاه خودپرداز گذاشته‎اند. دو ماه پیش، پذیرش بیماران کرونایی، رایگان بود، حالا اما برای پذیرش باید 18 هزار و 600 تومان پرداخت کرد. آن طرف تر، روبه‏روی اتاق معاینه و تست اکسیژن خون هم صف تشکیل شده است. مسوول پذیرش آزمایشگاه، پنجره کانکسش را بسته است و از پشت پنجره، جواب همه را می‎دهد. بیماران باید داد بزنند تا او صدا را بشنود. تا دو ماه پیش، هر کسی که می‎خواست در بیمارستان مسیح دانشوری، تست کرونا بدهد، با بیمه، 30 هزار تومان و آزاد 270 هزار تومان، هزینه پرداخت می‏کرد، هرچند قبل از آن تست کرونا در این بیمارستان، رایگان بود. در این دو ماه اما هزینه‎ها نه رایگان که بیشتر هم شده است. البته آزمایش آزاد کم و 230 هزار تومان شده است و هزینه آزمایش با بیمه، بیمه های تامین اجتماعی، سلامت و خدمات درمانی، 69 هزار تومان آب می خورد.  صدای مردی، همهمه محیط ‎  را ساکت می‎کند. مرد داد می‎زند: «حال مادرم بد است.» دو پرستار خانم می‏دوند، پیرزن را می‎نشانند روی ویلچیر و او را می‎برند کمی آن طرف تر جایی که چند کپسول اکسیژن قرار دارد، نفس پیرزن به شماره افتاده است.

 دارم می‎میرم

 پشت کیوسک‎های پذیرش، درست زیر سایه‎بان ، جایی که شبیه پارکینگ است، پر از نیمکت‎های چوبی است. دو، سه تا از نیمکت‎ها پر است. روی یکی از نیمکت‎های چوبی، پیرزنی را که نفسش تنگ شده بود، نشانده‎اند، پیرزن حالا با ماسک اکسیژن نفس می‎کشد، دو مرد میانسال کنارش ایستاده‎اند. دست مادر را گرفته‎اند در دست و با چشمانی نگران نگاه می‎کنند به نفس‎های خشک و کشداری که زیر طلق پلاستیکی می‎آید و می‎رود.

 کنار نیمکت پیرزن، پسر جوانی، نشسته است، در هر نفس سختی که فرو می‎رود، بالا می‏رود و دوباره فرو می‎نشیند، «یا ابوالفضل دارم می‏میرم...» می‏گوید. زیر ماسک طلقی هم می‎توان دید که صورت پسر جوان ملتهب و گلگون است. چشم‎ راست پسر جوان، خونین است. یک شبانه‏روز است که پسر در نوبت تخت خالی است. می‎گوید دیشب تمام ده، دوازده نیمکت پر بودند، بیماران بدحالی که همه، منتظر تخت خالی، به کمک همین کپسول‎های اکسیژن، شب را به صبح رسانده‎اند. به او و دیگر بیماران، دارویی نداده‎اند و او و دیگران، از درد به خود پیچیده‏اند. حالا او تنها کسی است که از قافله عقب افتاده است و هنوز در انتظار تخت خالی است. حرف پسر که به اینجا می‎رسد، سرفه امانش را می‏برد، سرفه‏های خشک می‏کند. بعد، یک بیماربر، ویلچیر به دست به همراه پرستاری، می‎آیند به دنبال پسر جوان تا او را در بخش بستری کنند؛ یکی از تخت‎ها خالی شده است و او حالا می‎تواند در بخش، درمان شود. پسر بی‏رمق و با نفس تنگ، می‏گوید: «پا قدمتان خوب بود خانم؛ تخت بالاخره خالی شد.» لبخند کمرنگ می‏نشیند، روی لبش. یک ماشین ون، با جیغ بلندی، جلوی نیمکت‎ها ترمز می‎کند، پیرزنی را ماسک به صورت زده، با سرفه‏های خشن، از خودروی ون بیرون می‎آورند و می‎نشانند روی نیمکت چوبی. پیرزن سخت نفس می کشد، یک کپسول اکسیژن باز می‏کنند و ماسک را می‎گذارند روی صورتش. پیرزن اول، نامنظم و بعد، آرام نفس می‏کشد، برق به چشمان پیرزن برمی‏گردد. جای خالی پسر جوان، خیلی زود پر می‎شود.

 مسوول نگهبانی بیمارستان می‎گوید تعداد مراجعه بیماران کرونایی، هر روز بیشتر می‎شود، حالا همه چیز به روزهای اول برگشته است. یک پراید، نگه می‎دارد جلوی در بیمارستان، راننده مردی را که مدام سرفه می‏کند، نشان می‏دهد، نگهبان، مانع جلوی در را بالا می‎دهد، سر تکان می‏دهد و زیرلب می‏گوید: «یک بیمار دیگر.» یک مرد جوان دست تکان می‏دهد برای نگهبان و می‏گوید: «من هم مثبت شدم. باید بروم خانه...» نگهبان می‎خندد و می‎گوید: «دکتر... هم کرونا گرفته است... آمارمان چقدر شد؟» مرد جوان می‎خندد و بعد بدون ماسک، راهش را می‎کشد به درون خیابان، صدای عطسه‎های بلندش، شنیده می‎‏شود.